‏نمایش پست‌ها با برچسب زوریخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زوریخ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

دنیای کوچیک...

دکتر مشایخی و همسرش - زوریخ
.
.
.
.
خدای من دنیا چقدر کوچیکه!!!! اینقدر کوچیک که برای گردش میری زوریخ و داری قدم می زنی یهو در مقابل خودت استاد دوران فوق لیسانست رو می بینی. اون هم تازه نازنین ترین و بهترینش رو. انقدر شوکه می شی که اصلا باورت نمیشه... دکتر مشایخی رو نه تو تهران یا کوچه پس کوچه های دانشگاه شریف یا توی یک کنفرانس، بلکه تو یکی از خیابان های زوریخ دیدم!!! یعنی در حالتی که احتمالش صفر که چه عرض کنم در حد منفیه!!! هنوز باورم نمیشه...

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

قطعه خوانی بیست و هشتم

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
.
.
.
.
ساعت قطارها را نگاه کردم و دیدم وقت دارم تا قطار بعدی بنشینم و آدم ها را تماشا کنم و از خاطره های  آنجا لذت ببرم... در Lausanne Gare بودم. ساعتی بعد که قطار به سمت زوریخ می رفت دلبستگی هایم پیچیده تر از همیشه شده بودند... می دانستم دلم برای لوزان به زودی تنگ خواهد شد. برای دریاچه ژنو. برای قوها....

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

سفرنامه 26: زوریخ

قطار هرچه که از لوزان دور می شد ذهن من خستگیش انگار بیشتر در می رفت. خسته از درس! فکر کنم به اندازه تمام عمر تحصیلم در دانشگاه تهران و شریف در همین یک سال تکلیف نوشتم و درس خواندم. حالا می فهمم که حتی تحصیل تو دانشگاه های خوب ایران مثل شریف هم وقت تلف کنی است...

بماند! هر چه به داخل بخش های آلمانی می ری، می شه دقیقا حس کرد که مزارع انگور جای خود را به کارخانه و دفاتر شرکت ها می دهند. دو ساعت و خورده ای سفر و بعد وارد شدن به یک شهر بزرگ بعد از مدت ها. حتی سرزندگی شهر از داخل خود ایستگاه قطار مشخص بود.



راستش برای من که از تهران اومده بودم لوزان، سکوت و آرامش و خلوتی لوزان یک نیاز اجباری برای بازگشت به انسانیت بود اما دیگه کم کم حس میکنم نیاز دارم جایی باشم که مردمش دیرتر بخوابند و بیشتر تو خیابونا ولو باشند و شهری که نشه از یک طرفش طرف دیگه رو دید یا هرجایی رو نشه با پیاده روی رفت. دلم شهری می خواد که بزرگ باشه! زوریخ اینجوری بود! بزرگ بود. شلوغ بود. زنده تر بود و هنوز تا ساعت 6 که من آنجا بودم خیابان ها شلوغ بود!!! باور کنید لوزان ساعت 6 خلوت می شه و حدود 8 دیگه شهر خوابیده انگاری....

از وسط زوریخ رودی به نام لیمات می گذره و در کنار دریاچه ای به نام خودش زوریخ قرار داره. برن رودخانه داره اما دریاچه نداره و لوزان دریاچه داره و رود نداره. حالا بعد از دیدن اینها نظرم اینه که رود در میان شهر زیبایی خاص خودش رو داره که دریاچه نداره. برن هم به همین خاطر به دلم نشست. حالا زوریخ هم رود داره و هم دریاچه و از این نظر دوست داشتنی تر بود...



مثل خیلی از شهرهای سوییس به خاطر بافت کوهستانی سوییس، زوریخ هم در دامنه کوهی تپه مانند قرار داره و به همین خاطر همیشه می شه در شهر جایی رو پیدا کرد که بالا باشه و مشرف به بخش های دیگه شهر.



به رسم اکثر شهرهای سوییس، زوریخ هم یک بخش قدیمی داره که معمولا در ناحیه ای در کنار ایستگاه قطار شهره که ساختمان ها در آنجا قدیمی ترند (گاه تا چند صد سال) و کوچه ها تنگ تر. مثل ژنو و برن. در این محله های قدیمی می توان آن وقت خانواده های سوییسی اصیلی که چند قرن در این شهرها زندگی می کنند را دید.




