۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

شصت رو رد کردم!

خودم شاخ درآوردم، دوبار رفتم رو وزنه که نکنه داره اشتباه نشون میده! آخه این عدد برای من که متوسط وزنم در 7 سال گذشته 55 بوده (یه چیزی تو مایه های اتیوپی و شاخ آفریقا!) خیلی عجیبه! 61 کیلو! به قول یه بنده خدایی Wow! تازه امسال کلی ماجرای رمانتیک و غصه الکی و ایضا سه دوره بیماری شدید هم داشتم. انگاری راست می گن آدم که غصه می خوره چاق میشه! حتی من!

یک سوال: شست درسته یا شصت؟!
جواب: انگاری شصت درسته! یعنی شصت=60 و شست اونیه که هممون داریم رد می کنیم! البته شست به معنای خارجیه اون یعنی موفقیت. به همین دلیل از افکار پلید حول قضیه شست خودداری کنید!

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

و لمنا رفت....

الآن ساعت یک و نیم نصف شبه و از مهمونی خداحافظی لمنا تازه برگشتم...... لمنا رفت! به همین سادگی! ولی نمی تونم ازرفتنش ناراحت باشم وقتی اون داره تو "نوکیا" پله های ترقی رو بالا می ره و آینده ای روشن در انتظارشه.

راستی عجب موجود چالشی بود! با دخترهای لوس و ترسو و مامانی روزمره کاملا متفاوت بود! از یک جنس دیگه بود. باهوش، شجاع، بی آلایش، عاطفی و تنها! از درگیری عاطفی هیچ ابایی نداشت و بارها خود من شاهد اوضاع به هم ریختش بودم ولی باز وارد این بازی ها می شد شاید برای یافتن اون کسی که می خواست. شجاعانه وارد بازی عاطفی می شد که دیگران فقط به اون به عنوان یک بازی موقت نگاه می کردند.

آخرین بار فکر کنم زمانی بود که من و محمد و اون با هم رفتیم ابیانه....روز سوم عید بود. با ماتیز سبزش و با اون دست فرمون خفنش که دو سه بار عزراییل رو مجبور به احضار کرد.... وای چقدر سخته! الآن که دارم مرور می کنم به جز امسال که خیلی کم همدیگر رو دیده بودیم سال های قبل مدام تو پرژه ها و جاهای مختلف با هم بودیم.... چقدر با هم تو گروه Incredibles خاطره داشتیم! اصلا از همونجا هم بود که دوستی گروه incredibles شکل گرفت.... من، محمد، امیر و لمنا و واقعا این دوستی پایدار موند. امشب دقیقا این رو حس کردم. همه بودیم. چه شب به یاد موندنی بود.... ولی اون رفت به سنگاپور تا در شعبه نوکیای اونجا کار کنه..... شاید وقتی دیگر منحنی زندگی ما آدم ها در جایی که فکرش رو نمی کنیم باز همدیگر رو قطع کنه..... نمی دونم ولی امیدوارم.....

لمنا! امیدوارم هر جا که هستی شاد باشی، مدیر باشی و اگر روزی رییس نوکیا شدی یک کار هم برای ما در نوکیا جور کنی :)

۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

جنیفر لوپز فتح شد!

البته واضحه که در این دنیای ارتباطات و نیز با وجود ملت خبرجو و خبرسازی مانند ایران، خبری نیست که در عرض چند ثانیه بعد از وقوع تو همه ایمیل ها و سر زبونا نباشه و حالا این که این خبر، فتح جنیفر لوپز خودمون توسط یکی از پسران غیور این سرزمین باشه که دیگه جای خود داره. پس به هر حال گیر ندین که این خبر قدیمیه. ولی خوب نتونستم به این خبر عکس العمل نشون ندم. آخه واقعا کی فکرشو می کرد که جنیفر که تو آسموناست با یک پسر ایرونی خاکی برقصه. به قول یارو گفتنی " ما و اینهمه خوشبختی محاله! محاله! محاله!" ان شاءالله این فتح مقدمه ای باشه برای فتح های بزرگتری چون فتح ریحانا، برینیتی اسپرز، پاریس هیلتون و اگه خدا بخواد شکیرا! (البته این آخریه یه کم چموشه ولی به هر حال کار نشد نداره!)

پینوشت: من به دلایل عدیده با عمل بی ناموسی رقص آن هم مرد با زن نامحرم بخصوص از نوع جنیفرش به شدت مخالف هستم و این کار مسلما اِند حرام است آنگونه که در این مورد خاص، فرشته عذاب در جهنم به جای استفاده از سیخ داغ، خود مستقیما دهان آن افراد را مورد عنایت سرویسات ویژه قرار خواهد داد. ولی از دو چیز این پسر ایرونیه خوشم اومد یکی پرروگی مودبانه اش بود و دیگری اعتماد به نفسش که تو رقص هم کم نیاورد. آخه رقصیدن اونم با جنیفر می دونی یعنی چی؟!

لینک کلیپ در یوتویوپ

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

سفرنامه دهم : مکالمات دوبی

من:
I have cold... Do you have something for it
خانم دکتر داروخانه: ایرانی هستید؟!
من: yes !....نه! بله!!!!

من:
I want to go to Fish square? Do you know where it is
عابر: ایرانی هستی دیگه!!! همین جا رو مستقیم بری میشه میدون ماهی!

من: How much should I pay؟
راننده تاکسی: 15 درهم! ایناهاش دستگاه داره نشون میده!
من: بابا تو ایرانی بودی صدات در نمی یومد؟!

من: می خوام برم Business Center. می دونید کجاست؟ می خوام برم مرکز آزمون زبان انگلیسی CLC Horizon؟
عابر: سینعتهب سینتبعس ینتغبت سیبععنتبتن (هیچی نفهمیدم!)
من:
Oh! You are not Iranian?! Sorry! I want to go to Business Center. Do you know where it is
عابر: شعنایش تسشع عیسن “عرب” نسیبغ نتیسع غبنت “لبنان” مسغ یمشیع ( فقط لبنان و عربش رو فهمیدم! )
من: ! OK! OK

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

سفرنامه نهم : دوبي با اعمال شاقه!

حدود يك ماه پيش امتحان TOEFL داشتم و يادم هست كه چه آرامش مشكوكي داشتم! اصلا انگار نه انگار كه امتحان داشتم ولي شكم بي دليل نبود چون يواش يواش داشتم حس مي كردم كه يك سري نيروهاي منفي دست اندركار شده اند تا من آروم سر جلسه نرم! خودم هم مقصر بودم و بالاخره موفق شدم كه به هر غلطي متوسل بشم تا كاملا شب امتحان به هم بريزم! از بخت بد هم دقيقا همان شب نشانه هاي يك آنفولانزاي كوفتي نمايان شد: درد بدن و آبريزش بيني و قس علي هذا. صبح هم كه از خواب دير بلند شدم و مجبور شدم به دليل ترافيك به جای تاکسی يك عدد موتور بگيرم و مشخصه كه با اون آنفولانزا، توي اون سرما، سوار موتور چه بلايي كه سرم نيومد! البته ناگفته نمونه كه دو سه بار هم حضرت عزراييل را پشت موتور به عينه ملاقات نمودم. خدا رو شکر که روش به طرف دیگه بود و اون ما رو ندید! به هر حال نتيجه اين شد كه اصلا سر جلسه نفهميدم چه جوري امتحان دادم فقط دادمش و اومدم بیرون... حالا فارغ از اينكه جواب TOEFL رضايت بخش تر از اون چيزي كه فكر مي كردم ولي فكر مي كنم سر GMAT هم كه بايد تو دوبي بدم , بلاي مشابهي داره مياد!

قراره فردا برم دوبي و نمي دونين تا حالا چه بلاهايي كه سرم نيومده! هفته پيش نامه خروج از كشور من از نظام وظيفه به گذرنامه نرسيد و حدود 4 روز دنبال نامه ام بودم. بعد از نااميدي از يافتن نامه مرحوم شده بهترين راه را يافتن يك آشنا ديديم كه از آسمان پيدا شد و آخرسر ديروز ( دو روز قبل از پرواز) به كمك آن بند "پ" محترم و كلفت در نظام وظيفه, نامه دوباره صادر شد و به خودم دستي تحويل داده شد و در ضمن ايشان زنگ زد رياست گذرنامه كه مهر خروجم رو يك روزه بزنند وگر نه پرواز كنسل! فارغ از اين دردسر عجيب كه دقيقا 4, 5 روز من رو با اعصاب خوردي و بالا پايين شدن به طور كامل از بين برد حالا دوباره براي سومين بار در دو ماه اخير آمفولانزا گرفتم به طوريكه به شدت ضعف دارم و همش زير لاحافم! خواهر محترم كه دكتر هست عليرغم اينكه هميشه ما رو از استفاده از كورتن برحذر مي داشت ديشب خود داوطلب تزريق شد ولي جالب آنكه بهتر كه نشدم هيچ , ناودان بيني هم شرشرش در حال جریان است!

واقعا دارم ايمان ميارم كه نيروهاي منفي شكل گرفته اند تا من آن طور كه بايد امتحانم رو ندم..... خدايا اگر تو داري اين كارو مي كني كرمتو شكر بذار يك هفته ديگه حال منو بگير! هنوز كنار دريا و دیسکو نرفتم که خشمت گرفته! در مورد پوشش زن های اونجا هم والله من بی تقصیرم.... جان من بی خیال!

۱۳۸۷ آذر ۱۱, دوشنبه

آینده روشن برای ایران؟

"یک موجودی را فرض کنید که تن به تحول ندهد. از دو حال خارج نیست؛ یا خواهد مُرد یا منزوی خواهد شد"

ابن جملات نه از یک کتاب یا وبلاگ مدیریتی که از وبلاگ یک طلبه حوزه علمیه قم است. واقعا امیدوار شدم. واقعا خوشحال شدم که در حوزه دین ما هم انسان های با این تفکرات در حال پرورش و رشد هستند. نمی دانم ولی قلبا اعتقاد دارم که درست است که آینده ما مبهم هست ولی بعید است تاریک باشد.

در وبلاگ ایشون هم می تونین لینک تعداد زیادی وبلاگ طلبه ها را پیدا کنین. خوندن وبلاگ اونها از این جهت مهمه که اونها از اثرگذارترین آدم ها در آینده کشور هستند. چون ما دانشگاهی ها بخصوص کسانی که در رشته هایی مثل مدیریت و اقتصاد درس می خوانیم، به صورت سنتی غرب زده و خاثن به کشور و بازیچه دست کفار فرض می شویم و مطمثنا اینده کشور در دست ما نیست مگر انقلاب فکری رخ دهد. اما این قشر روحانی بدلیل پذیرش جمعی هر چه که باشد مقبولیتش از ما بیشتر است و احتمال به قدرت رسیدن و در دست گرفتن آینده کشور فردی از میان آنها بیشتر است. ای کاش آدم هایی از این جنس به قدرت برسند که لااقل می فهمند نه آنها که نه خود می فهمند و نه فکر می کنند که مخاطب بیچاره می فهمد......

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

بهای نادانی و ندانم کاری را چه کسی باید بدهد؟

خبر: شمس‌الدين حسيني وزیر اقتصاد و دارایی رشد نقدينگي را علت اصلي تورم دانست و گفت كه دولت نيز اين موضوع را پذيرفته است.وزير اقتصاد و دارايي در شرايطي از پذيرش ارتباط ميان تورم و نقدينگي سخن به ميان آورده است كه پيش از اين بعضا برخي مسوولان دولتي قائل به ارتباطي بين تورم و نقدينگي نبوده‌اند. از جمله بهمن‌ماه سال 1384 زماني‌كه محمود احمدي‌نژاد، رييس‌جمهور براي دفاع از اولين لايحه بودجه‌اش در مجلس هفتم حاضر شده بود صراحتا ارتباط بين نقدينگي و تورم را رد كرد و آن‌را فاقد مبناي علمي و اقتصادي دانست.

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

بهترین تخریب، دفاع احمقانه است!

موسی قرباني در دفاع از محصولی: محصولي همچنين به ابهام نمايندگان در مورد وام 400 ميليارد توماني پاسخ داد و مشخص شد كه وي تاكنون يك ريال هم از دولت وام نگرفته است.
دوباره موسی قربانی در دفاع از محصولی در مقابل گفته های همسر شهید باکری: زن شهيد باكري، ساليان پيش همسر باكري بوده و مدت‌‏هاست كه شوهر كرده و نمي‌‏شود اختلاف نظر او را با محصولي ملاك راي نمايندگان قرار داد.(لینک)

آخه کی تا به حال ریالی هم از دولت وام نگرفته؟!!! یکهو از اتهام دریافت وام 400 میلیاردی میرسه به جایی که حتی یک ریال هم وام نگرفته! و برای دومی هم جز احساس شرمندگی و تاسف از اینکه آدمی چون قربانی با این طرز تفکر بر قانونگذاری ایران است کار دیگری نمی توانم بکنم...

