پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

تجربه انسانی - پنجم


وقتی به هر دلیلی فهمیدی که در جامعه نمی گنجی و باید با قوانین خنده دارش مبارزه کنی، یا جامعه نابودت می کنه یا از درون، خودت نابود می شی....

شاید یک راه حل اینه که اون جامعه رو ترک کنی و بری جامعه ایده آل خودت رو پیدا کنی و یا شاید خوبه که آدم گاهی اوقات گوسفند باشه! کاملا جواب میده....

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

شکرانه - یکم


وزیری مرفه برای وزارت رفاه! چه دری با تخته جور کرد این رییس جمهور!

خدایا یعنی بعد از 2500 سال دوران تاریک فامیل بازی و رفیق بازی و پارتی بازی در مرز پرگهر، ما به شایسته سالاری رسیده ایم و کسی در راس امری قرار گرفته که شایسته ترین برای آن امر است؟ یعنی آیا ما کسی را در ریاست رفاه خود می بینیم که می فهمد رفاه یعنی چه؟ و آیا بعد از چهار سال همه مردم ما چون آن وزیر محترم در رفاه به سر خواهند برد؟

خدایا بواسطه این نعمت هیچ زبان نتواند که شکر تو به جای آورد...


یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

شعرخوانی - دوم

عشق،
چشمی است که گاه خود را به کوری می زند،
تا از خیابان عبورش دهی،
بی آنکه بدانی عبورت داد

* بهمنی

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

بدون عنوان

خبر وحشتناکی است آن هم در ام­ القرا! نه اینکه منظورم این باشد که این اتفاقات اصلا نباید بیفتد. نه! منظور از نوشتنم چیز دیگری است.

ببینید اگر همچین اتفاقی در آمریکا یا آلمان افتاده بود، اولین خبر از اخبار آن روز در تلویزیون و کیهان به این اقدام وحشیانه در آن کشورهای به ظاهر متمدن اختصاص پیدا می کرد تا هرچه بیشتر آن کشورها بی آبرو شوند. بعد هم آقای خامنه ای کلی در سخنرانی خود با اشاره به این اتفاق به تباهی فرهنگ غرب اشاره می کرد و احمدی نژاد هم در اولین کنفرانس خود پایان سرمایه داری و غرب را به واسطه این اتفاق نزدیک می دید و اعلام می کرد که برای به دست گیری مدیریت جهان آماده است. دید این آدم ها همیشه رو به بیرون است. می خواهند جهان را بسازند و متحول کنند اگرچه از مدیریت چند خیابان در روز 13 ابان و تحول فکر چند جوان هم ناتوانند! به همین دلیل کارشان هم بستن چشمشان به حقایق و واقعیت هاست. احتمالا تا جایی که وقتی به خوشان بیایند و ببینند که کاملا در باتلاق گیر افتاده اند.

در جبهه مقابل این افراد هم خبر خوبی نداریم. همه چیز ما با سیاست ما گره خورده است. ده ها مورد اینگونه تجاوزات به راحتی فراموش می شوند ولی اگر فقط ربط سیاسی داشته باشند تا عرش اعلا صدایشان بالا می رود. به راستی آقای کروبی کجاست تا بیاید نامه بنویسد که چرا این اتفاق و اتفاقات مشابه در جامعه ما به راحتی می افتد و ما نمی توانیم کاری کنیم؟ چرا نامه ای نمی نویسد تا بگوید مسئولیت این همه حادثه مشابه به عهده کیست؟ چرا نامه ای نمی نویسد و نمی گوید که چرا سیستم قضایی، پلیسی و قانونی ما اینقدر ناتوان است که افرادی اینگونه بدون ترس دست به این اقدامات می زنند؟ آیا اگر این زن ها ربطی سیاسی داشتند هم باز اینگونه معصومانه مورد بی توجهی آقایون قرار می گرفتند؟

لینک­ها:

تجاوز 6 نفر به يك زن در حوالی قيامدشت

زن سرايدار قرباني 3شيطان صفت

تجاوز به عنف دارد رویه می‌شود و ما در تعطیلاتیم

پنجشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۹

13 آبان سنه هشتاد و هشت

13 آبان سنه 88- هشت صبح بود و من و عزم کار و یک لقمه نان حلال و خدمت در سنگر... هنوز آنقدر بیدار نشده بودم که برای موهای درهمم به شانه نیاز داشته باشم. البته برای پیوستن به ازدحام و ترافیک این جهنم هم نیاز به موهای شانه کرده نیست! به راستی اگر فقط یک مامور در سر این چهارراه خانه ما می گذاشتند ما این جوری سر کار نمی رفتیم که سه بار چراغ س.ب.ز شود ولی بدلیل گره خوردن ماشین ها در سر چهارراه همه با هم معطل شویم. لعنت خدا بر بی بی سی که این گره را در چهارراه محله ما درست کرده است! بالاخره آن گره با دشنام به بانیان مستکبر و بی شعورش و نیز سلام و صلوات و نذر باز شد.

تا به ولیعصر رسیدم معلوم بود که ناگهان رنگ و بوی خیابان ها عوض شده است. از سر ولیعصر انگار حکومت نظامی اعلام کرده بودند. خیابان پر بود از سربازان گمنام با لباس های س.ب.ز و باتوم های در دست. حالا فهمیدم چرا مامور کم دارند که نمی توانند سر چهارراه محله ما بگذارند. چون وظیفه مامورها حفاظت از نظام است. حفظ نظام و دولتی که شصت و خورده ای درصد رای آورده اوجب واجبات است و گرنه حفظ اعصاب ما به واسطه کاهش ترافیک حتی از آن مستحب های الکی و زیر سیبیلی که راویش سنی است هم به حساب نمی آید. کیف در دست از کنار محل کار آن باتوم در دست ها گذشتم. من عازم کار و آنها در محل کار....

