یکشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

از حمید مصدق

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان، می دهد آزارم

و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
-خانه کوچک ما
سیب نداشت.