پینوشت 1: مرا با محصولی و غیر محصولی چه کار؟ مرا با قربانی و غیرقربانی چه کار؟ مگر من آنها را برگزیده ام؟ و یا اگر هم برگزیده باشم مگر حق بازخواست آنها را دارم؟ اگرچه هندوانه ای زیر بغل دارم که من قیم مسئولین هستم تا احتمالا صندوق های رای را پر کنم تا با رای به این مسلمانان بهشتی مشتی بکوبم بر دهان جهنمیان زیاده خواهی که اسلام را نمی فهمند اما فعلا آنها سوارند و من پیاده....
واقعا نمی دانم چرا با آدم هایی که من قیم آنها به حساب می آیم هیچ احساس نزدیکی ندارم! نه در وادی "مشتی" و دینی بودنم آنها و حرف هایشان را می فهمم و نه در وادی "دونالد" و غربی بودنم! انگار اینها را از کره مریخ آورده اند و ما در کابوسی تمام وقت، اعمال و گفتار غیرانسانی آنها را تحت نام اسلام و انقلاب به نظاره نشسته ایم....

پینوشت 2: این مطلب رو هم در مورد ازدواج زن شهید و همین گفته آقای قربانی در مورد همسر شهید باکری بخونید.

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

مرد ِ مرد: شناخت مرد بودن

چند وقت پیش داشتم با یک زن روانشناس که اتفاقی دیده بودم صحبت می کردم. سر صحبت از همه جا رفت تا رسیدیم به این که چه کتابی در این بازار کتاب های پر زرق و برق خوبه که به نکته جالبی در مورد فقدان کتاب در مورد مردها اشاره کرد! راست میگفت بیشتر کتاب های روانشناسی به زن ها و روان آنها اختصاص داره که دلیلش رو اینطور بیان کرد که برای مردها خیلی مهم بوده که بدانند در داخل روان زن ها چه می گذرد ولی برعکس زن ها اهمیت نمی دهند که درون مردها چه می گذرد. همیشه زن موجود رمزآلود خلقت بوده و در حقیقت عطش مردها برای جلب این موجود لطیف خلقت و آمادگی روانی آنها برای مقوله عشق، آنقدر مهم بوده که ادبیات روانشناسی تا حدود زیادی به زن ها اختصاص پیدا کرده و مردها در این زمینه مهجور مانده اند. این باعث شده که شاید مردها اونطور که باید شناخته نشوند و یا حتی دچار مشکلاتی شوند که شنیدن آنها باعث تعجب بشه بطوریکه بعضی ها از شنیدن که اینکه مردها هم دچار شکست عاطفی می شوند تعجب می کنند چون شاید این رنجش ها را فقط مخصوص زن ها می دانند....
به هر حال این رو گفتم که کتابی رو معرفی کنم که مخصوص مردهاست. مردهایی که فراموش شده اند و الآن نقاب هایی دارند که بیشتر اونها رو شبیه زن ها کرده تا تعریف یک مرد و این شناخت مردها را برای زن ها و حتی خودشان سخت کرده است. نوشته زیر در مورد ما مردهاست برگرفته از سه فصل اول این کتاب یعنی مرد مرد و تفسیری بر روان و نقش به هم ریخته ما مردها در حدود 50 سال گذشته..... بخونیدش جالبه:

پسر وقتی به دنیا می آید در کنار مادر است و تا هنگامی که نتواند وابستگی های حیاتی خود را از جامعه مردانه تامین کند به مادر خود وابسته باقی می ماند. او ناخداگاه محرم اسرار مادر و حرف های زنانه می شود. ناراحتی مادر از رفتار مردانه پدر و عدم درک او را می شنود و به این طریق به تدریج دچار دید منفی از مردها و مردانه بودن و بخصوص پدر خود می شود. او باید روزی از دنیای زن ها جدا شود تا رسالت مرد بودن خود را بفهمد و انجام دهد... او مرد است و باید مرد باشد! جالب است که در بعضی قبایل قدیمی پسران جوان را طی مراسمی -مانند جشن تکلیف مسلمانان- از زن های قبیله جدا می کردند و آنها را به دنیای مردها یعنی دنیای شکار و تلاش برای تامین زندگی خانواده و به عبارتی یادگیری مسئولیت های مردانه می کردند. این حادثه تولد دوم برای پسر جوان محسوب می شد زیرا که باعث درک او از مرد بودن خود می شد. در مدت بعد از این، پسر جوان همدم پدر خود می شد و پدر به او کشاورزی، شکار و راه و رسم زندگی را یاد می داد. پدر معلم پسر بود و هر چند تعلیماتش به نظر ما سنتی بود اما مهم بود. برای پسر راه زندگی آن چیزی بود که یا باید از زن ها می آموخت و زنانه می ماند یا خودش می آموخت که سال ها در تلاطم و اتلاف عمر به نتیجه نمی رسید و یا از پدرش می آموخت و سریع مرد می شد.....

اما در 50 سال گذشته در جامعه ما و در دو قرن قبل در جوامع صنعتی چه رخ داده است؟ با توسعه صنعتی شدن و کارخانه ها و سازمان ها، پدرها به درون مکان هایی قدم گذاشتند که نمی توانستند آن را به پسران و همسر خود نشان دهند. آنها دیگر نمی توانستند نشان دهند که قهرمان مبارزه با سرما در کشاورزی و یا شکار هستند. آنها دیگر قهرمان و تکیه گاه زن و فرزند خود محسوب نمی شدند. آنها صبح با سوت کارخانه به کار می رفتند و بعد از ظهر پیکر خسته آنها مملو از ناراحتی های ذهنی به خانه باز می گشت و نمی توانست نشان دهد در این روز بر او چه گذشته و او چه آدم مهمی بوده است و البته شاید هم نبوده است. زن همیشه مرد را در این مجادله قرار داد که چرا خستگیش را به خانه می آورد و مرد چرا فعالیت او را درک نمی کند چون زن هم در همین زمان که مرد در کارخانه بوده، زحمت کشیده یا حتی بیرون کار کرده پس با مرد مساوی است. دیگر مرد در جایگاه مرد قبلی نیست!

حال پسر این مجادلات را گوش می دهد و بیش از پیش به سمت مادر و استدلال های منطقی او کشیده می شود. او در 18 سالگی که سنی است که او باید وارد دنیای مردها شود بدلیل اینکه پدرش نمی تواند مانند قبل از عهده این کار بربیاید بیشتر در دنیای زن ها ماندگار می شود و این ماندگاری بیشتر، به تنفر بیشتر از پدر منجر می شود. او حتی سعی می کند با حرف و رفتارش ضعف های پدرش را برجسته کند و همگام با مادرش پدرش را بیشتر خوار و خفیف کند و متاسفانه از شکستن پدر و ضعیف نشان دادن او لذت می برد. این کارها و افکار به تنفر حتی از مردانه بودن خودش منتهی می شود. از اینکه متنفر می شود که فکر کند او نیز شاید بعد از مدتی مانند پدرش موجودی سخیف شود که سبب رنجش موجود لطیف و زودرنج زن ها می شود. او در نهایت به این نتیجه می رسد که باید تمام تلاشش را بکند که بیشترین تطابق را با زن ها داشته باشد و نه مردها تا بتواند زن ها را نرنجاند و البته زن ها او را دوست داشته باشند.

به این ترتیب پسر به جای مرد بودن "پسر خوب مامان" می شود! کسی که برای هر کاری ابتدا باید رضایت مادرش را جلب کند. باید مثل دخترها شب ها دیر نیاید، سر هر کاری که می خواهد برود بهتر است که نرود و مادر را ترک نکند و یا اگر می رود اول از هر چیز شماره تماس و آدرسش را به مادرش بدهد که کاملا تحت کنترل باشد، او باید قبل از هر چیز روابطش با دخترها را به اطلاع مادرش برساند که به طور طبیعی رقیب دخترها در تصاحب پسرش محسوب می شود.. پسر شاید تا آخر عمر نتواند بدلیل تنفری که مادرش در ذهنش کرده شبیه پدرش باشد و البته بعد از مدتی نیز از اینکه مدام مردانگیش را نفی کند و بخواهد چیزی باشد که نیست احساس خواری و کوچکی می کند. تمامی این ها "بحران مرد بودن" را به دنبال دارد.

یکی از این بحران ها در عشق رخ می دهد که ناشی از "بی حسی مرد" است. پسر اگر در کنار پدر یا کسی که نقش پدر را داشت می بود می آموخت که زن ها چه کسانی هستند و تعریفی از رابطه با آنها هر چند ساده می آموخت. او یاد می گرفت عشق به تعریف مردانه چیست و باید چگونه جنسیت خود را بشناسد. دخترها با بزرگ شدن سینه هایشان و تغییر لباس زیر به راحتی می فهمند جنسیتشان چیست و دیگران نیز می فهمند که باید به او بگویند حرفهایی را که باید بداند. اما مردها بدلیل نبود این نشانه های ظاهری آشکار و البته رابطه بدون شرم با پدر، جنسیتشان حتی برای خودشان ناشناخته می ماند. آنها گاه شب ها محتلم می شوند و یا با دیدن صحنه های جنسی نعوذ می کنند و یا به خودارضایی روی می آورند. ولی بدلیل نبود پدر آگاه و دوست و اطلاعات مرد بودن که فقط در دنیای مردانه وجود دارد، تمامی اینها حتی برای خودشان تا سال ها نامفهوم می ماند. آنها بی حس شده اند نمی دانند دقیقا درونشان چه می گذرد......

به همین دلیل جدا بودن پسران از پدر و پیوستنشان به مادر سبب شده که آنها تعریفشان از عشق بیشتر زنانه باشد تا مردانه! به همین دلیل دقیقا خود را به خاطر هوس هایشان سرزنش می کنند و در رابطه با دخترها معمولا رشته رابطه را به دست دخترها می دهند چون خود دقیقا نمی دانند از این رابطه چه می خواهند و البته از بیان درونشان به دلیل رنجاندن دختر ترس دارند. این بی حسی مرد را باز هم تشدید می کند. نمی داند چه احساسی دارد چون تمام احساساتش زنانه است و این احساسات برای خودش غیرقابل درک است اما باید آن را نشان دهد چون فکر می کند به جز این راهی برای ابراز عشق و جلب نظر یک دختر وجود ندارد. او باید بیش از آن که نشان دهد مرد است باید نشان دهد جنتلمنی است که افکار مدرن در مورد زن ها دارد و حتی گاه به مردها و دنیای آنها بد و بیراه بگوید تا بتواند دید مثبتی در زن ایجاد کند..... پایان این بازی به ضرر خود زن است. او به جای یک مرد با یک زن دیگر همدم شده که نمی تواند بفهمد درونش چه می گذرد چون کاملا بی حس و نابهنجار شده است....


خواندن این کتاب اگر چه کمی متنش با داستانی همراه است که استعاره هایی گاه سخت برای فهم دارد، ولی من به هر حال آن را توصیه می کنم. مردها باید خود را بشناسند .....
پینوشت: با تشکر از دکتر شیری بابت معرفی این کتاب.....

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

او با ماست یا ما با اوییم؟

به نظرسنجی مش دونالد در طی 20 روز گذشته 45 پاسخ داده شد که نتایج آن به صورت زیر است :
اوباما : 28 نفر (62%)
مک کین : 9 نفر ( 21%)
ممتنع : 8 نفر (17% )

گویا ما با او هستیم. امیدوارم که زود پشیمان نشویم.....

پایان یک آبروریزی و آبروریز سیاسی

با تشکر از علی مطهری نماینده تهران بابت به تاریکی فرستادن دوباره این آبروریز سیاسی ( قول داده بودم ازش تشکر کنم اگر این دفعه محکم بایستد! )

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

سفرنامه هشتم : مش دونالد واقعا مشتی شد!

داخل صحن امام رضا

صحن انقلاب ( سقاخانه اسماعیل طلا )

پنجره فولاد
تشکر: با تشکر از ماموران ورودی ها و صحن ها که با دید اغماض به این عمل ممنوعه عکس گرفتن نگاه کردند....

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

تگلس - یکم

داری در دانشکده راه می روی می بینی یک عده از دوستان دور مانیتور یک لپ تاپ حلقه زده اند و تو نیز کنجکاو می شوی که آنها دارند چه می بینند... نزدیکتر می روی ناگهان در صفحه مانیتور دو مرد و زن برهنه را در حال آمیزش می بینی..... چشمانت را می مالی که مبادا داری اشتباه می بینی. خودت را هم یک نیشگون می گیری که مبادا خواب باشی ولی داری درست می بینی.... یک فیلم کاملا پورنو که البته معلوم است مخفیانه فیلم برداری شده است...

به خود میایی و می پرسی: این چیه؟
می گویند: این فیلم حاج آقا x است با زن همکارش! فیلمش تازه درومده....

آنقدر هضم این لغات سخت است که دیگر هیچ نمی توانی بگویی و حال استفراغ به تو دست می دهد...... گیرم یک نفر به هر دلیلی این کار را کرده باشد و واقعا هم درست باشد چرا من باید کار او را تماشا کنم؟! باید با دیدن این فیلم بفهمم که یک قشر نوعی مثل آخوندها دروغگو هستند؟ یا نکند باید یاد بگیرم که من هم همین کار را تکرار کنم؟ در ذهن مریض منتشر کننده چه فکری است؟ می دانم حس کنجکاوی در مورد مسایل جنسی آنقدر شدید است که آدمی نمی تواند وسوسه نشود و این فیلم ها را نگاه نکند بخصوص در کشوری که همه چیز حالت نابهنجاری و مریضی به خود گرفته ولی ......

