۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

با خودم ....


اندکی صبر سحر نزدیک است...

پینوشت: علیرغم اینکه خیلی پسر خوبی هستم (!) ولی نمی دونم چرا بعضی وقتا این قدر بی تاب و زبون نفهم میشم!

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

عید و فرصتی برای خلوت با خود

عکس بالا سفره هفت سینی که در آمریکا چیده شده و من که در ایران حتی اسمی از این سنت نمی برم مجبور شدم عکس را از فیس بوک دوستم بدزدم و در این مکان قرار دهم تا شاید وقتی بعد از 3 روز گذشتن از عید قراره که از عید و احوالجاتش بنویسم زیاد ضایع نباشه! ( البته شد انگاری! ) البته نمی دونم شاید اونها هم به محض دور شدن از ایران برای اینکه حس نزدیکی داشته باشند نقدر وقت برای چیدن این سفره صرف کردند.... حالا بماند...

روزها تقریبا خیلی وقته که اهمیتشون رو از دست دادند. مهم هستند ولی دیگه مثلا جمعه از آسمون خون نمی باره(!)، تعطیلی با روز کاری فرقی نداره، عید هم مستثنی نیست. یک روز کاملا عادی بود. اگر صدای توپ سال تحویل تلویزیون و مهمونی ملت رو حذف می کردیم هیچ فرقی با تعطیلی های دیگه نداشت. تا امروز نداشت ولی امروز تازه دارم وقت می کنم که یه کم به خودم فکر می کنم. راستش تا قبل عید سرم به کار دیگران گرم بود و بعد از شروع تعطیلات عید هم سرم به کارهای عقب مونده خودم!

مثلا عید این فرصت رو داد که بتونم یک کم ذهنم رو در قالب ارائه مقاله جمع کنم! تقریبا دو روز اول تعطیلی کاملا گیج بودم و نمی دونستم حالا که نباید 7 صبح برم سر کار و 9 شب برگردم پس باید چی کار کنم؟! بعد تازه متوجه شدم که deadline یکی از کنفرانس ها نزدیکه و 3 روز تمامه که به جرات می تونم بگم تو اتاقم زندانی شدم. همه چیز وقف نوشتن مقاله ها شد. اول یکی بود و بعد دو تا شد! نه اینکه چرت نوشته باشم و یه روزه مقاله خلق کرده باشم! نه! اینها فکرهایی بودند که لااقل چند ماهی در ذهنم اونها رو جویده بودم ولی اصلا فرصت نمی شد مدلسازی کنم و خروجیشونو بگیرم و حالا دقیقا تعصیلی عید و فراغت از کار و فکر ملت اجازه داد کار شخصی شروع بشه... نتیجه این سه روز پشت میز نشستن علاوه بر دوتا مقاله یک کمردرد شدید و کلی دلخوری ملت از اینکه چرا همش گوشه اتاقمم و مهمونی نمی رم و .... خدا منو ببخشه که همش تو زندگیم اطرافیانم فقط کارها و مشغله هامو دیدند ....

ولی انگاری این سیل کاری که هم که مدت ها فشار فکریش اذیتم می کرد تموم شد و حالا هم مرور گذشته و سال قبل شروع شده ... اینکه مش دونالد چه کرده، چه دیده و چی بوده و حالا چی شده... فرصتی برای فکر کردن به خود و گذشته و آنچه باید می شد ولی نشد و آنچه فکرش را هم نمی کردم ولی شد! فکر کردن به بهترین لحظات و بدترین لحظات.... نه سال پیش همش خوب بود... بد نداشت!
سه سفر خارجی: یونان، ترکیه و امارات.... کلی کار جدید، کلی تجربه جدید، کلی بزرگ شدم! واقعا امسال دیدم که بزرگ شدم! لحظات بد داشتم ولی آخرش باز اونها منو بزرگ کردند به همین دلیل نمی تونم بگم بد بودند...

