امروز وقتی سایت روزنامه دنیای اقتصاد به روز نشده بود تازه فهمیدم امروز تاسوعاست و فردا هم عاشورا...
۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه
...
امروز وقتی سایت روزنامه دنیای اقتصاد به روز نشده بود تازه فهمیدم امروز تاسوعاست و فردا هم عاشورا...
۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه
...
نمی دانم ولی یهو دلتنگ شدم. صبح جمعه است! صبح هایی که کفش و کلاه می کردم و می رفتم کوه. مسیر همیشگی هم عبور از جردن و ولیعصر بالاتر از پارک وی بود...صبح های جمعه این دو محله رو خیلی دوست داشتم.... شاید تنها ساعت هایی بودند که می شد در روز اونها رو خلوت دید و با ماشین توشون گاز داد... و بعد وقتی به دو راهی زعفرانیه می رسیدم اگر فرمون ماشین می چرخید می رفتم توچال و اگر نه مستقیم می رفتم دربند.... خامه و نون بربری داغ هم که دیگه حتما رو شاخش بود.... یادش بخیر! شیرپلا، هتل اوسون، ایستگاه پنج.... الآن باید سفید پوش شده باشند....
رفتم ولی خاطرات مرا رها نکردند. پارک جمشیدیه، کوچه باغ های شمیران، نیاوران و سه راه یاسر، دربند، توچال، جردن، پارک ملت، زعفرانیه، کوچه زیبا، میرداماد، تجریش.... واقعا یعنی اون مملکت نمی تونست جای بهتری برای زندگی باشه؟ اون شهر نمی تونست زیباتر باشه؟ آدم هاش نمی شد با احساس تر باشند؟
۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه
...
زود دل می بندم و دیر دل می کنم....
کاش خدا به جای خاک، مرا از سیمان آفریده بود...
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه
...
فردا کمی خواهم گریخت به آنجا که گوشه دیگری از اسارت من است... کویر!
۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه
...
مرا ببخشید برای همه ناتوانی هایم....
۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه
...
- قیافتون آشناست؟
- آره! خوب من یک زمانی همه قهوه هامو از شما می خریدم... اون زمان دانشجوی دانشکده فنی بودم... اما الآن سه چهار سالی هست که نمیام... در حقیقت از همون زمانی که رفتم شریف....
و بعد ساکت شد.... دوباره رفت تو جلد سکوت و نگاه پایین همیشگیش.... دونه های قهوه رو ریخت داخل آسیاب و من مشغول تماشا... و در اون سکوت یکهو خاطراتی یادم افتاد که شاید چند سالی بود فراموش کرده بودم.... واقعا عمر ما چه جوری میگذره.....همه چیز دوباره برگشت و خاطره ها زنده شدند...
برای مرور خاطره هام معمولا چندجا به صورت سنتی می رم. دربند، توچال و جردن ولی تو این مدت هیچوقت اطراف دانشکده فنی نرفته بودم... اما دیدن اون مرد جوون یه جوری باعث شد موقع برگشت برم به سمت فنی.... دانشکده فنی مثل همیشه حتی تا ساعت 9 شب هم درش باز بود و بچه ها غذا بدست داشتند می رفتند تو. درست مثل ما در اون زمانها... خدای من! واقعا من چهار سال عمرم رو اینجا بودم؟.... واقعا اینجا جاییه که با اون همه آدمی که از صبح تا شب با هم بودیم وقت گذروندیم... حالا هر کی یوره. یکی آمریکا، یکی کانادا و یکی اروپا... و تو کجا داری می ری؟
مثل آدمی شده بودم که حافظش رو از دست داده و حالا با دیدن یک سری تصویر، یه چیزایی داره یادش میاد. روزهای سخت و روزهای خوب.... خاطرات خیلی دور، خیلی نزدیک... نمی دونم چند بار از بالا تا پایین امیرآباد رو دور زدم فقط می دونستم یکهو انگار دلم تنگ شده، انگار دوست دارم برای اون همه آدم، اون همه خاطره گریه کنم... می خوام برای عمر خودم گریه کنم.... برای اون همه چیز که سر جاشون بودند، به جز ما و به جای ما صورت هایی بودند شبیه ما که شاید اونها هم چند سال بعد دنبال خاطرات گم شده اشان با حسرت در و دیوار دانشکده فنی را ورانداز می کنند...
ما می گذریم... اما تا کی؟ تا کجا؟ و آیا به بطالت گذشتیم؟
۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه
...