گفتم که زوریخ شلوغ تر بود و شهر بزرگی بود اما خوب تعریف شلوغی با شلوغی تهران کاملا متفاوته. شلوغی اینجا محل زندگیه و شلوغی تهران محل مرگ. با این وجود که شلوغی اصلا آزار دهنده نیست و کاملا متعادله، همیشه در طراحی های این مردم انسان در شهرهاشون گوشه های دنجی رو میشه پیدا کرد که خلوت باشه و بشه مثل انسان راحت و آروم نشست، بدون اینکه احساس کنی مردم کمی آن طرف تر در جنب و جوشند یا استرس وجود داره.


زوریخ را تمام کردم و عزم بازل کردم. همیشه از این سفر اینجوری بدم اومده که وارد شهری بشم که سربسته باشه و نتونم داخل اونو کشف کنم. کاش کسی بود که می توانست شهر را بیشتر نشان بده و خیلی از رازهای نهفته در این ساختمان ها و آدم ها را توضیح بده. خیلی جاها رو سرک کشیدم اما بی روح! حالا خوبی زوریخ اینه که دوباره برمی گردم بهش. برای دیدار دانشگاه ETH. به قولی بهترین دانشگاه اروپای بدون انگلیس.




۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

سفرنامه 25: پیش درآمد زوریخ !!

یکی از علاقه های من اینه که دنیا رو ببینم و بعد بشینم برای خودم تفاوت های آدم ها و شهرها و فرهنگ ها رو دسته بندی کنم.  سوییس از این نظر واسه من خیلی خوب و هیجان انگیزه چون علیرغم کوچیکی کلی موضوع واسه دیدن داره.

قبلا هم گفتم که سوییس سه بخش اصلی داره: آلمانی (حدود 65درصد جمعیت)، فرانسوی (حدود 25 درصد جمعیت) و ایتالیایی (حدود 7 درصد جمعیت) و دقیقا تو هر بخش که میری انگار وارد یک کشور جدید شدی. قیافه و زبان آدم ها کاملا متفاوت با بخش دیگه است. این یه نکته و نکته دیگه اینکه میشه گفت سوییس مجموعه ای از دهات های مدرن به هم پیوسته است. البته دهات نه به معنای بد عقب افتادگی بلکه به معنای محل های سکونتی با جمعیت های اندک -گاه زیر 1000 نفر- و خانه هایی شبیه همان خانه کارتون هایدی و مردمی که هر کاری که دارند یک قطعه زمین برای کشاورزی بخصوص انگور برای تولید Wine (همون "می" یا "شراب" متداول فارسی خودمون) و دامداری هم دارند.

 اما در همین دهات ها یا نیمچه شهرها گاه دفاتر اصلی شرکت های بزرگ هم نهفته است. مثلا دفتر اصلی شرکت نستله که فکر کنم بچه های نسل امروز ایران همگی حداقل شیرخشکش رو خورده باشند یا قهوه های فوریش که دیگه ایران رو تسخیر کرده در یکی از همین جاهای نه چندان بزرگ به نام "ووی" در نزدیکی لوزان است که جمعیتی زیر بیست هزار نفر دارد. و البته باز بگم که دهات رو با دهات در ایران اشتباه نگیرید. دهات های اینجا مدرن و به شدت تمیزند. من واقعا فکر می کنم هر روز حتی جنگل های سوییس رو هم جارو برقی می کشند از بس که این کشور تمیزه حتی جاهای جنگلی و به قولی بی صاحبش هم تمیزه. اینو وقتی سوار قطار هستی و از مناطق مختلف رد میشی به راحتی می تونی ببینی. انگار هیچ جایی از دست اینها در نرفته که کثیفی و آشغال تلمبار شده باشه. همه چیز تمیز و سرجاش حتی طبیعت بکر....