صرف نظر از اینها فکر می کنید که وقتی علیرغم محدودیت های فراوان خودساخته فرهنگی و نیز دیگر ساخته حکومتی بر سر ارضای طبیعی مسایل جنسی، در موبایل پیر و جوانش می توانی پورنوترین صحنه های ممکنه را پیدا کنی و در حالیکه اعلام می شود ازدواج اولویت چهارم است در حالیکه بازی با افکار جنسی پلید و غیرپلید در پیر و جوانش اولویت و دغدغه اول است، حالا می توانی بفهمی ما پوک شده ایم هر چقدر هم که هندوانه زیر بغل ما بگذارند که ما ملتی بزرگیم..... کی این خانه پوسیده فرو خواهد ریخت؟

لینک های مرتبط دیگر:
آیا انتشار فیلم خصوصی افراد اخلاقی است؟
چگونه فیلم حاج آقا منتشر کنیم و معروف شویم
موج سواری روی احساسات مردم، با چه انگیزه ای؟
لجن پراکنی به نام افشاگری به کام خانه نشینان
امير فرشاد ابراهيمي، چماقداري براي تمام فصول!
جوابیه به فیلم کذایی

پینوشت: علیرغم اینکه فیلم برداری مایه هایی از دروغ و ساختگی را داشته ولی گویا موضوع صحت دارد ولی نه به آن صورتی که اولین بار آن آدم مریض احوال و افکار آن را منتشر کرده چون اجرای حکم اصلا با آن خطای منتسب به آن دو نفر تناسب ندارد(لینک)

گاه احساس می کنم نشنیدن و ندیدن بهترین کار است. دیگر از دروغ خسته ام.......

این دکترهای ناتوان....

هر روز که پیچ تلویزیون رو باز می کنی یک خبر جدید از افتخارات و دستاوردهای علمی این دکترها می شنوی و الان مثلا شنیدن اینکه از غوزک پای قورباغه سلول بنیادی گرفتند و باهاش گوسفندی به دنیا آوردند که نخاعش رو میشه به قلب آدم پیوند زد واقعا تعجب نمی کنی! با این حال دو هفته است که از دست این سرماخوردگی ساده جون من داره حالت عروج به خودش می گیره و هیچ درمانی وجود نداره جز تحمل و گذر زمان!

ای دکترهای پرتوان و با استعداد! به جای پرداختن به این تحقیقات پیشرفته، کمی هم در مورد دردهای ساده ما زمینی های خاکی مثل سرماخوردگی تحقیق کنین شاید از دست این ویروس زودتر خلاص شدیم.....

داستان دنباله دار خادم زوری مردم.....

كردان: احساس مي‌كنم استعفاي من به مصلحت نظام نيست لذا استعفا نخواهم داد (لینک)
باز هم کردان: در قاموس من به عنوان خادم نظام جمهوري اسلامي استعفا معني ندارد.(لینک)

این آقا واقعا دیگه روی هر چی آدم پررو رو سفید کرده... واقعا چه جوری روش می شه اصلا این حرف ها رو بزنه! تو آمریکاش هم این حرف ها چیزی جز مقام پرستی معنا نمی ده ( جنگولک بازی های دیگه برای حفظ مقام ). نمی دونم مقصر کیه که این آدم انقدر چرت و پرت رو با اعتماد به نفس بالایی به زبون میاره و اصلا از این ضایع بازی ها خجالت هم نمی کشه ولی فکر کنم توی دهات کوره ها هم بهش با این حرف های مضحکش دارن می خندند و مسخره اش می کنند دیگه چه برسه به بوق های استکبار جهانی...

پینوشت: تصور کنید که یک عمر به بچتون گفتین که خوب درس بخونه و بیست بگیره که بره دکتر و مهندس بشه و حالا معلوم شده خود شما با پول دادن مدرکاتونو گرفتید..... حالا مملکت و افکار عمومی به درک! کردان چه جوری روش میشه بره خونه و تو چشم زن و بچه اش نگاه کنه .......

۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

عشق مردان: هوسجویی است یا عشق پاک؟

امروز داشتم وبلاگ دکتر شیری رو می خوندم. شیری در دانشگاه تهران استاد تنظیم خانواده من بود و البته هنوز هم به طور مجازی هست و من چیزهای خوبی رو ازش یاد می گیرم بخصوص کتاب های خوب. شیری باهوش اگر نباشه، درک بالایی از مسایل انسانی و روانشناسی داره.... من تازه دارم به این پی می برم که این "درک عمیق از انسان ها" واقعا یک استعداد ویژه مثل استعداد در ریاضیات یا نقاشی است چون همه این درک رو ندارند. به هر حال داشتم این مطلب رو از اون در مورد مردان خائن به همسر خودشون که مخ دختران رو می زنند می خوندم، یاد دعوای همیشگی بین عشق مرد و عشق زن افتادم. همین دعوایی که مردها عشق رو نمی فهمند و فقط هوسرانی می کنند....

علیرغم اینکه در جوامع سنتی مثل ما که زن ها بسیار محدود بودند (الآن مردها محدودترند!)، مرد بودن آرزوی بسیاری از دختران خسته از جنسیت خود است اما مرد بودن هم دردسرهای خود را دارد. یکی از بزرگترین مشکلات مرد بودن اتهام های ابدی است که به دنبال آنهاست که از مهمترین این اتهام ها همین اتهام هوسرانی و عدم درک عشق پاک است. عشق از منظر متهم کنندگان مردان چیزی به جز س.ک.س است و وقتی مرد در عشق خود آن را نشان می دهد و می جوید، متهم به هوسرانی و فقدان درک عشق واقعی و راستین و به اصطلاح مرسوم "عشق پاک" می­شود. مردها به همین دلیل در ایجاد ارتباطات خود با جنس مخالف، باید قبل از هر چیز مصون بودن خود را از اهداف مقرضانه جنسی اثبات کنند. باید نشان دهند که به جای هوسجویی از اندام خانمی که سکسیترین لباس ها و غلیظ ترین آرایشات را دارد، دنبال عشقی پاک و اسمانی هستند یعنی آن چیزی که شاید زن وانمود می کند که انتظار آن را دارد.... البته اگر بدانیم که درصد بالایی از طلاق ها بدلیل عدم ارضای جنسی زن ها رخ می دهد می توانیم درک کنیم که انگار زن ها هم کم نیروی جنسی ندارند ولی فعلا انگشت اتهام به سمت مردان است.

بگذارید بی پرده از درون خودمان یعنی ما مردها بنویسم...

عطش ما مردها بعضی اوقات در فریفته شدن توسط یک زن آن هم نه برای اخلاق و منش او بلکه دقیقا برای اندام فرینده­اش و یا صورت جذابش غیرقابل انکار است و البته زن ها به خوبی به این نکته واقفند. برای درک این نکته کافیست به برهنگی مفرط لباس زن ها در غرب و نمایش ارایش و لباس چسبان آنها در داخل کشور خودمان توجه کنید که تمامی این ها خودآگاه یا ناخداگاه جز برای نمایش به چشم های مشتاق مردان نیست. به هر حال، مردها همیشه در این آرزو و رویا به سر می­برند که یکبار هم که شده با آن زن که مجذوب او شده اند صحبت کنند تا حس کنجکاوی خود را فرو بنشانند و البته اگر مقبول افتاد در این جبهه پیشروی های دیگری نیز داشته باشند.....

اما بالاخره به مرور زمان مردها یاد می­گیرند که بی پروا پیرو هوس های خود نباشند اگرچه به واقع کار سختی به نظر می رسد و همیشه هم همه آنها موفق نیستند و البته نقش خود زن ها هم در این میان جالب است. گویا آنها به هر حال کاملا هم مخالف شهوترانی مردان نیستند و کاری می کند که مردان زاهد هم بالاخره از کنج عزلت بیرون بیایند(!) و کمی شهوترانی کنند که این برای اسارت فکری آنها به زن ها بسیار مناسب است.
به هر حال، مردانی که عقلی مقدم بر غریزه دارند سعی می کنند که مثلا به خود بفهمانند که بهای ارضای جنسی آنها به اندازه کل زندگیشان نیست و یا زیبایی یک زن لزوما به معنای خوب بودن او نیست و البته گاه با تجربه آنچنان درس های دردناکی از همین فرشته روهای خوش اندام می گیرند که به صورت عملی و واقعی می فهمند که باید کمی عقل را هم مقدم بر هوس ها کنند..... این نوع درس های دردناک را به شکل خوبی مردان خائن به زن های خود می فهمند وقتی که زن دوم که قرار بود اصلا از این رابطه چیزی نگوید و دختر خوبی باشد و به آپارتمان و ماشین و پول آقا و خود آقا(!) اکتفا کند، ناگهان سر از خانه هووی خود درآورده و کار به جایی می رسد که در فیلم ها زیاد می بینیم . داخل پرانتز یک نکته جالب آنکه اگر مرد به زنش خیانت کند هیچ قصدی جز هوسرانی نداشته اما اگر زن خیانت کند احتمالا فقدان رابطه عشقی مناسب و عاطفی با شوهرش بوده که او را به این ورطه کشانده و ایضا دیگر توجیهاتی که تبرئه زن از هوسرانی را معنا می دهد و برای او همدردی عاطفی نیز به همراه دارد.....

به هر حال مردها این هستند. آنها علیرغم اینکه باید مرد باشند و قوی باشند ولی احساس شکستگی آنها برای رسیدن به یک زن یا حتی صحبت کردن با او و جلب نظر او، آنها را تا حد عجیبی گاه خوار و خفیف می کند. در مقابل لشکری می جنگد اما در برابر یک زن ضعیف و ناتوان است و در برابر شکست عشقی آنچنان می شکند که به اعتیاد رو می آورد. سال ها فرزانگی کرده اما در برابر یک زن سر به مجنونی می گذارد......

البته شاید تا حدی این مکانیزم طبیعت است. همانطور که زن نهاد و ویژگی های خود را دارد مرد نیز شکل و خصایص ویژه خود را دارد. عشق برای مرد به طور مشخص مخلوطی از تخلیه عاطفی و سکس است (مشخصا برای زن هم هست!) و شاید به دلیل برونگرایی در ابراز این نیازهای خود است که متهم به شهوترانی می شود و همیشه باید ثابت کند که مرز مشخصی در عشق او و هوسرانی او وجود دارد و اگر چه گویا زن به ذاته نیروی جنسی شدیدتری از مرد دارد ( منحنی ارضای جنسی زن یا ارگاسم را به یاد آورید...) اما بدلیل درونگرایی آنها، همه عشق آنها را پاک می دانند...

راستی تعریف عشق پاک چیست؟!
لینک ها:

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

مک کین یا اوباما؟ مساله این نیست!

خوب به قول یک بنده خدایی انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بعد از انتخابات ریاست جمهوری ایران، مهمترین واقعه برای ایران محسوب میشه! البته من اگرچه با این گفته بدلیل اغراقش مخالفم ولی قبول دارم که انتخابات ریاست جمهوری آمریکا برای کل جهان مهمه نه فقط ایران. البته قبول هم ندارم که برای ایران مهمتر از باقی جهانه که مشخصا قرار نیست با رییس جمهور آمریکا عوض شدن چیزی در اهداف آمریکا عوض بشه. شاید سیاست­ها عوض بشه ولی اهداف عوض نمی شند. پس فشار به قوت خود باقیست فقط موضع اعمال فشار عوض میشه. قبلا موضع اعمال چوب به نقطه ای در پایین ملت بود حالا به بالا منتقل میشه! البته دعا کنید به هر دو سمت همزمان وارد نشه که احتمال رخداد این حالت خوفناک هم زیاده!

آمریکا از این جهت شبیه ایران خودمونه. نظام همون نظامه فقط یک بار هاشمی تو سنگره، یکبار خاتمی و یکبار هم احمدی­نژاد. آدم ها عوض می شند اما سنگر به قوت خود باقیست.... به همین دلیل اینکه مک­کین رییس باشه یا اوباما مهم هست ولی مساله این نیست! فکر کنم مساله همون رییس جمهور بعدی خودمون باشه یعنی مالکیت سنگر......

راستی این نظرسنجی بغل هم داره نشون میده ایرانی ها بیشتر موافق اوباما هستند. ولی این یارو این اواخر از رقیب به اصطلاح جنگ طلبش در قبال ایران موضع های بدتر و تندروتری گرفت! به هر حال من که از سیاست مدارهایی که شعارهای مهرورزی و صلح می دهند کاملا می ترسم و به حرف هاشون هم کاملا مشکوکم..... ( البته شما نظر خودتونو بدین و تحت تاثیر این حرف ها قرار نگیرید!)

۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

وضعیت اقتصاد جهانی ......