از صبح حالم خوب نبود... مثل مرغ پر کنده بودم و هنوز هم هستم... "هی چته امروز؟ انگار قاطی پسر!" رو چند بار شنیدم... گزارش رو تکمیل کردم ولی همش وسطش فکرم اینور و اونور بود. نمی دونم اصلا چی نوشتم و تحویل دادم.... اصلا نمی تونستم تمرکز کنم و هنوز هم نمی تونم.... یعنی خیلی وقته که نمی تونم تمرکز کنم.... واقعا برام فکر کردن به یک چیز سخت شده از بس مدام زیر رگبار فکرهای الکی، ترس های الکی، و اضطراب های الکی بودم... حتی موقعی که کاملا امیدواری که وضعیت خوبه بالاخره یه چیزی یا کسی هست که حالت رو بگیره..... بالاخر سنگم که باشه متلاشی میشه، ما که گوشت و پوست و استخونیم....
خدایا می شه یکبار سرم رو از بالشت بردارم و اون روز با لبخند آدم های اطراف و انرژی و امید شروع بشه؟ خدایا می شه یک روز وقتی می خوام صبح رو ببینم آدم ها منفی بافی نکنند و مدام سیگنال منفی ندند؟ خدایا می شه این مردم فقط یک روز از ته دل شاد باشند و لبخند رو لباشون باشه؟ می شه به آدم انرژی بدند به جای اینکه حس و حال آدم رو نابود کنند؟ خدایا می شه تو این مرز خراب شده یک روز با امیدواری به فردا سرم رو دوباره رو بالشت بذارم؟ خدایا این آرزوهای من واقعا زیادند؟
همین چند خط رو ده بار نوشتم و دوباره منصرف شدم ولی دیگه نمی تونم خودم رو خالی نکنم... خیلی ذهنم خسته است... واقعا خسته.... اینکه بتونم با این همه ذهن درگیر امشب بخوابم، فکر کنم واقعا شانس آوردم.... خواب، بیهوشی، مستی، بی فکری.... مرزهای آرامش و آسایش کجاست؟
۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه
...
سری، پر رویا
دلی، پر سودا
و پایی، در خاک اسیر....
اما بی آنکه اسارتم کم شود، رویا و سودایی جدید دارم.......
گاه این مرض حاد، عود می کند....
*
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دلست! بند بر پام چه سود؟
۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه
...
و باز خداحافظ...
خنده های از ته دل آخری و رقصیدن های (ورجه ورجه های! ) دیوانه وار فقط بهانه ای بودند برای فرار از گریه های ناگزیر پایانی و موقع خداحافظی همه می دانند که شاید این آخرین باری بود که ما با هم می خندیدیم ... او نیز خود می داند.... از آن همه دوست جز چند تایی باقی نمانده ایم و هر وقتی نیز به تماشای جدایی های جدید می نشینیم، می خندیم، می رقصیم (ورجه ورجه می کنیم! :) )، خاطره می گوییم و بعد بغض می کنیم، گریه می کنیم و دل می کنیم و خداحافظ و بی آنکه بدانیم سرنوشت ما مسافران را بعد از این چگونه نوشته اند.....
ما در جوانی رسم دل کندن را آنقدر تجربه کرده ایم که دیگر نیاز به پیری نیست .....
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه
...

آرزوهایم مرا ببخشید! احساس می کنم باز در میانه راه باید بایستم بی آنکه لحظه ای شما را لمس کرده باشم و باز باید در خیال خود با شما بازی کنم. نمی دانم مشکل چیست اما در این بازی روزگار به این شکست ها عادت کرده ام. سال های عمرم دیگر آنقدر ارزش ندارند که برای از دست دادن آنها یا دیر رسیدن به آرزوهایم کلی حرص بخورم و اشک بریزم و ناامید شوم. شاید خودفریبی می کنم اما احساس می کنم دیگر کاملا بی حس شده ام. دیگر توانایی ارزیابی خوب یا بد بودن اتفاقات را ندارم، دیگر غر نمی زنم، دیگر دیگران را متهم نمی کنم، فقط می دانم این اتفاق افتاده و من باید کار دیگری کنم. نباید به این فکر کنم که وسط دریا چه می کنم، باید شنا کنم. نمی دانم شاید خیلی عاقل شده ام و یا شاید خیلی شوت و پرت و ایضا پوست کلفت!
به هر حال فکری دوباره باید کرد و تدبیری نو باید اندیشید. البته میشه در این مدت سر رشته زندگی را رها کرد تا هرجا که می خواهد برود، همانطور که تا الان این کار را کرده و اطاعت پذیر نبوده.... بالاخره تا آن موقع که این مسایل حل شوند و من کمی شرایط جدید را بپذیرم، آرزوهایم مرا ببخشید! از برآورده کردنتان معذورم... معذور نه! ناتوانم! باور کنید!