اما خوب به هر حال سوییس هم برای خودش شهر بزرگ داره و انقدر هم وضعیتش اسفبار نیست!! البته نه در حد تهران که مثلا جمعیت کل شهر تهران (حدود 9 میلیون) از کل جمعیت سوییس (حدود 8 میلیون نفر) بیشتره!!!!!! منظورم نسبیه. به نسبت دهات هایی که گفتم اون شهرها بزرگترند با جمعیت های در حدود سیصد چهارصد هزار نفری. مثل زوریخ در بخش آلمانی و ژنو در بخش فرانسوی که جالبه این دو شهر مرکزهای اصلی تجارت و سیاست در سوییس هم هستند. اصلا کلا فکر کنم به خوبی این تقسیم بندی رو بشه کرد که تجارت و تولید سوییس در بخش آلمانی شکل گرفته و به بخش های دیگه رسیده و سیاست سوییس هم در بخش فرانسوی. نماد تجارت سوییس رو میشه در زوریخ دید و نماد سیاست سوییس رو در ژنو. بخش ایتالیایی هم واقعا نمی دونم داره چی کار می کنه! احتمالا فقط پیتزا درست می کنه. :))
.
.
.
.
اگه دو سه هفته زودتر رفته بودم به کنسرت حسین علیزاده هم رسیده بودم. البته خیلی گرون بوده (حدود 70 فرانک یا 80 دلار آمریکای ناقابل). کلا تو سوییس خیلی کم خواننده های ایرانی کنسرت  دارند. یک اینکه خیلی گرونه و تقریبا بلیط های کنسرت در سوییس دو برابر آلمان در میاد و در ضمن به نسبت آلمان که نزدیکه، سوییس جمعیت ایرانی کمتری داره. واسه همین بیشتر کنسرت ها تو آلمان برگزار میشه.... بماند! دفعه بعدی از زوریخ خواهم نوشت...

۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

سفرنامه 24 : خاک تو سر رجا !!

بله! تعجب نداره! خاک تو سر شرکت رجا کنند! این زمانبندی قطار من از شهر بازل (Basel) به لوزانه:


ببنید حالا سر حرکت که 20:03 است حرفی ندارم. میگم انقدر صبر میکنه تا بشه 20:03. دقیق هم سر ساعت حرکت کرد. اما اگر به همین دقت در مورد زمان رسیدن هم گفته باشه دیگه خیلیه. سر همین این دفعه گفتم ببینم واقعا دقیق سر 22:15 می رسه یا نه. باورم نمی شد وقتی رسیدیم لوزان ساعت من 22:14 دقیقه بود و ساعت نصب شده در ایستگاه لوزان دقیق 22:15.... آخه یعنی تو این سفر به این طولانی یعنی 2 دقیقه هم خطا نداشت؟ خدایا مگه میشه آخه؟ اینا کیند ما کی هستیم؟ تو ایران قطارهاش از زمان اراده راننده قطار برای حرکت تا خود حرکت واقعی، تو همین مرحله ساده یه 20 سی دقیقه ای خطا داره. طرف لنگاش لای دره، اون یکی آقاشون مستراحه الآن میاد، اون یکی نمازه جماعته هنوز تموم نشده، اون یکی فامیل رییس رجاست و تو ترافیک تشریف فرما هستند و به همین دلیل گفتند صبر بفرمایید تا حضور به هم برسانند و همین میشه که وقتی قطار داره راه میفته یه مشت ساک و لنگ لای دره یه عده هم دارند دنبال در قطار می دوند....

خوب با قرار گرفتن در این شرایط سخت که قطارای بلاد کفر اینجوریه و قطارای شرکت رجای مسلم اونجوری من دو تا راه بیشتر ندارم: یک اینکه سر خودم رو بکوبم به دیوار تا از این همه سختی برای درک موضوع راحت شم یا بگم "خاک تو سر شرکت رجا" که خوب ترجیحم به دومیه که به نظر آقا هم نزدیکتره....

مسخره نمی کنما!!! واقعا فکر می کنم بین مسلمان بودن (و نه اسلام که این آقای فیلترچی یهو قاطی نکنه) و بی نظمی یک رابطه مستقیم هست. من مکه و مدینه جاتون خالی مشرف شدم اونجا رو دیدم، دبی و استامبول هم بودم. آقا به نسبت این چیزی که اینجا هست، اونا هم هردمبیلند. و البته هم نگفتم هر کی کافره منظمه. گفتم که تنویر افکار عمومی کرده باشم و دوباره این آقا فیلترچی محترم قاطی بازی در نیاره....
.
.
.
.
زوریخ و بازل بودم. حالا کم کم می نویسم....