لینک چند مطلب که خوبه برای آگاهی از حوادث اخیر بخصوص بحث های پیرامون نظام سرمایه داری بخونین، البته این مطالب باعث نمی شند که شما هم بتونین فردا نظر بدین که چی خوبه و چی بده! ان شاءالله بعد از 2 یا 3 سال اقتصاد خوندن شاید وتازه شاید به این مقام نایل شوید. این لینک ها فقط برای شنیدن حرف ها مناسبه نه چیز دیگه!
رکود اقتصادی یا سقوط بازار آزاد؟ ( از بی بی سی فارسی- ممکنه به فیلترشکن نیاز داشته باشید)
واکنش سران ایران به بحران مالی آمریکا ( از بی بی سی فارسی- ممکنه به فیلترشکن نیاز داشته باشید)

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

تلقین

این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم که می گذرد

قیصر امین پور- دستور زبان عشق

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

آخر پوچ گرایی.....

دنیا همه هیچ، اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ! برای هیچ، بر هیچ، مپیچ.....



شاعر: ناشناس
منبع: تخته درس سیستم های دینامیکی دکتر مشایخی در دانشگاه شریف!

داستانک - دوم

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايه خجالته! چه افتضاحي!
دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت.....

سوال: با اعتماد به نفس ترین فرد عالم بعد از احمدی نژاد کیست؟

عکس: حاج آقا کروبی در حال اعلام کاندیداتوری ریاست جمهوری و رقابت با احمدی نژاد

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

داستانک - یکم

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "
خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
منبع: باز هم ایمیل های ملت. این نشون می ده درسته که ملت در فضای مجازی، زیاد آت و آشغال برای هم می فرستند اما گاهی هم ایمیل های واقعا قشنگی می فرستند از جمله این بالایی......

مرز پرگهر - یکم : آقای صراف نماینده مجلس

video

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

ساده اندیشی از نوع احمدی نژاد

نمی دونم واقعا دکترای احمدی نژاد در راه و ساختمان و عمران است یا اقتصاد ولی اگر به سخنرانی های او گوش کرده باشید حتما می بینید که چگونه او در مورد مسایل کاملا فنی اقتصادی دیدگاه های صریح و قاطع خود را اعلام می کند و در ضمن عده ای را بدون استثنا نفی و عده ای دیگر را تایید می کند.
من حرفی ندارم که واقعا اقتصاددان درست و حسابی که بشه رو حرفش حساب کرد کم داریم چون بیشتر نیروهای انسانی ما به رشته های فنی هدایت شده اند و البته اقتصاد همیشه در دعوای بازار آزاد و کمونیست خلاصه شده و نه بیش از آن. پس دید هم آن است که سرکوب و تکفیر این موارد نیز نیاز به بحث علمی ندارد که بخواهد فردی برای یادگیری آن مدرک اقتصادی بگیرد! کافی است بلندگو را بدهید دست دکتراهای عمران تا برایتان تکفیرنامه را بخواند. بدون اینکه به درستی مکانیزم ها را بداند یا اینکه بداند بازار آزاد یک طیف است شروع به تکفیر می کند. او به درستی انگار نمی داند که حتی در آمریکا هم صددرصد بازار آزاد وجود ندارد و خود ما هم در بعضی موارد پیرو بازار آزاد هستیم، بعد بلندگو را می گیریم و بازار آزاد را بازار دزدها می نامیم و جالب تر از آن اینکه اجرای اصل 44 قانون اساسی را در جهت بعد سومی می دانیم که در تضاد با بازار آزاد است(!). شاید به همین دلیل است که شرکت ها را با درصد سهم کم به مردم قالب کرده ایم ولی هنوز خودمان رییسیم و هنوز ما می گوییم که چگونه با سرمایه دیگران رفتار کنیم. چون هنوز دولت، رییس است. واقعا پس چرا سهام را واگذار کردی وقتی می خواهی خودت رییس باشی؟ مگر قبلا کم رییس بودی؟ به این احتمالا دزدی نمی گویند؟

راستی بازار آزاد پلید دزد است، اما ما نیستیم؟!! بگذارید که چند مورد را مرور کنیم. یادتان هست که قبل از پیدایش ایرانسل قیمت سیم کارت چقدر بوده است؟ چیزی در حدود 440هزار تومان. تازه برای دریافت آن نیز باید ماه ها در صف انتظار می ماندی. اما الآن چه شده است؟ سیم کارت دائمی ایرانسل با 75هزار تومان و سیم کارت اعتباری با 10هزار تومان بدون اتلاف وقت قابل خرید است. اما سیم کارت تولیدی همان بدنه مخالفِ بازارِ آزادِ دزد، که اتفاقا ریاستش بر عهده دکتر احمدی نژاد است به زور توانسته خود را در 280هزار تومان سر پا نگه دارد. آری بازار آزاد دزد است که به من این فرصت را می دهد تا در بازار رقابتی (مکانیزمی که احمدی نژاد فراموش کرده است) با قیمت پایین تر کالایی را بخرم. متاسفم که این راحتی ِ من محصول دزدهاو تئوری های آنهاست و ناراحتی و فشار مالی بر من، محصول تئوری های نیم بند و توهمی اقتصاد اسلامی! ( اصلا تعریف اقتصاد اسلامی چی هست؟! این پست قبلی منو بخونین )

نمونه دیگر پیش فروش محصول وارداتی و نه محصول تولیدی پژو 407 فرانسوی توسط ایران خودرو است. ما در مورد خودرو دقیقا به مقابله با دزدان سرمایه داری پرداخته ایم ولی متاسفانه هزینه این جنگ با دزدان را از جیب ملت می دهیم. شرکت ایران خودرو چرا تا کنون سر پا مانده است؟ جز با تعرفه های بالای واردات خودرو؟ آخر می دانید همان "رقابت" در بازار خودرو جهانی وجود دارد و الآن تویوتا کمری 40 میلیونی که وسیله پز دادن پولدارهای ماست در آن طرف مرز 20 میلیون تومان است و به واسطه تعرفه در قیمتی بالا داده می شود تا مبادا کالاهای بی کیفیت ایران خودرو روی دست آن شرکت که نماد مبارزه ما با بازار آزاد است باقی بماند. نه اینکه ایران خودرو مقصر باشد چون صنعت خودرو در جهان آنقدر دچار تلاطم شده است که حتی برای تولیدکنندگان سنتی آن هم دیگر نمی صرفد خودرو تولید کنند! اما خیلی وقت قبلتر از این حرف هاف ما به بهانه دزدها مرزها را بستیم و چون کبک سر در برف کردیم و حالا دیگر بعید است که بتوانیم قبول کنیم تفکرات قبلی اشتباه بوده است و به نوعی فرار به جلو می کنیم. ما برای مقابله با دزدان بازار آزاد مکانیزمی را پیاده کرده ایم که خود جای دزد قرار گرفته ایم و بلایی بدتر بر سر مردم آورده ایم. آخر سر هم کارمان به جایی رسیده که ایران خودرو علنا به جای تولید به واردات خودرو اقدام کرده است و خودرو را با قیمت تقریبی دو برابر قیمت جهانی ( قیمت پژو 407 در انگلیس ) برای مردم وارد کرده و تازه پیش فروش می کنیم. یعنی نه تنها باید دو برابر پول بدهند بلکه باید چند صباحی نیز به گربه رقصانی و عشوه گری های این شرکت والا نیز توجه عنایت بفرمایند. آیا این اسمش دزدی نیست؟ در کدام یک از آن کشورهای دزد این گونه رفتار می کنند؟

البته یک حرف -که احتمالا آخر ادراکات رییس جمهور از نظام بازار آزاد است- درست است و آن اینکه هدف بازار آزاد و مکانیزم آن تخصیص بهینه منابع است و نه عدالت. به همین دلیل ساده اندیشی رییس جمهور قابل درک است. اما این تخصیص بهینه در موارد بسیاری بدلیل ایجاد مکانیزم رقابت، سبب کاهش قیمت و نیز عدالت شده است. اما بگذارید دوباره نگاهی به سیستم اسلامی و دزدگریز خود داشته باشیم. آیا دولتی بودن تولید خودرو، سیمان، تلفن همراه و دیگر بازارها برای ما عدالت به ارمغان آورد؟ در مورد سیمان که اخیرا به بازار آزاد پیوست (آن هم در دولت فخیمی که مدام دم از مخالفت با بازار آزاد می زند! ) دقیقا دیده شد که همین مکانیزم دزد چگونه قیمت را پایین آورد و عدالت را برقرار کرد.

نه اینکه بگویم بازار ازاد خوب است که گفتم من سواد این کار را ندارم ولی من باز معترفم که سواد ندارم و فقط سعی کردم با مثال نقض، ساده اندیشی رییس جمهوری کشوری را که متاسفانه انگار به درستی در مورد حرف هایش فکر نمی کند، نشان دهم. ولی باشد که کمی بیشتر فکر کنیم و حرف ها را با تحقیق و سنجیده بزنیم و همیشه جایگاه خود را به یاد داشته باشیم........

۱۳۸۷ مهر ۱۳, شنبه

تغییر

گاه احساس می کنم چیز دیگری بودن چه دردسر بزرگی است! گاه دوست دارم که بدون نیاز به نگرانی از غرورم، بشکنم و زار زار گریه کنم. گاه دوست دارم که اعتراف کنم خسته ام و می خواهم کمی استراحت کنم. گاه دوست دارم بدون هیچ فکری عاشق باشم... اما نمی شود!

من هنوز باید نقابدار باشم اگرچه از این نقاب خسته ام........

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

فرق هتک حرمت داخلی و خارجی

ما مسلمان ها یه بدی داریم و اون این که اگر خودمان کاری را بکنیم که بد است هیچ اتفاقی نمی افتد و احتمالا مصالح ایجاب می کرده و مگر طور دیگر می شده که ما آن کار را نکرده ایم ولی اگر همان کار را کفار بکنند اسمش می شود دست استکبار و فردا هم کلی راهپیمایی و نامه اعتراض و احضار سفیر..... مثلا اگر آمریکا زور بگوید، دنبال منافع خودش و همسودهای اطرافش باشد یا یکجانبه گرایی کند، می شود پلید و مرگ بر آن. ولی اگر احمدی نژاد یا امثال او در این کشور همین کارها را بکنند یعنی حرف فقط حرف خودشون باشه و به دیگران زور بگند می شوند رجایی دوم! استکبار تعریفش همیشه در خارجی و کفار آورده شده و مسلمان هر چقدر هم که مستکبر و خودخواه باشد آخر سر هیچ اتفاقی نمیفته.....
اینو گفتم که یک مثال هم بیارم. این دو تا خبر در یک روز در سایت تابناک آورده شده اند. یکی می شود "هتک حرمت گورستان مسلمانان در اتریش" ودیگری می شود "غافلگیری اموات"! اولی می شود توهین و دومی غافلگیری! اولی می شود دست استکبار و محکوم است ولی دومی احتمالا زیر سیبیلی بنا به مصالح اصلا مطرح نمی شود چون به هر حال طرح عمرانی احتمالا مطرح بوده و کار دیگه ای نمی شده بکنند جز اینکه با بولدوزر بیفتند به جون قبرها و مرده ها!

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

دکتر کردان و باقی ماجرا و شواهد

این قضیه کردان هم جالب شده ها. طرف میگه چون استخاره کرده حاضر نیست که بره! و حالا هم که گزارش مدرک اون به رییس مجلس داده شده رییس مجلس میگه هنوز وقت نکرده بخونه شاید چون اهمیت نداره یا محتواش مشخصه چیه که نیاز به خوندن نداره..... به هر حال از اونجا که کردان روز معرفیش در وزارت کشور یک مدرک ارائه کرد که غلط املایی داشته (یه چیزی تو مایه های سوتی در جعل سند! ) دیدم بد نیست شاید بشه دو مدرک زیر رو هم ارائه کرد. خدا رو چه دیدی شاید به واسطه همین عکس ها مردم گول خوردند و مدرکش رو قبول کردند... ما که گول خوردیم شما هم سعی کنین شاید خوردین!

عکس اول دکتر کردان را در روز فارغ التحصیلی در لباس مقدسی برای این منظور در محوطه دانشگاه آکسفورد نشان می دهد...


عکس دوم هم ایشان را با چند دانشجوی خود در آکسفورد نشان می دهد که ضمن اینکه تواضع ایشان را در پنهان کردن سمت استادی در آکسفورد نشان می دهد دلیل دیگری بر دکتر بودن ایشان است چون فقط دکترها حق دارند استاد دانشگاه باشند...

منبع عکس ها: عکس ها از طرف معاندان دولت برای تخریب دولت از طریق ایمیل فرستاده شده و دست به دست (ایمیل به ایمیل) می چرخد و به همین دلیل منبع اصلی این فسق و فجورات معلوم نمی باشد احتمالا استکبار پشت قضیه می باشد....

پینوشت : می دونید که این قضیه استخاره یک موضوع جدی در امر مملکت داری در ایران به حساب می آید. به همین دلیل امروز بعد از افطار روزه را افطار نمی کنم و در آن زمان مقدس و با زبان روزه می روم و برای در دست گرفتن رهبری کشور استخاره می کنم. خدا به خامنه ای رحم کناد و اگر نه اگر خوب بیاید باید جایش را با من عوض کند. به هر حال استخاره است دیگه نمیشه که با نظر خدا جنگید.......

