‏نمایش پست‌ها با برچسب دریاچه ژنو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دریاچه ژنو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

دریاچه ژنو - هجدهم

دریاچه ژنو واقعا نقاشی خداست. حتی برای من هم بعد از اینهمه مدت زیبایی های این دریاچه عادی نیست!!!

 و از همه مهمتر هوای متغیر منطقه است که به یکباره در عرض چند دقیقه هوای آفتابی میشه ابری و بعد هم بارونی شروع میشه که بیا و ببین:
 اون کوه های روبرو جنوب دریاچه ژنو و فرانسه است و حالا به راحتی میشه از این طرف بارون شدید تو فرانسه رو حدس زد:
 و حالا عکس زیر نشون میده که اون بارون در فرانسه در حال حرکت به سمت ماست. از اون بارون ها که حتی چند ثانیه زیرش باشی مثل موش آب کشیده میشی و به جای عکاسی بهتره که دنبال سرپناه باشی!!!!

دریاچه ژنو - هفدهم

چنگالی در میان دریاچه ....

 و چارلی چاپلین گرسنه به دنبال آن....

عکس ها ساحل دریاچه ژنو در Vevey. شهری که چارلی چاپلین در آن درگذشته و به خاک سپرده شده است. 

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

سفرنامه 136: Thonon

هرچه کنار دریاچه ژنو در سوییس شهرهای مهمی چون ژنو قرار داره، در آن سوی دریاچه ژنو آخرین شهرها یا روستاهای فرانسه به دور از دغدغه و شلوغی های مرکز فرانسه قرار داره. Thonon یکی از آن شهرهاست که در آخرای فرانسه است. آنجا که کمی اگر با قایق از آن فاصله بگیری در سوییسی!! آنجا که آرامشش از نوع شهرهای تفریحی و گذران تعطیلاته.  ویلاهای مشرف به دریاچه و تن های برهنه در مقابل آفتاب در کنار صدای آرام باد. به دور از هر گونه دغدغه و رقابت...
با کوچه هایی باریک و تنگ:
و با درختانی که کنار ساحل شاخه هایشان افتاده در آب..
و مردمی که بر خلاف مردم آن طرف تر در سوییس ماهیگیری را با تور انجام می دهند: 

و در بازگشت ما بودیم و غروب آفتاب در دریاچه ژنو. غروبی زیبا که اگر این تابستان تمام شود تا سال دیگر از دیدن آن محرومیم...

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

سفرنامه 118: دریاچه نوشاتل


واقعا سوییس یه طرف و این دریاچه های زیباش یه طرف.


یه بخش این دریاچه ها واقعا نعمت و ساخت خداست و یه بخشش هم نگهداری مردم سوییسه. به راحتی میشه این دریاچه ها رو با آشغال و کثیف کاری از این ریخت و قیافه انداخت. شاید به دلیل همین مردم هم همیشه دریاچه های سوییس دو مشخصه اصلی دارند: یکی قایق های بادبانی که این صحنه های زیبا رو ایجاد می کنند...



 و مشخصه مشترک بعدی: قوهای سفیدند. تقریبا غیرممکنه دریاچه ای حتی کوچک در سوییس ببینی که توش قوی سفیدی وجود نداشته باشه. قویی که نماد عشق، آرامش و امنیته. در امان بودن از دست آدمها...


  همه این صحنه ها رو با کمی تغییر در تمامی دریاچه های سوییس می بینی با این تفاوت که از دیدن اونها احساس تکرار و خستگی هم نمی کنی... خود من هم نمونه اش! کلی تو دریاچه ژنو تو لوزان از این صحنه ها داریم اما تا به دریاچه ای مثل دریاچه نوشاتل می رسم باز نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و عکس نگیرم!!!

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

دریاچه ژنو - سیزدهم

دریاچه ژنو و ترکیب اون با ابر و کوه واقعا نقاشی خداست ولی تلالو اینچنینی خورشید از لابلای ابرهای به اون تیرگی رو تا به حال ندیده بودم....




 

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

لوزانیات - پنجاه و هشتم


 اینجوری که سراشونو به اون سمت می گیرند واسه اینه که چشمشون به سمت تو باشه. تا ببینند تیکه نون بعدی رو کی براشون میندازی....
.
.
.
25 دسامبر لوزان... 


۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

شعرخوانی - نهم

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه ها دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک

*فریدون مشیری
.
.
.
.
نهم نوامبر در ouchy و گوش سپرده به موج های آرام دریاچه ژنو و شعر خواندنت...

۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه

سفرنامه 83: Montreux avec toi


از تمامی غروبهایی که دیده ام غروب های مونترو چیز دیگریست و از تمام آن غروب های مونترو، عکس غروبی که در چشمان تو پیداست چیزی دیگر.... 

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

این روزها - بیست و دوم

کنار دریاچه ژنو قدم میزنم و شعرهای آیینه های ناگهان قیصر امین پور را می خوانم. بارها و بارها این کار را کرده ام و اما تکرارش کهنه نمی شود. نه قدم زدن کناردریاچه و نه شعرهای قیصر. شعرهایی به این نزدیکی به احساس و غروب آفتابی به این زیبایی. دریاچه نقره ای رنگ و آرام. نه دریاچه همه چیز آرام است. کوه های روبرو در فرانسه به زیبایی همیشه. انگار خدا هر روز آنها را از نو نقاشی می کند و هر روز طرحی نو و مسحور کننده می آفریند. تلفیقی از ابر و کوه و دریا..... قوها در کنار ساحل دنبالت می کنند تا مگر برایشان غذا بریزی و چقدر آرامش پیدا می کنی وقتی آرامش آنها را می بینی.... خدای من! چرا اینجا همه چیزش اینقدر متفاوت است با شهری که من سال های زیادی از بهترین سال های عمرم را به امید رسیدن به بهشت در آن تلف کردم؟!!
.
.
.
.
 شب که می شد من هنوز قدم می زدم. نگران از آنکه زود دیر می شد! هنوز کلی شعر نخوانده، کلی مستی نکرده مانده!

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

لوزانیات چهل و هفتم

روزهایی که اپلای می کردم یک اولویت اصلیم این بود که شهر دانشگاه مورد نظر ساحلی باشه. راستش دو سه سال پیش که به یونان رفته بودم و آتن و جزایر اونجا را دیدم متوجه شدم که ساحل و دریا آن هم از نوع بلادکفری آن چه نعمت بزرگی برای ساکنان  اونه و حالا که قرار بود محل زندگی بعدیم رو خودم انتخاب کنم تصمیم گرفته بودم که اونجا شهری باشه کنار دریا و آب. لوزان رو هم واسه همین انتخاب کردم و برای "ای پی اف ال" اپلای کردم!!! و این یعنی رنکینگ و اینها هم باد هوا بود....

واسه همینه که از آن روزهای اول که اومدم همیشه آرزوی دیدن روزهای گرم و شنا کردن تو دریاچه ژنو رو داشتم اما متاسفانه آب دریاچه حتی تو تابستون هم سرده. یا لااقل برای ما سرده چون خیلی های دیگه بخصوص زن های کافر بلاد کفر حتی تو روزهای سرد هم داخل آب میرند. اما امروز بعد از این همه مدت بالاخره به ترس سرما غلبه کردم و برای اولین بار بدنم رو به آب دریاچه ژنو سپردم.... آبی که از شدت سرما فقط با حوضچه آب سرد جکوزی قابل مقایسه است....

حالا انقدر این تجربه لذتبخش بود که تصمیم گرفتم روزهای بعد بیشتر با دریاچه آشتی باشم و دیگر از سرمایش نترسم و بیشتر خود را به دامان آب بسپارم.... این مادر حیات بخش زندگی....
.
.
.
.
برهنگی در آب چه آرامش بخش است....

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

لوزانیات چهل و چهارم

تو توانایی بخشش داری
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
* مصدق
.
.
.
.
دوم ژوئن و درغروب دیگری در لوزان و در کنار دریاچه ژنو که آرام به تماشا نشسته بود... هم شعر و هم صدا و هم نگاه... باورش حتی برای شاعر شعرهایمان هم سخت است... و سخت تر حتی برای باور حادثه....

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

لوزانیات چهل و دوم

16 می... در سکوت شبی آرام که خوشه ماه در آب می لرزید....تو بودی و شعر بود و من در اسارتی ناگزیر در این همه زیبایی...
.
.
.
.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

لوزانیات سی و هشتم

نیمه شب...
صدای موج های بی قرار دریاچه ژنو....
صدای بادهای مداوم و خستگی ناپذیر لوزان....
صدای عشق بازی و بوسه های عاشقان در تاریکی های ساحل....
بوی تند الکل....
.
.
.
.
صدای رکاب های خسته یک دوچرخه سوار....

