۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

دبی هشتم


تصور کنید واسه این خارجیا اسم این رستوران رو ترجمه کنی! یعنی سکته مغزی می زنند! ولی قدر گهر، گهری شناسد. قربون اون کثیف کاریا که هر چی بیشتر باشه غذا رو خوشمزه ترش می کنه... ولی حیف اینجا بر خلاف اسمش اتفاقا خیلی هم تمیز بود!!
.
.
.
.
یاد سگپز خودمون نزدیک شریف افتادم. بنده خدا بدش میومد از این اسم ولی به نظرم اتفاقا اونم باید بپذیره و اسمشو عوض کنه. یه چیزی تو مایه های "سگپز شریف" خیلی هم با کلاسه....

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

دبی هفتم

جالبه که همه حکومت ها در منطقه ما خیلی شبیه هم فکر می کنند. فرقی نمی کنه که بر خرابه و ویرانی ها حکومت می کنند یا بر مجموعه ای از لوکس ترین آسمانخراش ها. فرقی نمی کنه که مردمان زیر دستشان در آروزی پراید قسطی صف می بندند یا برعکس مردمانشان لامبورگینی را هم تحویل نمی گیرند. فرقی نمی کنه، همه حاکمانشان مثل هم فکر می کنند.

یک مشخصه مشترکشون همینه که فکر می کنند اگر عکس رییس حکومت را به در و دیوار بچسبونند نظر مردم نسبت به حکومت مثبت می شه و به یکباره به جای فحش دادن به خرابکاری ها و افتضاح کاری های آن حاکم جبار، به یکباره تصمیم می گیرند که  براش دعا می کنند. پس همیشه بخشنامه هایی دارند که در همه اداره جات حتی شرکت های خصوصی، هتل ها، و حتی بقالی های دورترین نقاط کشورشون هم باید عکس رییس حکومت نصب شده باشه، چه فرد از سیستم حکومتی و اون حاکم راضی باشه چه نباشه. حالا قصه این شیخ محمد آل مکتوم دبی هم همینه که صاحب شهری به این مدرنیه  و آدم انتظار داره که عقایدش هم همینطوری باشه ولی فکر کنم عکس های زیر خودشون بگند که طرز تفکر خودش و آدم های چاپلوس دور و برش چه جوریند. اما خدا وکیلی این یه نوعش دیگه فقط مال خود دبی و شیخ محمده که به نظرم نسبت به راه های دیگه کمی باکلاس تر و مدرنتره!!!!


.
.
.
.
یاد این بیت شعر افتادم:

من از روییدن خس بر سر دیوار دانستم
که ناکس، کس نمی گردد به این بالانشینی ها

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

و حالا اولاند...


واقعا شکست سارکوزی اتفاق خیلی مهمیه و حتی من هم نمی تونم احساس خودم رو پنهان کنم اما این همه ذوق و شوق دو جوان پرشور و غیور و انقلابی (عکس بالا) بعد از شنیدن پیروزی اولاند منو یاد خیلی صحنه های دیگه هم میندازه. یاد سال 76 وقتی مردم برای پیروزی خاتمی شیرینی پخش می کردند و خیلی ها فکر می کردند دیگه آزاد شدند و همه چیز تمام شد! ایران بهشت شد! اما قیافه اون آدم ها در 8 سال بعد تماشایی بود.

دقیقا وقتی هم احمدی نژاد با نظرات کاملا متضاد خاتمی رای آورد دوباره عده ای شیرینی پخش کردند و فکر می کردند آرمان های انقلاب و عدالت و برابری اومد و دست مافیا و فساد قطع شد و دوباره تموم شد! فکر می کردند معجزه هزاره سوم اومده، فکر می کردند رجایی دوم اومده و حتی می گفتند اون رو هم مثل رجایی به زودی شهید خواهند کرد. اما حالا ببین که مدیر انقلابی یا همان رجایی دوم، جایی بین دشمنی با ولایت فقیه و استیضاح در مجلس در حال دست و پا زدنه و مردم بزرگترین فسادهای تاریخ ایران رو در همین دولت و با همکاری بدنه دولتش دیدند. حالا قیافه اون آدم ها هم تماشاییه!

نه تو ایران حتی تو آمریکا هم جوگیر هست. وقتی اوباما اومد دوباره همین جوری شد. ملت اشک شوق می ریختند که یک منجی ظهور کرده، مارتین لوترکینگ دوم، یک جان اف کندی دوم ظهور کرده و این رو هم به زودی به خاطر اصلاحاتش ترور خواهند کرد. خیلی ها هم در ایران می گفتند "اسمش اوباماست یعنی او با ماست"!! کلی هم حدیث و روایت برای نشانه های ظهور با محوریت اوباما از کتاب ها درآوردند. حالا قیافه اون آدم ها در آمریکا و ایران هم تماشاییه.