سال 87 منحنی زندگیم کلی رشد داشت. سربازی معاف شدم، خونه هم خریدم. در ضمن اگر admission از دانشگاه اتاوا رو هم اضافه کنیم دیگه تکمیله... فقط مورد آخر یه ایراد داره (که ایکاش نداشت! ) و اونم اینه که هنوز تصمیم نگرفته از گل چیدن برگرده و بگه که fund میده یا نه! به هر حال اگر این هم جوابش رو قطعی می داد واقعا دیگه می گفتم خدا سال گذشته برام سنگ تموم گذاشته تا سال 87 یه حال اساسی به زندگیم بده.... البته ممنونم ازش کم هم حال نداد!!! ولی من یاد گرفتم که قانع نباشم!

امروز کلی عکس های قبلی و فایل هامو مرور کردم. بین عکس های یونان به عکس های بهترین روز زندگیم رسیدم که سال گذشته تو یک جزیره در نزدیکی آتن بود. اسمش آگینا بود و واقعا آرامشش و لذتی که با بچه ها تو اون جزیره بردیم رو از یاد نبردم. واقعا یه روز دیگه اگر بشه بر می گردم اونجا...
تو مرور فایل هام هم به مقالاتم از گذشته رسیدم. جالبه داشتم مقالات قبلیمو مرور می کردم دیدم سه سال پیش که تازه شروع کرده بودم مدیریت بخونم آخر تفکرات تحول خواهانه و مدیریتیم رو نوشته بودم تا برای کنفرانس بازاریابی و نیز استراتژی بفرستم. چقدر یادمه خودم رو کشتم تا حرف بزنم و بنویسم! مثل کودکی که تازه حرف زدن یاد گرفته و حالا هی می خواد حرف بزنه. بعد سه سال وقتی اونها رو دیدم پی بردم که چه خوب شد اون خزعبلات رو به جایی نفرستادم! (البته خزعبل هم همچین نبودند ولی کودکانه چرا! ) جالبه که دیدم امسال در هر دو کنفرانس دو مقاله داشتم ولی انگار نه انگار. کاملا دیگه برام عادی شده. دیگه اونجوری عطش بیان کردن ندارم. خیلی فکر می کنم و وقتی کاملا پختم و مطمئن شدم که آخرین حرف ممکنه است اول بهش ایمان می آورم و بعد اونوقت مقالش می کنم!

اما 88! تو زندگی فهمیدم که به هر چی بخوای می رسی فقط به این بستگی داره که با این دنیای کره خر(!) چقدر بجنگی! وقتی میخوای یه کاری بکنی اولش این دنیای کره خر همش ناراحتی و سختی و سد بهت نشون می ده. تو می تونی کوتاه بیایی و بی خیال اونچه می خوای بشی یا باهاش بجنگی.... خیلی سخته ولی یکهو می بینی که دنیا کم آورد و تو داری مسیر سخت اول رو با سرعت و راحتی به سمت هدف طی می کنی.... مهمترین قسمت این ماجرا اینه که تو بدونی چی می خوای که براش بجنگی.... مطمئنا دارم می جنگم که این عید 88 اخرین عیدم تو ایران باشه و لااقل دارم 4 ماهه براش می جنگم ولی انگاری این دنیای عوضی هنوز کوتاه نیومده ... ولی مطمئن هستم که بهش می رسم ....

در مورد موارد دیگه نمی دونم! مهمترین مساله ای که باید دیگه واقعا جدی براش برنامه داشته باشم مساله یک همراه و یار تو زندگیمه ولی هنوز برنامه ندارم. شاید به همین دلیل سال 88 سال تکمیل مسایل عاطفیم نباشه ولی لااقل خیلی از حاشیه هاشو حل می کنم... البته خیلیهاش حل شده ولی نه هنوز کامل....

احتمالا کسی جز خودم حال نداره تا آخر این نوشته بخونه چون نوشته های یک آدمه که یکباره بهش فرصتی دادند که در مورد خودش فکر کنه و این سطرها حاصل این فرصت هرچند کوتاه بود. به هر حال امیدوارم سال 88 سال عزم جدی برای بدست آوردن چیزهایی باشه که می خوایم. سال خوب و پر ثمر.....

پینوشت: یه حرف که کپی پیستی به نظرمی رسه ولی واقعا با ته دلم میگم: عید همه مبارک!