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه

مشایخی دوستت دارم!

Edu.sharif.edu و بعد هم امور کارنامه... معدل کلم نیومده بود زیر 18! و بعد هم ریز نمرات و " استراتژی پیشرفته ....18" و اینجا بود که گفتم مشایخی دوستت دارم! درس رو خوب اومده بودم جلو ولی پروژه نهایی رو به خاطر مشکلات عدیده ( شما بخوانید دودره بازی ) با یک ماه تاخیر دادیم و از اونجا که پروژه درس هم در راهبران بود یعنی جایی که خود مشایخی مدیر عاملشه و ما هم خیلی سریع قضیه رو جمع کردیم انتظارات منفی در مورد نمرمون بیشتر شد. از خدا 17 رو دیگه می خواستم! چون کمتر از 17 تو این درس باعث می شد معدل کلم ریخت نافرم 17.9 رو پیدا کنه! آخر سوزشه نه؟! با 18 زیاد فاصله نداری اما خوب 17 و خورده ای هستی! خوب با این شرایط وقتی از درسی انتظار مثلا 17 داشته باشی و حالا 18 شده باشی باید هم استادش رو دوست داشته باشی! بالاخره هم از معدل کل زیر 18 جستم!

حالا فارغ از این مساله یه چیزی که تو سیستم آموزشی ایران منو خیلی اذیت می­کنه این فیدبک های نمره ای کاتوره ای که به ما داده می شه.. منظورم نمره مشایخی نیست چون حالا که دارم فکر می کنم می بینم واقعا حق همین بود ولی درسای دیگه مثلا با تلاشی که کردی و پروژه خفنی که دادی، رو بیست حساب کردی اما یهو می شی 17 و در عوض یک درس دیگه رو کاملا دو در کردی، تکلیف ندادی، امتحان پایان ترم هم تقلب کردی ( استغفرالله! ) و انتظار داری مثلا حقت 17 باشه یهو می شی 19.5! والله من که کاملا گیجم! نمی دونم بر اساس این نمره های کاتوره ای چه جوری در مورد خودم و سوادم قضاوت کنم.... همون بهتر که اصلا قضاوت نکنم!

نکته: همیشه سعی کنید که پروژه درسی رو در شرکتی که استادتون هست نگیرید چون نمی تونید در شرایط بحرانی از IQ خودتون و زحمات دیگران استفاده کرده و پروژه خلق کنید.

۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه

شاهدی اندر حمایت از آزادسازی اقتصادی

نعوذبالله تصور نشود که من می خواهم بگم بازار آزاد همیشه خوبه چون اصلا من سواد این کار رو ندارم و برای جبهه گیری نیاز به مطالعه بیشتر دارم (یه کم می دونم ولی اصلا کافی نیست!) ولی این خبر جالبیه از کالایی که وقتی زیر دست دولت برای حمایت از مصرف کننده بود اصلا توی بازار پیدا نمی شد و حالا از موقعی که بازار سیمان آزاد شده 5 میلیون تن سیمان هم مازاد داریم و می تونیم صادرات داشته باشیم!
حالا معلوم شد اونایی که می گفتن دولتی بودن سیمان فقط سبب رانت یک عده شده درست می گفتند و البته اون یک عده هم چه خدایی کردند تو این دو سه سال گذشته که قیمت مسکن بالا رفت و به تبع اون تقاضا برای مصالح افزایش یافت.

این درسیه برای کالاهای دیگه. شاید واقعا این همه ادعای حمایت از مصرف کننده که باعث شده بعضی کالاها و صنایع در حصار دولت باشند اتفاقا با آزادسازی آنها، وضع ما به عنوان مصرف کننده بهتر شود؟

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

سرمایه داری شرعی = اقتصاد اسلامی


آپارتمانی 40 متری ، 50میلیون نقد به همراه وام 18 میلیون تومانی. در محله ای که گوشه گوشه اش بوی اعتیاد می آید و خانه هم که معلوم است. علیرغم نوساز بودن، نم پس داده، پله هایش تنگ و داخل هم تاریک و خفه است و البته زیرکار خانه مثل دزدی از آهن و مصالح که دیگر جای خود را دارد. اما تازه باید خدا را هم شکر کنی که در این محله، یکی با این قیمت بیشتر نیست چون فروشنده پول نیاز است و چون بازار راکد است به این قیمت راضی شده!
واقعا برای من و امثال من که از این قافله عقب مانده اند گذر زمان یعنی بیشتر شدن فقر... سه سال پیش با فروش یک پژو 405 و یک وام 18 میلیونی می توانستیم یک آپارتمان 40 متری بخریم و امروز حتی اگر ماکسیما داشته باشم و آن را بفروشم هم نمی توانم پول آن را پرداخت کنم. البته این اتفاق برای کسانی که از این طریق در حال کسب سودهای کلان هستند بسیار اتفاق خوب و خوشایندی هم هست. کجا می توانستند اینهمه درآمد بدون فکر و بدون زحمت کسب کنند؟؟ ولی خوب برای امثال من این اتفاقات فقط نگرانی مطلق از آینده است. واقعا فکر کنم الآن به عدالت رسیدیم.
همیشه یک چیز را در ایران فهمیده­ام و آن اینکه در ایران هر وقت بر علیه چیزی شعار می دهند و قصد پیاده سازی چیزی را دارند باید چهار ستون بدنت بلرزد که ممکن است کاملا این شعارها نتایج معکوس ببار آورد. وقتی گفت عدالت تا به حکومت و قدرت برسد باید می فهمیدیم که نتیجه این دقیقا برعکس است. تازه جالب آن است که عالیجناب نظام سرمایه داری را به مسخره می گیرد و اضمحلال آن را نزدیک می بیند. من یک سوال دارم. خصوصیات نظام سرمایه داری چیست که بد است و البته ما هم بدلیل اینکه از آن بدمان می­آید قرار است با آن مبارزه کنیم؟ بازار آزاد؟ بخش خصوصی؟ سودپرستی؟ حاکمیت پول و سرمایه؟ وقتی فکر می کنم می بینم که ما هم دقیقا همین رفتارها را مثل سودپرستی و حاکمیت پول داریم تازه بدتر و تنها چیزی که نداریم اقتصاد بازار آزاد است که آن هم با اصل 44 رسما به ناکارآمدی اقتصاد دولتی و برتری بازار آزاد اعتراف کردیم. با این حال اسم ما نظام سرمایه­داری نیست و تازه مخالف آن هم هستیم. ما حتی کمونیست هم نیستیم! جالب آنکه بعد سومی تعریف کرده ایم که اسمش اقتصاد اسلامی است که در آن همان کارهای نظام سرمایه داری پلید را به طور شرعی انجام می دهیم! پدر ملت را تحت لوای اسلام و شرع زیر بار تورم و ضعف مدیریتی در می­آوریم و خود ما عامل اصلی رواج سودپرستی و پول پرستی در جامعه هستیم ولی اسم ما این است که قوانین اسلام را پیاده می کنیم و تازه برای دنیای بعد از سقوط سرمایه داری هم آماده می شویم.( چه اعتماد به نفسی! )

عکس بالا که یادم نیست از کجا برداشته ام جالب است. علاوه بر ماجرای قدیمی سود صفر بانکی که نشان می دهد مال الآن نیست در ادامه می بینید که آیت الله خسروشاهی به مردم نوید می دهد(!) که خانه نخرند چون قرار است که ایشان مردم را خانه دار کنند. اگر آن موقع به بالای چشم خسروشاهی می گفتی ابرو و اینکه آخه آدم حسابی تو با این وضعیت هر کسی را از شهر و دهات خودش به تهران می کشانی متهم به حمایت از امپریالیسم و ضد انقلاب می شدی ولی گذر زمان نشان داد که چه خیانتی را تحت لوای اسلام و انقلاب و محرومان یک مشت ساده لوح و بیسواد به این کشور تحمیل کردند و حالا کجا هستند؟ و این درس خوبی است برای آدم های از همان جنس خسروشاهی که امروز کارهای مشابه به نام عدالت و اسلام می کنند و امروز انتقاد به آنها تخریب دولت نامیده می شود ولی بیست سال بعد شاید نسل بعد به این فکر کند که این آقایان به راستی جز افتضاح کاری و نابسامانی در امور چه کار دیگری برای کشور انجام دادند؟ البته منظور م از آقایان همه عیادی دست اندر کار در دولت های 20 سال گذشته هستند نه فقط احمدی نژاد.
به هر حال این حرف ها هیچ کمکی به وضعیت فعلی ما نمی کند ما برای یک آپارتمان 40 متری که بیشتر به لانه سگ شبیه است در محله ای که آدم هایش نیز همانند آن خانه ها کرم وار در این جامعه رشد کرده و بزرگ شده اند باید 50میلیون ناقابل به همراه وام 18 تومانی داشته باشیم و اگر نداشته باشیم کسی نمی گوید چه پسر خوبی که داری برای بهبود وضعیت مملکتت تلاش می کنی و به مسایل و مشکلات آن فکر می کنی و از تفریحت زده ای تا علم بیاندوزی(!!!) بیا این هم 1 میلیون تومان تخفیف! به راستی همین اندازه کوچک هم به ما روا ندارند.
اما خوبی من این است که با این همه سیگنال های بد باید ناامید باشم ولی نیستم!

دزدان دریایی در عصر ارتباطات

باور کنید در عصر ارتباطات هستید. در عصری که وجب به وجب زمین تحت دوربین های ماهواره ای عکسبرداری می شود و خلافکاران در هر جای دنیا که باشند تعقیب می شوند، مکالماتشان شنود می شود و قس علی هذا.....
این دزدان دریایی در این قرن با این مشخصات کمی عجیب نیستند؟! گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که دنیای ما به همان اندازه 200 یا حتی هزار سال پیش بی صاحاب است فقط دک و پزش فزونی گرفته!

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

گفتگو با او....


گاه آنچنان عصیان می کنم که خودم هم از اینهمه شتاب در دوری از تو وحشت می کنم و گاه آنچنان خود را اسیر قدرت دوست داشتن تو می بینم که شک می کنم که به عنوان یک انسان از خودم اختیار دارم ....
نقطه تعادل این نوسانات کجاست؟

۱۳۸۷ شهریور ۱۴, پنجشنبه

سفید ممنوع!

خدای من ما واقعا داریم چی کار می کنیم؟ ببین به نام تو و دین تو هر احمق بازی ممکن رو داریم در میاریم.... بابا مگه امام حسن رو در قنداق زرد نیاوردند؟ مگه خود خامنه ای بعضی وقتا عبای سفید استفاده نمی کنه؟ چرا آخه به خاطر اینکه دو تا آدم بی جنبه و مریض که با زن چادری هم تحریکند(!) فکر می کنند مشکل تحریکاتشون رنگ زرد و سفیده؟
بابا آدم بی جنبه! اول از همه مشکل رنگ نیست مشکل نوع پوششه! تازه این برای کسیه که واقعا پوشش اون مشکل داره وگرنه بابا مشکل اصلی تو مغز خودته که باید اصلاح بشه! مشکل اصلی اینه که خود تو اصلا نمی تونی از زن چیزی بیش از یک وسیله جنسی تصور کنی! چه سیاهش چه زردش چه قرمزش!
ای کاش به جای اینهمه فکر کردن به زن ها و اینکه چه چیز اونها ما رو تحریک می کنه یا اینکه تو خیابون وایسیم و با دو تا مرد دیگه چشم هر زنی رو در بیاریم تا بهش بگیم حجابت رو درست کن به قول محمد نوری زاد کمی تبصره و قانون برای جلوگیری از ریاکاری و بدکاری و موارد مهم دیگه می دادیم......

۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

رمضان آمد....


دوباره اومد...رمضان برای همه ما یک تجربه مشترکه... یک حس مشترک که با سحری و افطاری و اذان آمیخته شده.....همه این حس رو شاید بشه تو ربنای شجریان قبل از افطار خلاصه کرد....

۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

ترس!


این روزها آنقدر دارد تند می گذرد که گاهی واقعا می ترسم! می ترسم که نفهمم دارد چه جوری می گذرد.... نکند بعدا حسرت این روزها را بخورم و بگویم ای کاش!

۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه

دلتنگی شماره 2

دیشب هوس کردم به یاد شبای یونان 3 نصف شب برم بیرون. واقعا تعجب کردم از شهری که روزش جای سوزن انداختن نیست شبش انقدر خلوته! بعد هم حال گرفته برگشتم خونه و خوابیدم!
تو یونان کل کیفش به این بود که از صبح تا شب راه بریم ( کنفرانس هم پیچیده شد اساسی! ) تو یکی از شبا( همون دور و بر 3!) تصمیم گرفتیم یه کم راه بریم. بعد دیدیم بد نیست بریم کنار ساحل. همینجوری هی رفتیم تا جاتون خالی اون موقع شب سر از وسط آب در آوردیم! آب داغ داغ بود ولی بیرون باد خنک تا جایی که برای فرار از سگ لرز زدن می رفتیم تو آب..... نمی دونم اصلا تو این شهر صاحاب مرده نمیشه از کیفا کرد! همش دیوار! همش آجر! همش دود و کثیفی! تازه برای همین شکنجه گاه روحی هم باید متری دو سه میلیون بدی .....