"آیا امروز مخالفان سوء مدیریت کشور و بلاتکلیفی امور و فریب خوردگان بی بی سی و جاسوسان خارجی و وطن فروشان و س.ب.ز و قرمز و آبی و تماشاچیان همه با این باتوم ها پذیرایی خواهند شد؟ یا آنها را هم به دهک هایی تقسیم می کنند و متناسب با میزان افکار مخملین و میزان تاثیر پذیری از بی بی سی به حساب آنها خواهند رسید؟" در همین فکرها بودم که متوجه شدم آن جوانکی که هنوز زیر لبانش به ندرت چند علف هرز سبز پیدا می شد کمی چپ تر از دیگر باتوم به دستان به من نگاه می کند. گویا بدش نمی آمد برای اولین دشت امروز، مشتریش من باشم تا لااقل سر صبحی ثوابی هم کرده و جوانکی (منظور من فلک زده!) را از خواب نیمه اش به تمام بیدار کند و سر و حال به محل خدمت به خلق خدا در سنگری مقدس در یک شرکت خصوصی عازم کند. انگار فکرم را خوانده بود!

" آقا نگفته بودی که به یارانت قدرتی داده ای که فکر ما زمینیان را هم بخوانند؟!" سعی کردم فکرم را سریع عوض کنم و به جای فکر کردن به هدفمند کردن سهم باتوم افراد، فقط به سلامتی و طول عمر آقا فکر کنم و چند بار هم صلوات فرستادم نذر سلامتی آقا و این را هم در دلم گفتم که آن جوانک هم بشنود.... موثر بود! نگاهش از چپ راست شد! راست به آن پسر پرادو سواری که سعی داشت یه جوری فتح باب آشنایی کند با آن دختر BMW سوار و اینکه آخر ماجرای این دو نوگل آفتاب مهتاب ندیده و دو مرغ عشق مرفه بی درد و دو کفتر پولدار چه خواهد شد...

خدا را شکر! جردن آرام بود. نه ماموران گمنام و بانام! نه انقلابگر مخملی! در جردن فقط سیل دخترکان پیاده قابل مشاهده بود که برای خدمت مقدس در سنگر شرکت ها در خیابان خرامان و مست در پیاده رو راه می رفتند با آن آخرین مدل موهای فشن و عینک دودی های خشن و حاج آقاکش ترین آرایش ها و ارشادشده ترین لباس های چسبانشان! و حتی برای رفتنشان به سنگر خدمت در دو کوچه بالاتر هم کلی ماشین مدل بالا داوطلبانه می خواستند که ثواب کنند و آنها را تا دم در سنگر برسانند. نیکی آن هم در ابتدای صبح ساعت حدود 8؟! خدایا این جماعت چقدر نیکوکارند! خدایا دولت به دولت سازندگی و توسعه سیاسی و مهرورزی این نظام مقدس آبیاری شده با خون شهدا، ماشین هایشان را گران قیمت تر و خفن تر کن و بوقشان را رساتر و دختران پیاده را نیز بیشتر و خرامان تر، تا ثوابشان افزون تر شود! آمین!

موبایل کار می کرد. یعنی خدا بیامرز "کار می کرد"! در حقیقت تا وقتی که مدرسه دخترانه نزدیک محل کار ما تعطیل شد و این دختران فریب خورده که به مدد مدیریت اسلامی همه اشان از صبح تا شب پشت ماهواره و بی بی سی هستند، شروع به شعار دادن کردند! چهل پنجاه نفری بودند. صبح سر صف اجباری به استکبار فحش دادند و اما بعد از مدرسه می گفتند: "نصر من الله و فتح قریب- ننگ بر این دولت مردم فریب"،" نترسین! نترسین! ما همه با هم هستیم". وقتی صدای این دختر بچه ها بلند شد، به دقیقه نکشید که موبایل ها و سیستم ارسال پیامک (اس ام اس سابق) مشمول نقص فنی شد و تا شب هم علیرغم کوشش جان بر کفان شرکت معظم مخابرات این نقص فنی واقعا خفن و بی سابقه برطرف نشد! بیچاره سهامداران این شرکت خیلی خصوصی شده!

شب بود. ساعت 9. از شرکت بیرون زدم. چقدر جردن را در این ساعت شب دوست دارم. آرام و خلوت و رویایی! یادآور خاطرات روزهای خوبی که وقتی کمی جوان تر بودم در این خیابان سپری کرده بودم و الان هم به نوعی سپری می کنم...... باز هم دخترکانی طبق معمول، این بار بر خلاف صبح به جای پیاده رو در کنار خیابان ایستاده بودند تا بوق و چراغ و در ماشین های مدل بالا را تست کنند. همه اهل نیکی و خوبی! خدایا پس مشکل این مملکت چیست؟ مشکل این س.ب.زها با نظام و این منتخب مردم چیست؟

و بعد مسیر ونک تا ولیعصر.... خبری نبود. همه چیز امن و امان. نه ماموری و نه انقلابگر مخملی فریب خورده بی بی سی. دیگر این جنبش س.ب.ز آن حرارت هفته های اول بعد از انتخابات را ندارد و ساعت کاریشان با ساعت کاری اداره جات دولتی و بانک ها یکی شده و ملاقات آنها با سربازان گمنام بیشتر شبیه مانور آمادگی نیروهای تازه کار انتظامی شده است. ولی ای کاش یکی از آن مامورها را بعد از این همه آموزش بالاخره به این چهارراه محله ما می دادند....

ساعت 10 در خانه. شام، مسواک، گلاب به روتون، لالا!