۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه

قطعه خوانی - چهل و یکم

این همه از تاریکی بد نگویید
شما که فروش چراغتان
به لطف همین تاریکی است...

* شمس لنگرودی

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

این روزها...

می گویند که در زمان نازی ها برای اینکه یهودی ها را مشخص کنند به آنها می گفتند که باید یک ستاره داوود روی سینه داشته باشند تا به این طریق در جامعه شناخته شده باشند و جامعه بتواند برای معامله و داد و ستد آنها را بشناسد و احتمالا به این طریق از جامعه طرد شوند و یا در لحظه برخورد راحت تر شناسایی شوند. حالا برای ایرانی امروز هم یک همچین اتفاقی افتاده است. نگفته اند به خودتان چیزی آویزان کنید که شناخته شوید ولی همین که وقتی پاسپورت ایرانی خود را در برابر مسئول بانک می گذاری لبخندش محو می شه و به راحتی عذر شما رو می خواد فقط به این دلیل که ایرانی هستی می فهمی برخورد با ایران و ایرانی از دولت ها و مرز ایران فراتر رفته و حتی خبرش به کارمند ساده بانکی در دهات کوره های سوییس هم رسیده. کارمندی که شاید اصلا ندونه ایران کجا هست. یا حتی اگر فقط ایران به دنیا آمده ای و تابعیت دیگری داری، باز از بانکی که توش حساب داری نامه ای میاد که باید ظرف چند هفته حسابت رو ببندی وگرنه پول اون مصادره می شه و یا اون دخترک ایرانی-آمریکایی که حتی به او گوشی iPhone نفروختند چون فارسی بلد بوده یعنی ایرانی به حساب اومده، حتی اگرچه هیچ وقت ایران نیومده باشه و زبان فارسی دردسرساز رو هم به خاطر تعصب ایرانی خانوادش بلد شده باشه. بعد می فهمی هیچکس از ترکش های این برخورد در امان نمونده...

همه و همه این داستان ها که دیگه افسانه نیست، من رو یاد آن دخترک جوگیری میندازه که می گفت در خارج همه باهات خوبند و لبخند می زنند و و در کل خیلی Nice اند!!!! آن دخترک که عازم یکی از همان کشور Nice ها بود، شاید تا همین حالا فهمیده باشه که آن دنیا با همه Nice بودنش و با همه لبخندش، اگر قرار باشه باهات دشمن بشه و اون روی دیگه خودش رو نشون بده، خشک و تر نمی شناسه و بعد می فهمی که پشت بعضی از اون لبخندها و لباس های شیک و حرف های قشنگ چه هیولاهایی پنهان شدند!  هیولاهایی که در ترفندهای آدمکشی استاد نوچه های دیکتاتورند. بهترین توصیف اونها رو علی حاتمی در حاجی واشنگتن  و در ماجرای آن سرخپوست پناه آورده به سفارت ایران نشون میده (دقیقه 75 به بعد فیلم)...
.
.
.
.
اما با این وجود نظر خود من اینه که زیاده خواهی قدرت های بزرگ در همیشه تاریخ درهمه جا هست. اما وضعیت ایران امروز رو فقط مملکت هایی پیدا می کنند که حماقت و فساد و بی فکری حاکمانش از زیاده خواهی خارجی بیشتر باشه.... داد از حاکم فاسد و بی خرد و داد از دست عوام!

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

دنیای کوچیک...

دکتر مشایخی و همسرش - زوریخ
.
.
.
.
خدای من دنیا چقدر کوچیکه!!!! اینقدر کوچیک که برای گردش میری زوریخ و داری قدم می زنی یهو در مقابل خودت استاد دوران فوق لیسانست رو می بینی. اون هم تازه نازنین ترین و بهترینش رو. انقدر شوکه می شی که اصلا باورت نمیشه... دکتر مشایخی رو نه تو تهران یا کوچه پس کوچه های دانشگاه شریف یا توی یک کنفرانس، بلکه تو یکی از خیابان های زوریخ دیدم!!! یعنی در حالتی که احتمالش صفر که چه عرض کنم در حد منفیه!!! هنوز باورم نمیشه...

سفرنامه لیختنشتاین - چهارم

قلعه محل زندگی پادشاه لیختنشتاین- Vaduz
.
.
.
.
خیلی جالبه!!! منظورم پادشاه ممکلتی بودن که 36000 نفر جمعیت بیشتر نداره و کل کشور هم یک خیابون بلنده که یک ساعت بیشتر طی کردنش طول نمی کشه، پادشاهی بودن که مثل همه پادشاه ها میلیارده اما بر خلاف همه پادشاه ها کت و شلوار می پوشه و مثل بیزینس من ها می چرخه و شغلش بانکداریه. ولی با این همه هنوز در قلعه ای قدیمی در بالای کوه زندگی می کنه... فکرش رو بکن!!!