برای سال بعد که می خوام Apply می کنم دارم دانشگاه هایی که تو شهرهای ساحلی هستند رو فارغ از ranking می یارم تو اولویت.... تازه دارم میبینم Miami هم عجب جاییه برای درس خوندن! گور بابای rank و منک!

۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

لعنت بر مردم آزار!

بله منظورم شما هستید ای رییس حزب اعتماد ملی که بعد از آن خواب کذایی و قهر نمودن از انتخابات ریاست جمهوری به یکباره روشنفکر شدید و حزب از خودتان در کردید و روزنامه بیرون دادید و شدید فرشته نجات ملت از دست دولت......
در مقاله ای وزین در آن روزنامه شخصی اتان به دولت محترم گیر فرمودین که چرا بین التعطیلین را تعطیل می کند که تعطیلات زیاد است و بهره وری کاهش گرفته و از این بابت پول مملکت هدر شدستندی و آنقدر گیر سه پیچ فرمودی که دولت هم گفت بیا بابا دیگه تعطیل نیست!
یکی نبود بگه اون موقع که خودت رییس مجلس بودی تعطیلات زیاد نبود یهویی الآن زیاد شد؟ بعد از اون هم آخه تو که خودت به دولت گیر می دی که چرا بین التعطیلین رو تعطیل می کنه پس چرا روزنامه تو امروز که بین التعطیلین چاپ نکردی؟ خودت الآن کنار دریا داری حموم آفتاب می گیری و ما سر کاریم خدا رو خوش می یاد... ما که کاری از دستمون بر نمیاد ولی به قول یارو گفتنی "لعنت به مردم آزار!"

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

ایرانی باشیم!

همیشه برام جالب بود وقتی می دیدم که هیات های عزاداری هم برای خودشون شهر دارند. مثلا خوانساریهای مقیم مرکز ، هیات تبریزی ها و غیره و یا وقتی به فلان اداره ای سر می زنی که رییسش مال یه شهریه همه کارمنداش هم مال اونجاند و دونستن زبون اونها کمک شایانی به رفع حاجات در اسرع وقت و بدون نوبت می کنه.
ولی انگاری این مسایل نه بین عوام که بین مسئولین کوچک پایه این ممکلت هم مهمه. برای اونا هم مهمه که هر چند وقت یکبار برای مصاحبت و احتمالا برنامه ریزی برای لابی بیشتر دور همشهریاشون جمع شوند و البته فتح مقام الهی وزارت توسط همشهریشون رو هم تبریک بگند ( احتمالا با پول نفت ملت شهیدپرور یا یک سری افراد که بابت این خرجا انتظار دارند ) .......(لینک خبر)

ما کی می خواهیم به جای لر و رشتی و اصفهانی و کرد و بلوچ، ایرانی باشیم؟

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

سفرنامه ششم : ماجرای احمدی نژاد در آتن...

بعد از Acropolis راه افتادیم بریم میدان Syntagma که یه چیزی تو مایه­­های میدان امام خمینی خودمونه از این جهت که شاهراه خط عوض کردن مترو تقریبا اونجاست. توی راه مونده بودیم که چه جوری بریم که پرسون پرسون (مثه همیشه! ) یه نفر به ما پیشنهاد کرد که از خیابونه Ermou بریم که دلیلشم این بود که You can see lots of beautiful women there!. ما هم استغفرالله گویان رفتیم داخل Ermou که دیدیم به به ! بله خیابان Ermou که انتهاش می خوره به میدان Syntagma یه جور خیابونه خرید لباس خانومای آتنیه که واقعا مناظر زیبایی داشت! به هر حال اگر مجردین و خانومی هم همراهتون نیست برین اونجا ولی اگه یه خانومی همراهتونه توصیه اکید اینه که راهتونو کج کنین چون دو تا دخترای همراه ما به اندازه دو ساعت و نیم ما رو توی این خیابونه نیم کیلومتری از این مغازه به اون مغازه کشوندن.....
حال که فهمیدین Ermou کجاست بریم سر ماجرای اصلی.... تو یکی از این مغازه های خیابونه Ermou بودیم که یک نفر که بعدا فهمیدیم رییس مغازه بود روی حجاب دخترای همراهمون حدس زد که ما ایرانی باشیم.... خودش انگلیسی بلد نبود ولی از طریق یکی از شاگرداش از ما پرسید و مطمئن شد که ما ایرانی هستیم و بعد کلی خوشحال شد که ما از "پرسیا" اومدیم (به پینوشت مراجعه شود). کلی از احمدی نژاد خوب گفت و اینکه اونو خیلی دوست داره چون "He says no to America!" و بعد هم در مورد ایران گفت که پرسیا براش یونان دومه! خدا وکیلی ما دیگه کم آورده بودیم که بازم شرمندمون کرد و رفت و دو تا شال به دخترا و به ما پسرا که چهارتا می شدیم 4 تا پیراهن هدیه داد که سر جمع چیزی حدود 100 یورو هدیه هاش ارزش داشت. ما هم بعد از کلی هنگ کردن سر این قضیه باهاش عکس گرفتیم و رفتیم. به هر حال اینم از احمدی نژاد که باعث شد ما آدمای ناشکر از دست یه نفر نه تو ایران که توی یه مغازه تو آتن به خاطرش هدیه بگیریم.
نتیجه گیری:
1- من در مورد سیاست مدارها مطلق نیستم که بگم همیشه مظهر بدی یا فقط خوبی هستند ولی در ایران خیلی ها عادت دارند که فقط روی یکی از این دو طرف باشند. کلا هم ماها خیلی قر می زنیم در حالیکه کار بهتری هم نمی تونیم بکنیم. به هر حال بهتره یه کم فکر کنیم که چرا ما از احمدی نژاد انقدر بد می گیم ولی در ممالک دیگه خیلی ها قبولش دارن و البته در کنار یک سری دیگه که دوست دارن سر به تنش نباشه!.... یه دقیقه فکر کنیم. شروع شد.....
2- اگر گذارتون به یونان و آتن افتاد حتما به خیابونه Ermou سر بزنید یکی از ورودی های میدان Syntagma ست. سرش هم McDonald یه شعبه داره! ( حواستون هست که McDonald اسمشو از من گرفته ها! )

پینوشت: یونانی ها بر خلاف خیلی کشورهای دیگه فرق ایران و عراق رو می دونن چیه! بله چون عبارت انگلیسی ایران "Iran" با عراق "Iraq" فقط در حرف آخر تفاوت داره که همین سبب می شه اونا فکر کنن ایران و عراق یکی هستند! این اشتباه رو یه استاد دانشگاه کانادایی هم تو کنفرانس کرد! ولی یونانی ها خیلی خوب ایران یا به قول خودشون "پرسیا" رو می شناختند. هتلدارمون یه دوست توی "کرمشهر" ( همون خرمشهر خودمون!) داشت که بعد از جنگ آقای دوست اومده بود به شهری به نام" کرج" در اطراف تهران! ( خداییش اینا رو از زبونه یه یونانی بشنوین چه حالی پیدا می کنین؟!) در یک مورد هم یه راننده تاکسی داشت در مورد تحولات سیاسی ایران سوال می کرد که وسطش به مجاهدین هم اشاره کرد! (دقیقا گفت مجاهدین) خیلی جالب تر اینکه می دونست اینا عقاید کمونیستی هم دارن! والله ما که ایرانی هستیم نمی دونستیم!
یه خبر خوبه دیگه اینکه انگاری ایرانی ها اونجا افتضاح کاری کم کردن و به همین دلیل ایران اونجا بد آوازه نیست که این خودش کلی نعمته....

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

سفرنامه پنجم : دلتنگی برای آگینا......


جزیره Aegina در یونان

سفرنامه چهارم : ماجرای club رفتن چند Club نرفته در آتن!

ماجرای club رفتن ما هم خودش ماجرایی بود. تقریبا ساعت 2 نصف شب بود که هوس کردیم بریم بیرون تا ببینیم بالاخره این club که هی میگن چیه. جالب بود که خیابون­ها اون موقع شب هم توش آدم زیاد بود و زیاد احساس تنهایی نمی کردی. بالاخره پرسون پرسون 3 نصف شب به سمت یک club رفتیم. رسیدیم به Club دیدیم ورودیش 10 یورو بود که همین باعث شد که نظرمون عوض بشه و بگیم به درک و ترجیح دادیم بر گردیم تا اینکه دوباره گفتیم بابا تا اینجا که اومدیم بذار ببینیم توی این Club چه خبره! ما که تا به حال club نرفتیم.... وسط همین حرفا بودیم که دو نفر درشو باز کردند و ازش درومدند و صدای دام دام اون تو باعث شد هممون دوباره طلسم بشیم که دیگه قطعی بریم. جاتون خالی رفتیم تو دیدیم هیشکی نیست! رفتیم طبقه پایین دیدیم اونجا هم کسی نیست جز دو تا مرد که روی پای هم نشستن! ما رو بگو از دیدن این صحنه و خالی بودن اونجا حالمون گرفته شد. آی دماغ سوخته! آی دماغ سوخته! بعد هم ما برای تلافی کردن خودمون شروع کردیم لری و دیگر رقص­های محلی رو پیاده کردن اونم تو یه club تو آتن!
اون شب گذشت. حالا که اومدم ایران و اسم اون club رو Search کردم دیدم اون Club مخصوص همجنس بازهای مرد بوده! آخر سوتیه نه؟!
به هر حال ای ایرانی­ها برای رفتن به club در ممالک کفار بخصوص اروپا به دو چیز توجه کنین:
1- 3 نصفه شب روزهای غیرتعطیل هم در آن ممالک کسی Club نمی رود
2- حتما قبل از ورود، مرام نامه آن club را مطالعه کنین
3- حتما برای چک کردن موارد فوق هم ابتدا یک نفر را بفرستید تو که براتون خبر بیاره
اون شب موقع برگشت هم دو سه تا از فاحشه هاشون هم تو خیابون بودند که خیلی آزاد در حال چرخش و مشتری گیری بودند. خیلی دوست داشتم عکسشون رو بگیرم که با مخالفت دوستام منم جلو نرفتم. زیاد وحشی به نظر نمی رسیدند ولی خوب زن خیابونی هیچ جا خوب نیست.....
راستی خوبه بدونین که در یونان قدیم همجنس بازی زن و مرد وجود داشته و ابزارهایی هم برای این مسایل داشته اند و روی کوزه های قدیمیشون عکسای بی ناموسی شامل این موضوعات دارند. عکساشو دارم ولی دیگه شرمنده اونا خیلی بی ناموسیند!

۱۳۸۷ مرداد ۶, یکشنبه

سفرنامه سوم : به سمت ایران از فرودگاه استانبول

سلامی دوباره از بخش ترانزیت فرودگاه استامبول که وایرلسش مفتیه! نور به قبر خمینی بباره! کجا تو ایران ما ساعتی 4یورو معادل 6000 تومان بابت اینترنت می دیم؟ نور به احمدی نژاد بباره! کی ما برای مترو 0.8 یورو معادل 1200 تومن می دیم؟ خدایا قربون ایران و اون هزینه های مفتش بریم! اینجا انقدر پول دادیم که دیگه برامون 1 یورو مثل چرک کف دست شده. ناهار 6 یورو، نوشابه 1.5 یورو، و قس علی هذا.
خوب به هر حال بازگشت نزدیکه...یک هفته گذشت و کلی خاطره ازش به جا موند که باز من به دلیل حرفه ای نبودن هر روز مطلب ننوشتم که البته اصلا وقتش رو هم نداشتم! کی آتن رو ول می کنه که وبلاگ بنویسه؟! ولی واقعا خوش گذشت. اگه دو دل هستین که برید یونان یا نه بهتون صددرصد می گم که برین پشیمون نمی شین...واقعا جای قشنگ و دوست داشتنیه.اصلا احساس غربت نمی کنین.. خیلی به ما نزدیکند. اگه خدا بخواد ظرف چند وقت دیگه یواش یواش نوشتن رو شروع می کنم.
خوبه الآن هم تو فرودگاه استامبول دوباره از ایرانیا بگم همونطور که اومدنه گفتم. خوب ایرانی ها وضعیتشون مشخص تر شده...زن ها بی حجابند اما یک چیزایی شبیه مانتو کوتاه تنشونه که نشون میده که دیگه آزادی رو به اتمامه و باید به زودی مسلمون بشند. مردها هم دیگه شلوارک ندارند. تغییر بزرگ نزدیکه!
خوب .... بسه! می خوام این یک هفته رو تا شروع پرواز دوباره تو ذهنم مرور کنم......

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

سفرنامه دوم : در فرودگاه استانبول: هیچی فیلتر نیست!

