نمایش پستها با برچسب لوزانیات. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب لوزانیات. نمایش همه پستها
۱۳۹۱ آذر ۱۹, یکشنبه
۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه
۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه
شعرخوانی
ای آنکه از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم از آن من
آن دم که با توام، پرم از شعر از شراب
می ریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندای آسمان من
بنگر طلوع خنده خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی، ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده ای به گوش من این، مهربان من
.
.
.
.
در ساحل مارینا در دبی نشسته ام روی ماسه های داغ مثل ماسه های داغ کیش... در یک سو خورشید به زودی غروب خواهد کرد مثل غروب های خورشید در کنار ساحل خزر. و باد هم انگار آشناست! بوی ایران می دهد و با همه این خاطرات گمشده در گذشته از ایران آن هم در دبی، هوای تو در لوزان چیز دیگریست....
.
.
.
.
یک سال گذشت!
آن دم که با توام، همه عالم از آن من
آن دم که با توام، پرم از شعر از شراب
می ریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندای آسمان من
بنگر طلوع خنده خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی، ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده ای به گوش من این، مهربان من
.
.
.
.
در ساحل مارینا در دبی نشسته ام روی ماسه های داغ مثل ماسه های داغ کیش... در یک سو خورشید به زودی غروب خواهد کرد مثل غروب های خورشید در کنار ساحل خزر. و باد هم انگار آشناست! بوی ایران می دهد و با همه این خاطرات گمشده در گذشته از ایران آن هم در دبی، هوای تو در لوزان چیز دیگریست....
.
.
.
.
یک سال گذشت!
۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه
سفرنامه 92: و حالا بازگشت
بازگشتم به آغوش آرامش لوزان...
وقتی که هنوز ریشه در خاکم
من عاشق آن خاک، آلوده یا پاکم
.
.
.
نمی دونم اسم این رفتن ها بازگشت از وطنه یا رفتن از وطن!!
۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سهشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه
یلدای هفدهم
عشق بهانه آغاز بود
آغاز قشنگ ترین صبحدمان زندگی
عشق بهانه سبز با هم زیستن بود
و اینک وصال...
بارش خوشبختی است بر آشیان عاشق ترین دست ها
رونق بهاری ترین ثانیه های زندگی ما
.
.
.
.
نهم فوریه در گوشه ای از تهران، تو شراب بودی و من مست. تو عروس بودی و من داماد.... زندگی گاه چه ساده و سریع می گذرد. مثل رویا مثل خواب.... حالا من و تو مسافریم. مسافران سفر زندگی....
آغاز قشنگ ترین صبحدمان زندگی
عشق بهانه سبز با هم زیستن بود
و اینک وصال...
بارش خوشبختی است بر آشیان عاشق ترین دست ها
رونق بهاری ترین ثانیه های زندگی ما
.
.
.
.
نهم فوریه در گوشه ای از تهران، تو شراب بودی و من مست. تو عروس بودی و من داماد.... زندگی گاه چه ساده و سریع می گذرد. مثل رویا مثل خواب.... حالا من و تو مسافریم. مسافران سفر زندگی....
۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه
۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه
۱۳۹۰ آذر ۲۵, جمعه
۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه
شعرخوانی - نهم
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ها دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
*فریدون مشیری
.
.
.
.
نهم نوامبر در ouchy و گوش سپرده به موج های آرام دریاچه ژنو و شعر خواندنت...
۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه
قطعه خوانی سی و دوم
باران شبانه را دوست دارم
نیمه های شب
چراغ روشن پارک ها
و ماشینی که دور می شود
به سرعت زندگی
*شمس لنگرودی
نیمه های شب
چراغ روشن پارک ها
و ماشینی که دور می شود
به سرعت زندگی
*شمس لنگرودی
۱۳۹۰ آبان ۱۰, سهشنبه
۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه
سفرنامه 82: دوباره خداحافظ وطن!
رفتن از ایران همونقدر سخته که بخوای توش بمونی.... شاید هر ملیت دیگه ای داشتی تکلیفت با خودت روشن تر بود که باید تو مملکت خودت بمونی یا ولش کنی برای همیشه. اما ایرانی بودن واقعا معماست!! نه میشه ازش دل کند، نه میشه بهش دل بست!