سفرنامه لیختن اشتاین - بهشت مالیاتی

لیختن اشتاین بهشت مالیاتیه. یعنی که شرکت های فعال در اون مالیات نمی دند. به همین دلیل همین کشور کوچیک هزاران شرکت بین المللی رو جذب کرده. در و دیوار لیختن اشتاین پره از این تابلوهای شرکت های مختلف که از بانک گرفته تا شرکت های تولیدکننده دارو و اسباب بازی... 




۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

سفرنامه اروپا - 103


من در سوییس و تو در کشوری دیگر ... لیختنشتاین
خیلی دور، خیلی نزدیک

سفرنامه اروپا 102: لیختنشتاین


مرز سوییس و کشور لیختن اشتاین یا لیختنشتاین -دومین کشور کوچک دنیا- رو این تابلو روی پلی روی رود Rhine نشون میده. در زیر این تابلو تابلوی دیگه ای هست که مرز را دقیق تر نشون میده:


 همین که از این تابلو با ماشین یا پیاده رد شی وارد کشور دیگه ای میشی. واقعا حس عجیبی داره...
.
.
.
.
از سال 1926 در مرز بین سوییس و لیختنشتاین، پست چک پاسپورت و روادید وجود نداره.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

ماه رمضون...

تو ترافیک دم اذون مغرب یکی از روزهای ماه رمضون تو تاکسی نشستی و راننده همونطور که دست چپش از شیشه ماشین بیرونه و فقط با دست راستش فرمون و دنده رو عوض می کنه، با پیچ رادیو هم بازی می کنه تا شاید جایی زودتر از بقیه جاها اذون بگه!
.
.
.
.
چند لحظه بعد، همین که کلی برنامه های استقبال اذون تموم میشه و بالاخره صدای اذون میاد، سیگاری بی درنگ روشن میشه....

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

نگرانی...

این روزها خاورمیانه مثل انبار باروت شده و هر روز خبرهای بدی به گوش میرسه که نگرانی که نکنه شاید اون اتفاق جرقه اولیه انفجار اون باشه. تفرقه ها و درگیری های ملت ها به نام شیعه و سنی و کرد و عرب و فارس و ایرانی و اسراییلی و عربستانی، دخالت های زیاده طلبانه کشورها در امور هم، و زیاده خواهی های قدرت هایی که حتی اگر در شدیدترین بحران های مالی هم غرق باشند، باز دست از دخالت در کشورهای دیگه و به جون هم انداختن اونها و لشکرکشی و قدرت نمایی بر نمی دارند.

نگرانیم اینه که می دونم حکومت های این منطقه یکی از یکی دیگه کله شق تر و در باب رسالت های الهی و غیرالهی به خودشون متوهم ترند و حاضرند هر کاری بکنند تا در قدرت بمونند و از این حکومت ها بدتر قدرت هایی هستند که با لباس های شیک و پشت حرف های قشنگی مثل آزادی و دموکراسی حاضرند هر تعداد آدم کوچیک و بزرگ و تر و خشک رو به کشتن بدند تا بتونند به اهدافشون برسند. یکی از اونها احمقانه سربازاش رو میاره وسط میدون و یکی دیگه در پی سیاست تغییر، مزورانه اسلحه میریزه تو کشورها تا حکومت ها و مردم خودشون همدیگه رو قصابی بکنند... و عجب که مردمان و حکومت های این منطقه در خون ریزی مهارتی عجیب دارند و سیری ناپذیرند. فقط کافیه به آنها اسلحه بدهی و بعد آنها خود می دانند که به چه بهانه الکی شروع به قتل عام هم کنند....
.
.
.
.
داستان خیلی از اختلافات و جنگ ها، زیاده خواهی و دخالت در امور دیگران است. اما واقعا خیلی کم هستند کشورها و ملت هایی که می تونند این جوری نباشند. زیاده خواه و مداخله گر نباشند. و عجیبه که داستان این همه خون و این همه زندگی و این همه ثروت که با اختلافات و جنگ از بین میره کاملا مضحک و احمقانه است. داستانیه شبیه این کارتون: کی دهنش بیشتر باز میشه!!! واقعا عالیه. دیدنشو از دست ندید. با تشکر از سروش رضایی و سوری لندش