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

لوزانیات هفدهم- این روزهای سیزدهم

روزها و ماه های آخر ایران واقعا روزهای خوبی نبودند. خودم هم مقصر بودم اما دیگه واقعا تحمل اون شرایط برام غیرممکن بود. شاید توی صورتم نشون نمی دادم اما واقعا درونم به هم ریخته بود. دیگه آدم آروم همیشگی نبودم. پر از عصبانیت و ناراحتی شده بودم. واقعا راهی جز فرار باقی نمونده بود. حالا راضیم که اینجا اومدم. اینجا یه جوری خیلی از ایده آل های منو داره. دوباره همون آدم آروم همیشگی شدم تازه کلی آدم مشابه خودم هم پیدا کردم. آدم هایی که از من آروم ترند. آدم هایی که آزاد فکر می کنند و آزاد زندگی می کنند و صحبت کردن و بودن با اونها دیوانه وار بهم آرامش میده. امید میده که میشه انسان بود...

با این حال دیروز واقعا حالم خوب نبود. نمی دونم چرا. این روزها یه جوری مرض پیدا کردم که خاطرات گذشته رو هم بزنم. عکسای قدیمی رو مرور کنم و میل های گذشته رو بخونم و بعد بشینم هی گذشته اشتباه رو مرور کنم که ببینم چی شد و چرا اینجوری شد. کی مقصره کی حق داره.... انگار نمی تونم خودآزاری نکنم. حتما باید یه چیزی درست کنم تا این آرامش و خوبی این روزها از دست بره.... البته مقصر نیستم! آخه عادت داشتم هر روز که سرم رو از بالشت بلند می کردم تا وقتی که دوباره سرو رو روی بالشت بذارم منتظر یک سری اتفاق بد، خبرای بد، یک سری آدم بد و عضو یک شهر ملتهب و متورم و مرزی پرگهر باشم. حالا اینجوری نیست. اینجا خیلی چیزا اگر نه همه چیز آروم، زیبا و سرجاشه...

حالا ولی می دونم باید در این مواقع چه کار کنم. میرم کنار دریاچه ژنو و کنار ساحل خلوت می کنم. به قوها غذا می دم... به صدای دریا گوش می دم... و به کوه های روبروی دریاچه نگاه می کنم که دارند یواش یواش سفید می شند.... مثل مسکن آدم رو آروم می کنه...


پینوشت: احمد میردامادی یه ماه پیش اینجا بود. تازه دادگاه بعد از انتخاباتش تموم شده بود و سفری آمده بود اینجا تا دوستان را ببیند. اما برادرش محسن (دبیر کل جبهه مشارکت) یک شش سالی محکوم شده... جالبه که از پسرش هم شنیدم این روزها حتی از ملاقات هم محروم شدند.... بماند!
با هم رفتیم Ouchy و بعد از کلی قدم زدن گفت می دونی بهترین اتفاقی که اینجا برات میفته چیه؟ اینه که روحت، تو این همه آرامش و زیبایی اینجا صیقل می خوره... اون اوایل زیاد برام روشن نبود اما حالا می فهمم منظورش چیه... واقعا تصور زندگی دوباره تو تهران برام غیرممکنه... نه تهران هر جایی مثل تهران....

۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

لوزانیات سیزدهم : عکس هایی از دریاچه ژنو

دیروز رفتم دوچرخه سواری در مسیر کنار دریاچه ژنو یا به قول فرانسوی ها Lac Léman . دریاچه ژنو بین فرانسه و سوییسه و در حقیقت این کوه هایی که در عکس های زیر می بینید فرانسه است. خوب لوزان و ژنو دو شهر مهم سوییس کنار این دریاچه هستند.  روبروی لوزان هم در فرانسه شهری به نام Évian-les-Bains یا به طور مختصر اویان است که با قایق 15 دقیقه با لوزان فاصله داره. یه چیزی تو مایه های فاصله قشم و بندرعباس خودمون.

این هم یک سری عکس از دریاچه ژنو و کوه های روبروی لوزان:

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

سوییسیات و لوزانیات - یکم


امروز صبح گریه بود و جدایی و بعد از ظهر مسحوری و هیجان دیدن ژنو و لوزان و کلی آدم رنگ و وارنگ.....
روز اول خیلی خوب بود. اگر در اتاقی باشی که به دریاچه ژنو همچین دیدی داشته باشد چه حسی خواهی داشت؟