.
.
.
.
حالا سوار بر ماشین زمان! از فرودگاه امام خمینی تا فرودگاه زوریخ و از زوریخ تا ایستگاه قطار لوزان و آغوش تو... همه چیز مثل رویا بود... مثل خواب!
۱۳۹۰ شهریور ۸, سهشنبه
قطعه خوانی بیست و هشتم
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
.
.
.
.
ساعت قطارها را نگاه کردم و دیدم وقت دارم تا قطار بعدی بنشینم و آدم ها را تماشا کنم و از خاطره های آنجا لذت ببرم... در Lausanne Gare بودم. ساعتی بعد که قطار به سمت زوریخ می رفت دلبستگی هایم پیچیده تر از همیشه شده بودند... می دانستم دلم برای لوزان به زودی تنگ خواهد شد. برای دریاچه ژنو. برای قوها....
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
.
.
.
.
ساعت قطارها را نگاه کردم و دیدم وقت دارم تا قطار بعدی بنشینم و آدم ها را تماشا کنم و از خاطره های آنجا لذت ببرم... در Lausanne Gare بودم. ساعتی بعد که قطار به سمت زوریخ می رفت دلبستگی هایم پیچیده تر از همیشه شده بودند... می دانستم دلم برای لوزان به زودی تنگ خواهد شد. برای دریاچه ژنو. برای قوها....
۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه
این روزها - بیست و دوم
کنار دریاچه ژنو قدم میزنم و شعرهای آیینه های ناگهان قیصر امین پور را می خوانم. بارها و بارها این کار را کرده ام و اما تکرارش کهنه نمی شود. نه قدم زدن کناردریاچه و نه شعرهای قیصر. شعرهایی به این نزدیکی به احساس و غروب آفتابی به این زیبایی. دریاچه نقره ای رنگ و آرام. نه دریاچه همه چیز آرام است. کوه های روبرو در فرانسه به زیبایی همیشه. انگار خدا هر روز آنها را از نو نقاشی می کند و هر روز طرحی نو و مسحور کننده می آفریند. تلفیقی از ابر و کوه و دریا..... قوها در کنار ساحل دنبالت می کنند تا مگر برایشان غذا بریزی و چقدر آرامش پیدا می کنی وقتی آرامش آنها را می بینی.... خدای من! چرا اینجا همه چیزش اینقدر متفاوت است با شهری که من سال های زیادی از بهترین سال های عمرم را به امید رسیدن به بهشت در آن تلف کردم؟!!
.
.
.
.
شب که می شد من هنوز قدم می زدم. نگران از آنکه زود دیر می شد! هنوز کلی شعر نخوانده، کلی مستی نکرده مانده!
.
.
.
.
شب که می شد من هنوز قدم می زدم. نگران از آنکه زود دیر می شد! هنوز کلی شعر نخوانده، کلی مستی نکرده مانده!
۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه
۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه
۱۳۹۰ تیر ۲۸, سهشنبه
سفرنامه 60: و پایان سفر... Gare de Lyon
توی یک کافه روبروی Gare de Lyon نشستم... به مردم پاریس که در خیابان عبور می کردند نگاه می کردم و به خودم فکر می کردم که در زندگی کجاها بوده ام و چه کرده ام و حالا کجا هستم. خدا را شکر می کردم که بعد از سال ها، لااقل در سال گذشته روزهایی را در آرامش سپری کردم. خدا رو شکر می کردم که لااقل اگر خودم نمی تونستم شادی خاصی داشته باشم اما لااقل می تونستم در اطرافم آدم هایی رو ببینم که علیرغم کار و مشغله های خودشون باز شادند یا لااقل غمگین نیستند....
.
.
.
.
موقع رفتن بود. آخرین جرعه قهوه ام را سرکشیدم. بعد از سفری طولانی و خسته کننده اما لذت بخش حالا به خانه بر می گشتم و چهار ساعت دیگه در خانه بودم. جایی که حالا بیش از تهران به آن احساس تعلق می کنم: لوزان....
اشتراک در:
پستها (Atom)