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

و اینک خريد خانه

الآن ساعت 12 شبه و تازه از بنگاه برگشته ام... سه ساعت بحث بر سر قیمت و آخر سر خریدمش .... 65 میلیون تومن.... و این کالای بزرگ رو كه براي ما ايراني ها يك اهميت عجيبي داره (احتمالا به خاطر جهش هاي خفنش در مدت زماني كوتاه ) رو وارد سبد زندگانی کردم... از خودم و رفتارم در این معامله راضیم .... تقریبا تجربه 3 سال مدیریت خوندن و کار و معامله رو امروز رو کردم... بدون نقص... حس خوبیه.

بابک ازت ممنونم.... بابک از اون آدم هایی که حرف زدن باهاش به آدم امید و راه حل میده (عليرغم بعضي ها كه فقط انر‍ژ‍ي مي گيرند!‌) و اون بود که به من حالی کرد که باید از فرصت هاي اطرافم استفاده کنم و موقعیت هایی رو ببينم که جلوي چشمام بودند ولي اونا را نمی دیدم! باورتون ميشه كه من يك ماه پيش مي خواستم يك ماشين 6 ميليوني بخرم و پولش رو نداشتم ولي ديشب براي پيش پرداخت اول معامله بيست ميليون پول نقد دادم! یک ماه قبل بابك به من اون فرصت ها رو نشون داد و منو تکون داد تا بزرگ فكر كنم و حالا امروز خونه رو معامله کردم .... واقعا ازت ممنونم بابک....

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

انسانه ها - سوم

گاه دوست داری قانونی را بشکنی تا فقط توانسته باشی نشان دهی تو بر زندگی سواری نه او بر تو! تلاشی برای اثبات اختیار.... اما نتیجه گاه آنطور که می خواهی نیست....

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

این روزها - دوم


این روزها هزار بار می میرم تا شاید یکبار و فقط یکبار آن ایده آل را زندگی کنم. آن هم نه در واقعیت بلکه در رویا........

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

اعوجاج شعری - یکم

من گفتم که مرا از قفس آزاد کنید
مگه بیکارم که بگم فقط قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید...

من آزادی پلاستیکی نمی خوام!

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

۱۳۸۷ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

انسانه ها - دوم


زندگي مثله بادبادكه... اگه سفت بگيريش، ميفته و اگه شل بگيريش، باد مي برتش... معمای زندگی همین میزان جدی گرفتنشه...

۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه

اردوغان بیچاره!

این که می گن آدما یک سریاشون بدشانسند حکایت این اردوغان بیچارست که بابت اون کارش هدیه بهش شهروندی افتخاری تهران رو دادند. خیلی تهران و شهروندش بودن تحفه دندون گیریه تازه به دیگران هدیه هم می دنش.... بنده خدا فکر کنم دفعه دیگه از اون کارا نکنه تا از این جایزه ها نگیره! به این می گن حمایت غیرمستقیم جمهوری اسلامی از اسراییل!

پینوشت: شاید اردوغان خودش ندونه چه بلایی سرش اومده ولی برای اینکه بهتر بفهمه چقدر بدشانسه همین بس که تهران پایتخت کشوریه که عُرضه مدیریت سیب زمینی هم نداره!

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

اوباما! لنگه کفشی نشی!

سلام اوباما! بالاخره تو رسما جای بوش را گرفتی...


می دانی بابت این حادثه چه آدم هایی که گریه کردند.....

و آدم هایی که رقصیدند......

این عکس العمل های متفاوت فقط به خاطر شادی است! فقط به خاطر امید به تو ... تو که می گویی "ما می توانیم" و"تغییر". همه و همه تو را باور دارند و تو و شعارهایت را روی سر و دست می برند....

باورت می شود محمود هم زمانی به تو امید داشت؟
بگذار داستانی برایت بگویم که ما ملتی دنیا دیده تر هستیم.... می دانی ما هم زمانی مانند همین آدم های خوشحال بودیم....خرداد 76. آن موقع تو هنوز کوچولو بودی....
وقتی خاتمی در انتخابات برنده شد نمی دانیم چرا(!) ولی ما هم در خیابان رقصیدیم و شیرینی پخش کردیم و بعد هم او پشت میکروفون شروع کرد به داد زدن تا ما مسیر مدنیت و آدمیت را طی کنیم....