وای اینجا سرعت Wireless خفنه و هیچی فیلتر نیست! خدایا من و اینهمه خوشبختی محاله! محاله!
راستی از اینجا یک معامله هم در بورس پرشکوه ایران کردیم.... خدایا در روزهای آتی قیمتش را فزونی بخش...آمین

سفرنامه یکم : به یونان از فرودگاه استانبول

توی این چند وقته که حرفای بی­ربط زیاد زده بودم شاید می­تونستم از سفر پیش روم یعنی یونان و آتن بنویسم ولی از اونجایی که غیر حرفه ای هستم این فرصت رو از دست دادم تا حالا که تو سالن ترانزیت فرودگاه استامبول هستم و وقتی قرار باشه 8 ساعت توی ترانزیت منتظر پرواز بعدیت باشی چاره­ای بهتر از تایپ بلاگ پیدا نمی­کنی. خوب باز هم دیر نیست انگاری.
اولین چیزی که برای ما ایرانی­ها یکهو با این سفرهای به بلاد کفار عوض می شه زن­ها هستند! نعوذ باالله گمان بد نبرید که قراره اینجا بی ناموسی بنویسم ولی خوب به هر حال حقیقته دیگه. توی هواپیما اکثر زن ها به جز تعدادی معلوم­الحال بودند که من انتظار داشتم به محض اعلام خروج از مرز ایران همه دیگه سنگ تموم بذارن ولی در کمال تعجب این جوری نشد روسری­های نیم­بند اکثرا حتی در فرودگاه استامبول هم سر جاشون موندند! اونایی هم که کشف حجاب کردند نمی­کردند بهتر بود.... کله کچل و باستن ها!!!!! خوبه خداوکیلی لااقل تو ایران با حجاباشون می تونند این نواقص انباشته شده رو بپوشونند و مردا رو گول بزنند ولی اینجا دیگه هیچی رو نمی­شه پنهان کرد. خداییش بعضی از زن­های نیمه برهنه اینجا از زن­های با روسری­های فراری و مانتوهای چسبون و آرایش­های شب حجله کمتر تحریک کننده هستند.
ولی به جای ایرانی­ها که اتفاقی کمی مراعات کردند چند تا هواپیمای دیگه هم مسافرشون پیاده شدند که توش آلمانی­ها سنگ تموم گذاشته بودند وقتی در باز شد با اون لباسای بی­ناموسی از حجله دراومده ریختند بیرون می خواستم بگم برید که الآن گشت ارشاد میاد و همتونو جمع می­کنه که یادم افتاد اینجا اونجا نیست..... خیلی جالبه در عرض کمتر از 3 ساعت کل قوانین چپه شد. جالب اینکه کسی مسخ همین زن های نیمه برهنه نیست یا تیکه هم نمیندازه. کلا فکر کنم آستانه این کارا تو مملکت ما پایینه باید برنامه ریزی کنیم که بره بالا.
علاوه بر زن­ها الآن توی سالن ترانزیت آهنگ ترکی گذاشته که تو ایران فقط تو تاکسی­های میشه شنید و البته کسی هم از حراست نمی­یاد که بگه کمش کنین. جای برادرم خالی که عشقه آهنگ ترکیه و حالا کجاست که ببینه تو سالن دارن براش پخش می کنن. جالبه که CDهایی که ما حتی اخیرا دیگه پول CDیش رو هم نمی دیم اینجا 8 یورو (14000 تومان ناقابل) باید براشون بدیم تازه هم نمی تونی آهنگ خوباشو هم سوا بکنی. علاوه بر بی ناموسی­های فوق­الذکر، تبلیغات بی­ناموسی هم که دیگه در و دیوار و پوشونده ... رفتم تو بخش مجلاتش که احتمالا فکر کنم با بخش پورنو فرودگاه اشتباه گرفته بودند کلی بی ناموسی بد جور و خفن از جدیدترین ستاره های خوش قواره هالیوودی و ترک! آی مردم هم می­خرند!
ولی خداییش با همه اینا وقتی می­بینی بعضی زن­ها هنوز چه جوری حجاب دارن- نه فقط ایرانی­ها- می­فهمی که آدم خودش باید بخواد! نمی­شه زورکی به اونها حالی کرد که یک کاری رو بکنند. اگه خودشون نخواند باید براشون گشت ارشاد بذاری و بعد تازه همین که از گشت ارشاد رد شد دوباره بی­ناموسی می­کنه!
راستی من چرا اینقدر به این واژه " بی­ناموسی" گیر دادم!
راستی جناب فتح­الله زاده مدیرعامل استقلال هم در فرودگاه رویت شد. خدا ما را با این دیدار این حوریان که در ایران نمی­بینیم ولی در بلاد خارجه مشعوف به دیدار می ­شویم به بهشت برین با چک و لقد خواهد برد! خداییش از این نمی­شه نتیجه گرفت اینا همش این ورا هستند!
یه راستی دیگه : بدترین عذاب الهی برای ما ایرانی­ها اینه که تو اینجا وقتی به دستشویی­های فرنگی عادت نداریم گلاب به روتون سلسله بول بگیریم! آخ کجایی سنگ توالت ایرانی! ای فدای تو همه بزهای من!

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

داریم یا نداریم؟


آقا این قصه موشک های چاخانی رو شنیدین که به جای چهار تا سه تا بودن. حالا یکی نیست بگه آخه کله خر چرا چهارتا رو گذاشتی که تابلو هم بود! تو فیلمی که خودشون پخش کردن چهارمی شلیک شد ولی 10 ثانیه بعد که اون سه تای دیگه تقریبا به مقصد رسیده بودن! پس اون چهارتا نمی تونستن کنار هم باشند.....
ولی نکته جالبتر اینه که همه یادشون رفته که لااقل سه تاش پریده حالا یکی نپرید خیلی مهم نیست! مثه اون قضیه است که اگر بگی ندارم می برنت شورای امنیت که چرا داری و داری تلاش می کنی اگه همین فردا بگی داری می گن نه البته طبق برآورد ما شما 10 سال تا اونجا فاصله داری و اینا حرف مفته..... آقا تکلیف ما معلوم نیست. هر چی بگیم متهمیم!

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

خویشتن داری!

دیروز دم میدان فاطمی در کنار عده ای دیگه منتظر یک تاکسی بودم... در جمعیت دختری بود که علاوه بر پوشش محرکش کمی حرکات اضافی داشت. از اون حرکات که قصد جذب آدمای دیگه رو داره.... موفق هم بود چهار نفر دورش جمع شدند و متلک های معمول شروع شد...در نهایت اخم کرد و جاش رو کمی عوض کرد و تقریبا کنار من وایستاد. بعد یکی از اون چهارتا مرد دوباره اومد پیشش و بعد از اندکی آروم صحبت کردن باهاش مرده یک تاکسی دربست گرفت و در کمال تعجب دختره اول پرید تو ماشین و بعد هم مرده رفت تو و بعد هم با هم رفتند......
دیدن این صحنه ها برای ما آدمها که با گرون شدن هزینه زندگی مشترک و به هم ریخته جامعه و سخت شدن یافتن آدمی متناسب با خودمون قصد فریفتن خودمونو داریم که روابط جنسی رو برای رسیدن به جاهای بهتر باید سرکوب کنیم مثل یک پتک محکم به سد در حال شکستنه.... آیا اگر دختری انقدر ارزونه که بشه به این راحتی باهاش رفت آیا من هم به عنوان یک آدم توی سنی که نیازهام مشخصه باید سال ها خویشتن داری کنم؟
هیچ چیز بدتر از درگیری فکر آدم روی این مسایل که با یک ازدواج حل می شه نیست... ولی انگاری ازدواج از روش های دیگه سخت تر شده......

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

آهنگ های کودکی 2

از همدان اومدم و حالا نوبت آهنگ های قدیمیه:
اولیش که به نظر من بهترینشه رو گوش کنین: لوک خوش شانس!
بعدش از همه بهتر که کمی هم باهاش بغض کردم اینه : مدرسه والت....
اینا هم که دیگه عالیند : زبل خان! پت و مت 1، پت و مت 2
بعدیا رو هم گوش کنین خوبه :
جیمبو!
اوشین.. البته اینو بزرگترا بخصوص مادرا بیشتر باهاش حال می کنند... دوسال ملت سر این سریال سر کار بودند!
افسانه توشیشان
حنا دختری در مزرعه
بچه های کوه تاراک ( آغاز - پایان ) اون دو تا بچه خرسا که تو کوه بودند... یادتون اومد؟
هاج زنبور عسل
پروفسور بالتازار!
آخه! خونه مادربزرگه ( آغاز - پایان )
احترام بذارین : میتی کومان
و این آهنگ آخر هم مال اون کارتونست که پسره باعث شد که برادر دختره از کوه بیفته و پاش چلاق بشه به همین خاطر دختره تحویلش نمی گرفت... اسمش یادم نمی یاد اگه شما یادتون اومد بهم بگین....

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

آهنگ های کودکی 1

امروز به شدت خسته بودم ، خستگی ناشی از پایان امتحانات و پروژه ها ..... توی دانشگاه یک نفر بود که روی لپ تاپش آهنگ های کارتون های قدیمی رو داشت و ما هم که فلش رو تندی درآوردیمو ازش گرفتیم.... شب خسته و depress ساعت 10 رسیدم خونه و همش داشتم به خستگی و کوفت بودن زندگیم فکر می کردم که یادم افتاد آهنگ ها توی فلشمه ..... خداییش زنده شدم! واقعا بچگیام اومد جلوی چشمم.... سر بعضیاش هم گریه کردم مثل آهنگ مدرسه والت ..... فردا دارم می رم همدان و اگر برگشتم از طریق اینترنت دانشگاه که یک کم نفتش از این اینترنت خونگی ما بیشتره upload شون می کنم....
اینجا آهنگ ها رو دانلود کنید.

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

خدا به خیر کنه!

خدا به خیر کنه! اون محصولات شرکت پتروشیمی اصفهان رو ببینید که امروز اومده به بورس :

بحث آموزش مسایل جنسی

این دغدغه مسایل جنسی هم عجب چیزیه ها! خداییش خدا عجب چیزی درون آدما برای تداوم نسل قرار داده... خدا را شکر ما توی دانشگاه تهران برای درس تنظیم خانواده شاگرد یک نفر بودیم که خیلی از مسایل را با دید باز و بدون شرم و حیا به ما یاد داد، خیلی از اون چیزایی که حتی خانوادهامون به دلیل شرم و حیای الکی نگفتند و نمی گند ..... حالا این بده یا خوبه که ما پسرهای زن نگرفته الآن از مردای زندار بهتر می دونیم قبل و بعدش باید چی کار کنیم ( البته تئوری! ) و یا اینکه از خود زنهای شوهردار بهتر می دونیم چه قرصایی رو باید کی مصرف کنند، انگاری چیزیه که حتی تو انگلیس هم حل نشده. اینجا مال بخش "و در این جزیره" مال شهریار رادپور از BBC فارسیه که خوندنش جالبه.... البته ماهیاتا ما بدلیل ساختار سنتی جامعمون هنوز نیاز شدید به این مسایل شاید نداشته باشیم ولی با این وضع تغییرات سریع جامعه بعید نیست که ما هم محبور بشیم این بحث ها رو جدی انجام بدیم ....

چون BBC فارسی فیلتره متن رو در زیر آوردم:

"آخرین آمار مربوط به میزان سقط جنین در میان دختران زیر ۱۸ سال در بریتانیا، موضوعی کهنه و تکراری را دوباره به بحثی داغ بدل کرده است؛ و این سئوال بدون پاسخ مانده که آیا آموزش امور جنسی را باید در مدارس اجباری کرد یا اینکه نوجوانان را به حال خود گذاشت تا در کلاس تجربه شخصی خودآموزی کنند؟
خبر بحث انگیز، رسیدن به مرز ۵۰ درصد موارد سقط جنین در میان دختران باردار زیر ۱۸ سال در این دیاربود. واز آن نگران کننده تر، این ادعای چند کارشناس امور بهداشتی و اجتماعی که سقط جنین در بین دختران زیر ۱۴ سال سن رو به افزایش گذاشته، چون راه های جلوگیری از بارداری را نمی دانند. آمار امسال، شمار سقط جنین در گروه سنی زیر سن قانونی را ۲ هزار مورد نشان می دهد که در میان دختران دبیرستانی زیر ۱۴ سال سن، ۲۸ مورد از سال گذشته بیشتر بوده است.
در کنار این آمار، اگر شمار دختران نوجوانی را اضافه کنیم که تصمیم به مادر شدن می گیرند و بدون تحصیلات کافی به صف روز افزون مادران مجرد این جزیره می پیوندند، جنبه اقتصادی و اجتماعی مسئله بیشتر نمایان می شود. و همراه با آن، این سئوال که برای جلوگیری از ورود زودرس و ناشیانه نو جوانان به دنیای تماس جنسی و آگاه نبودن از عواقب بهداشتی، اجتماعی و اقتصادی همخوابی چه باید کرد؟
تنها موضوعی که موافقان و مخالفان اجباری کردن آموزش امور جنسی در مدارس درباره آن اتفاق نظر دارند، قبول واقعیت طبیعی بودن رسیدن به مرحله کنجکاوی جنسی در هر فرد سالمی است که با ورود به مرحله بلوغ در خود کشف می کند؛ حسی ناشناخته و آمیخته به هزاران سئوال که نه هیچ تازه بالغی جرات مطرح کردن بی پرده آنرا دارد، و نه هر پدر و مادر و یا آموزگاری دانش و تجربه پاسخ دادن به آنرا.
تکان دهنده ترین بخش از یافته های نهاد های بهداشتی وسازمان ها یاری دهنده دختران تازه بالغ و باردار، میزان بی اطلاعی آنها از ماهیت تغیرات درونی بدن در دوران بلوغ، و پیامد های انواع رابطه جنسی است. بطور مثال، در یک گزارش از دختر ۱۴ ساله بارداری که برای سقط جنین مراجعه کرده بود نقل شده است که دلیل عادت ماهیانه را نمی دانست.
مخالفان اجباری کردن آموزش جنسی، با اشاره به حساسیت های فرهنگی و اعتقادات مذهبی مردم می گویند آموزش امور جنسی باید در خانه و بوسیله والدین انجام گیرد. ولی طرفداران آموزش اجباری با این استدلال که اطلاعات پدر و مادرها درباره امور جنسی، اغلب ناقص و از فرزندانشان کمتر و غیر علمی تر است، معتقدند که مسئله خیلی جدی تر و نگران کننده تر از آن شده است که با پنهان شدن در پشت سنگر شرم و حیا و آداب و رسوم قومی و خانوادگی از آن به سادگی گذشت.
در حال حاضر، آموزش جنسی در دبستان ها و دبیرستان های انگلستان و ویلز داوطلبانه است. ( اسکاتلند سیستم آموزشی خود را دارد) و از آن بدتر، نبود کادر حرفه ای آموزش امور جنسی. تحقیقات نشان داده که این گروه بیشتر آموزگارانی جوان و مجرد هستند که فقط به تشریح تغیرات فیزیکی بدن درهنگام بلوغ بسنده می کنند.
کارشناسان امور جنسی، بزرگترین نقطه ضعف را نه در سیستم آموزشی بریتانیا، بلکه درطرز فکر و برخورد مردمان این جزیره با سکس و موضوع های جنسی می دانند. طرز فکری کهنه که ریشه در اعتقادهای مذهبی ای داشته که امروز چیزی از آن باقی نمانده است، ولی در برخورد با واقعیات علمی و آزادی های اجتماعی و قانونی، بجای متحول و اصلاح شدن، پشت پرده ای از ابهام، خجالت و ریاکاری باقی مانده است. نمونه گویای این وضع درگفته یک آموزگار بود که به خبرنگاری گفت برای نوجوان ها تجربه کردن سکس کم دردسرتر از پرسیدن از پدر و مادر و معلم است؛ بسیاری از نوجوانان اینترنت را راهنمای بهتر و آسان تری یافته اند.
و همین نقش اینترنت در دادن اطلاعات بی پایان درست و ناقص و گاه غلط امور جنسی به نو جوانان و فراهم کردن راهی ساده برای ارتباط تصویری، صوتی و نوشتاری بین آنها، و البته بدون اطلاع والدین یا آموزگاران، یکی دیگر از مشکلات مسئولان امور آموزشی در این دیار و شاید تمام دنیا شده است. بزرگترین نگرانی مسئولان، وفور سایت های پورنوگرافیک در اینترنت و سهولت دسترسی نوجوانان کنجکاو و آسیب پذیر به آن است.
مسئله بالقوه خطرناک تر از افزایش سقط جنین در میان دختران دانش آموز، گسترش سریع انواع بیماری های مقاربتی در میان نو جوانان در بریتانیا است. سال ها است که مسئولان بهداشت بعضی مدارس، حتی بدون اطلاع والدین، به شاگردانی که رابطه جنسی دارند، کاندوم مجانی می دهند؛ ولی آمار مراکز درمان بیماری های مقاربتی نشان داده است که شماری از مبتلایان جوان، دلیل استفاده نکردن از راه های جلوگیری را ندیدن کاندوم در فیلم های پورنوگرافیک ذکر کرده اند.
با بیشتر و پیچیده تر شدن مسائل مربوط به تماس های زودرس فیزیکی و برقراری روابط جنسی بین نوجوانان زیر ۱۴ سال، به روشنی پیدا است که وقت زیادی برای ادامه جر و بحث بین موافق و مخالف اجباری کردن آموزش کامل و بی پرده امور جنسی در مدارس باقی نمانده است. همه می دانند که کشش و ایجاد رابطه جنسی بین نوجوانان واقعیتی است روشن تر از آفتاب و انکار آن، سر در برف فرو بردن است و ادامه بی اعتنایی به ضرورت آگاه کردن و راهنمایی آنها، کوتاهی ای با عواقبی احتمالا غیر قابل جبران."

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

سوت پایان امتحانات

بالاخره امتحان­ های این ترم هم به پایان رسید .هر چی با خودمون عهد می کنیم که یکبار هم که شده مثل آدم این درسا رو تو طول ترم بخونیم و شب امتحانی نباشیم نمی شه انگاری! شب امتحان هنوز شب عاشقان بی دل و دماغه با موهای شونه نکرده و چشمای قرمز از بی خوابی!
این امتحان آخری رو هم که دیگه نگو.... تقریبا دو ساعت قبل از امتحان فهمیدم هیچی بلد نیستم و برای اولین بار در کل دوران تحصیلیم از ابتدایی تا به الآن دست به دامن کاغذ تقلب شدم! خدا منو ببخشه که هر چی جلوتر می رم انگاری به قهقرا دارم بیشتر نزدیک میشم! به هر حال وقتی تو طول ترم که درس نمی خونی هیچی، سر کلاس هم مثل بچه ها سر و صدا می کردی و عمل شنیع ادای استاد در آوردن رو هم انجام می دی بهتر از این نمی شه... خداییش خیلی این استاد رو اذیت کردم! وقتی فکرشو می کنم خودم شاخ در میارم چون تقریبا بعد از جلوس در دانشگاه تهران شیطنت کردن یادم رفته بود..... به هر حال خدایا توبه!
با تموم شدن امتحانات هم مرخصی ها به پایان رسید و از شنبه باید کفش و کلاه کنم برای کار. آخر مصیبته، نه؟! مرخصی برای امتحان رو میگم....

۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

یک نوشته از عبدی در مورد پالیزدار

عبدی در مورد الیزدار تو سایتش نوشته :
"ظاهراً پس‌لرزه‌هاي افشاگري اخير، هنوز ادامه دارد و قرار نيست به اين زودي‌ها تمام شود، اما در ميان تحليل‌ها و اظهارنظرات بسيار متنوعي كه درباره اين رويداد نوشته شده، به نظر بنده، جاي يك نكته خالي است. چنين به نظر مي‌رسد كه برخلاف تحليل‌هاي جاري اين افشاگري در جهت سخنراني‌هاي ضد فساد و ضد مافياي مقامات دولتي نبود و خواسته و ناخواسته، زمينه را براي ادامه خط تبليغي پيشين ضد فساد و ضد مافياي دولت تضعيف كرده است.
البته اين بدان معنا نيست كه فرد افشاكننده اخير، همسو و همفكر گروه دولت نبوده است، بلكه برعكس وي بنا بر شواهد قبلي و نيز بر مبناي سياق گفتارش، كاملاً همسوي جناح دولت بوده، اما ناخواسته، دولت را در ادامه سياست قبلي ضد فساد خود با مشكل مواجه كرده است.
ابتدا بايد توضيح داد كه خط و سياست قبلي ضد فساد چه بود؟ سياست پيشين، صرفاً يك سياست تبليغي بود، سياستي كه از يك سو واجد برنامه اجرايي براي شناخت علل و زمينه‌هاي فساد نبود و صرفاً فساد را به موضوع خوب و بد بودن آدم‌ها تقليل مي‌داد و به صورت تلويحي خود را خوب و سالم و ديگران را بد و فاسد معرفي مي‌كرد. و چون چنين برنامه‌ اجرايي وجود نداشت، طبعاً اقدامي عملي هم براي جلوگيري از حذف فساد صورت نمي‌گرفت. از سوي ديگر، آن مبارزه واجد وجه قضايي هم نبود، زيرا اگر قصد مبارزه حقوقي و قضايي با فساد وجود مي‌داشت، دولت با ابزار در اختيار خود مي‌توانست ده‌ها و صدها مورد از پرونده‌هاي فساد را آماده و براي رسيدگي به دستگاه قضايي ارسال كند؛ بنابراين، سياست مذكور صرفاً واجد وجه تبليغي بود و اين وجه هم محدود به سخنراني‌هاي ‌رئيس دولت براي مردم با عناوين كلي و غير معين و مبهم مي‏شد. به عنوان مثال، اين كه گفته مي‌شد اسامي افراد در جيبم هست، اما توصيه شده كه بيرون آورده نشود! نمونه روشني از اين سياست عقيم بود. كاركرد اين سياست تبليغاتي، مبارزه با فساد نبود، كه اگر بود بايد به طور جدي در دو وجه ديگر وارد مي‌شدند و تبليغ به كمك آن دو وجه مي‌آمد، ولي كاركرد آن تبليغات، صرفا خلع سلاح كردن مخالفان و مشغول كردن ذهنيت مردم بود.
اين كاركرد چندان مورد توجه نيروهاي رده دوم و سوم دولت نبود، آنان صادقانه فكر مي‌كردند كه دولت در مبارزه با فساد جدي است، اما دست‌هاي پيدا و پنهان، مانع از افشاي اسامي مي‌شود. از اين روي، فكر كردند كه اكنون نوبت آنان است كه شهامت لازم را از خود نشان دهند و كارهاي نيمه‌تمام دولت را تكميل كنند و من تصور نمي‌كنم كه اين افشاگري موضوع برنامه‌ريزي شده‌اي از سوي جناح غالب بوده است، بلكه بيشتر ناشي از سوءبرداشت نيروهاي رده دوم و سوم اين جناح از سياست ضد فساد آنان است.
اما چرا اين افشاگري موجب اخلال در ادامه سياست‌هاي قبلي جناح حاكم شده است. دو دليل در اين ميان هست؛ نخستين دليل به تأثيرات منفي اين رويداد در ميان نيروهاي طرفدار دولت مربوط مي‌شود. با رفتاري كه جناح حاكم در طرد و محكوم كردن فرد افشاگر پيش گرفتند، گويي كه اصولاً او را نمي‌شناخته‌اند و به قول شاعر:چنان بي‌رحم زد تيغ جدايي / كه‌ گويي خود نبودست آشنايي
حتي ايراد اتهام‌هاي كلان به وي و از همه مهمتر بازداشت وي و رها كردنش در ميان امواج سهمناك سياست، جملگي موجب شد كه طرفداران دولت دريابند، شعار مبارزه با فساد از سوي دولت، بيش از يك شوخي سياسي نيست و اين نيروها نتيجه خواهند گرفت كه خود را از اين معركه دور كنند. اينجا جايي است كه عقاب هم پر مي‌ريزد، چه رسد به كبوتران تازه از تخم درآمده.
دليل بعدي هم به جامعه و مردم برمي‌گردد. اگر تاكنون سخنان كلي و مبهم عليه مافيا و فساد كاربردي داشت، پس از سخنان افشاگرانه اخير، ديگر چه جذابيتي براي شنوندگان آن كليات مبهم باقي مي‌ماند؟ اصولاً سخنرانان ضد فساد در آينده با چه رويي باز هم مي‌خواهند از مبارزه عليه مفسدان مجهول و ناشناخته حرف بزنند و در عين حال افشاگر اخير را محكوم كنند؟
به نظر من، مجموعه اين برخوردها جز اين كه ذهنيت جامعه را نسبت به حكومت و مبارزه با فساد بدتر مي‌كند، هيچ نتيجه‌اي ندارد. بهترين راه اين است كه نخست، سياست تبليغي ضد فساد را كنار گذاشت. اين سياست خودش يكي از بدترين فسادهاست. به جاي آن، بايد راهكار اجرايي و قضايي را پيش گرفت و براي شروع هم فرد بازداشت شده را با رعايت همه جوانب حقوقي و نيز شكايت همه كساني كه از جانب او متهم شده‌اند، محاكمه كرد؛ محاكمه‌اي علني و شفاف. اين بهترين فرصت براي نيشتر زدن به غده بدخيم فساد در جامعه ماست؛ حاشا كه از دست برود!"

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

17 دختر حامله!

واقعا توی این دنیا چه خبرایی که نیست! 17 دختر مدرسه ای برای اینکه بچه هاشون با هم بزرگ بشند با هم از هر طریقی حتی همخوابی با ولگردها حامله شدن! تو اون مملکت انقدر راحت این اتفاقات میفته که آدم شک میکنه اونا مشکلات قوه قضاییه و سنگسار و بعد از اینا آبرو و اجاره خونه و هزینه های دیگه دارن یا نه؟!
درکش برای من یک کم سخته.... البته شاید برای خودشونم سخته ولی زیاد به روشون نمی یارن!

زاینده بود.......

این خبر دردناکیه از زاینده رودی که روزی زاینده بود.......