ولی فایده نداشت و نشد و دست های پشت پرده و جلوی پرده نگذاشتند.... پس اشکش درآمد....
و بعد از ناامیدی او دوباره به جمع شعر و شعرخوانی و حرف های ادبیاتی و روح پاک و جامعه مدنی بازگشت ....

و هیچ برایش نماند و اینگونه در خیابان رها شده باقی ماند ...
هشت سال بعد هم که او رفت باز عده ای در خیابان برای پیروزی آدمی کاملا متفاوت یعنی دکتر محمود شیرینی پخش کردند و شادی نمودند چون دم از عدالت می زد و البته رفسنجانی رو شکست داده بود..... ولی الآن او هم وضعیت مناسبی ندارد...

راستی چرا هر وقت سیاست مداران شعارهای عوامفریبانه می دهند اینقدر مردم هیجان زده و جوگیر می شوند ولی بعد که نتیجه های عملی کارهایشان مشخص شد جز فحش دادن کار دیگری به ذهنشان نمی رسد؟
راستی مواظب باش ثابت نشود تو یک آدم موزمار و دروغگو هستی و تمام این کارها یک فیلم هالیوودی از نوع اسکارش بوده که تو نقش اول اون رو داری بازی می کنی. یک گاوچران مثل گاوچران های قبلی فقط سیاهپوست با شعار تغییر!
ولی بدون اگر همون کارها رو ادامه بدی یک پیامد برات داره... عکس های زیر رو نگاه کن...

دیدی چی شد؟ شاید تو خیلی خوش شانس نباشی که جاخالی بدی!
پس تصمیمت رو بگیر: لنگه کفش به همراه فحش یا گریه دوباره مردم به خاطر ناراحتی از رفتنت؟

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

مش دونالد احمق!

هميشه بعد از امتحانات به دوران ركود مي رسم حتي اگر اون امتحانات آخرين امتحانات تحصيليم باشه كه كلي انرژی مثبت برام داره! نمي دونم چرا ولي كلا نياز به يك سفر فوري دارم كه اگر اين اتفاق نيفته -كه بدليل وجود پروژه هاي درسهاي كوفتي هيچ وقت نيفتاده- اتفاق بد ديگه اي ميفته كه معمولا افتاده و اون دعوای تمام عيار با اولین نفریه كه زحمت گذاشتن پا رو دم مبارك اعصاب منو بکشه! من كلا آدم آرومي هستم و سالي يكبار عصباني ميشم ولي اون یک دفعه واقعا ديگه عصباني مي شم! از اون عصباني ها! يه چيزي تو مايه هاي سونامي!

اين دفعه هم خوب در مرحله انفجار بودم كه استاد پروژه محترم با چند بار عبور بي وقفه از روی دم مبارك اعصاب بنده زحمتش رو كشيد تا اونجا كه ديروز دقيقا صحنه اين بود كه استاد محترم از اون طرف ميز داشت به من پرت و پلا می گفت و از اون طرف هم من داشتم هر چی از دهنم در میومد بهش می گفتم و البته اگر زودتر بحث از اوج خودش نيفتاده بود احتمال پرتاب چند قطعه ميز و كتاب نيز بعيد نبود... انگاري اونم هوس يك دعوا كرده بود. هوس كرده بود كمي خودش رو تخليه كنه و وقتي هر دو كاملا تخليه شديم با آخرين تئوري هاي روانشناسي نشستيم و خودمونو و كارهاي بد چند دقيقه قبلمون رو تحليل كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه هر دو حق داشتيم!!!!!

فردا بايد مدارك دانشگاه ها رو بفرستم و حالا ديگه روم نميشه بهش بگم ريكام ها رو بده.... آخر حماقتم! فقط يك كم ديگه تحمل كرده بودم چي مي شد؟! از اون بدتر اگر پروژم مي رفت رو هوا چي؟ البته هنوزم رو زمين نيست!

پينوشت: امروز براي کاری بهم ميل زده و براي اولين بار منو با اسم كوچيك خطاب كرده.... انگاري بعد دعوا تازه رفيق تر شديم و درك بهتري از هم پيدا كرديم! اما روم نميشه جلوش آفتابي بشم....