به هر حال اولاند سیاست هاش با سارکوزی فرق می کنه اما واقعی بودن این همه ذوق مرگی ملت رو تاریخ ثابت می کنه. باید قیافه اونها رو 5 سال بعد دید. وقتی اولاند احتمالا دو سه آبروریزی جنسی و مالی داره و مشکلات فرانسه کم که نه زیادتر و حادتر شده. شاید هم بالعکس همه دفعات قبل، این دفعه فرانسه با ظهور منجی به نام اولاند به یکباره همه مشکلات اقتصادی و اجتماعیش حل و یک بهشت موعود بشه. خدا داند!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

مرز پرگهر چهل و ششم

یک ایرانی هستم در سوییس. برای مدتی در دفتر ژنو یک شرکت انگلیسی کار پیدا کردم. به همراه یک روسی، فرانسوی و لیتوانیایی  (هیچکدام نه سوییسی بودیم و نه انگلیسی!)  برای ماموریت کاری از ژنو رفتیم دبی با هواپیمایی امارات که شرکتی اماراتی اما با مدیریت یک انگلیسی است به نام آقای کلارک و خلبان های پرواز هم یک آرژانتینی و یک کویتی بودند و مهماندارهاش هم از انواع اقسام ملیت ها از اوکراینی بگیر تا تایلندی و تا هندی و فقط اماراتی نبودند.

بعد با دیدن این همه آمیختگی کارها و ملیت ها در همین سفر کوچک، شنیدن حرف های این الف آقا که بدون هیچ منطقی میگه "هرچی آمریکاییا می پسندند من نمی پسندم" رو باید قاب بگیرند بکوبند به دیوار غارهای اجداد چند هزار سال پیشمون که تازه فکر کنم اونها اهل فکرتر و متمدن تر بودند.


.
.
.
.
کاش این نوع آدم ها که متاسفانه بر قشر عظیمی از عوام و مردمی که قدرت فکر ندارند و دنیا رو ندیدند، کنترل دارند به اندازه یک ارزن با فهم و شعورتر بودند یا لااقل قدردان آمریکا و امثالهم برای همین رسانه و دوربینی که جلوش وایستادند و محصول کار آنهاست، بودند. 

سفرنامه 94: و باز دبی خودمان!!!

نوشتن از دبی کمی سخته. خیلی ها تجربه رفتن به اون رو دارند. گاه آنقدر ایرانی در بعضی از مراکز خرید دبی می بینی و صدای ایرانی ها را می شنوی که انگار فکر می کنی ایران است. انگار کارفور نیست. هایپراستار خودمان است فقط زن ها یک خورده که نه خیلی بی حجابند. ولی از لهجه ترک بگیر تا اصفهانی خودمان همه هستند. در خیلی از جاها اسم های ایرانی مغازه ها را می بینی. راننده های تاکسی با یک نگاه می فهمند ایرانی هستی و برایشان عادی است ایرانی ببینند و حتی برای نزدیکی هم دو سه کلمه فارسی برایت بلغور می کنند. به هر حال این اسلام ناب محمدی اگر برای ما نان نشد انگار برای هر کس دیگه ای نان داشت حتی این دبی.
اما با این وجود یک چیزی هست و آن اینکه از هر کجا که بیایی و هر موقع که بیایی فرقی نمی کند. این برج های دبی و به طور کل ساخت و سازهای دبی واقعا برای همه جالب و تا حدودی معما هستند. برای ما ملت ولایت مدار که دیگه هیچ. ساختمان هایی که نصف یکیشان هم در تهران خودمان پروژه ملی هستند و باید رییس جهمور افتتاحشان کند و تازه با همه اینها چند شهردار و رییس جمهور و رشوه بگیر عوض می شوند و هنوز اتمام کار به یاعلی و خواست خدا و تصمیم انقلابی مجلس و دولت و ملت بسته است. دیدن اینها خوب واقعا حسرت ندارد؟ فکر به خومان و این وضعیت زندگیمان ندارد؟ بماند!!





۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

شعرخوانی

ای آنکه از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم از آن من

آن دم که با توام، پرم از شعر از شراب
می ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندای آسمان من

بنگر طلوع خنده خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی، ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده ای به گوش من این، مهربان من
 .
.
.
.
در ساحل مارینا در دبی نشسته ام روی ماسه های داغ مثل ماسه های داغ کیش... در یک سو خورشید به زودی غروب خواهد کرد مثل غروب های خورشید در کنار ساحل خزر. و باد هم انگار آشناست! بوی ایران می دهد و با همه این خاطرات گمشده در گذشته از ایران آن هم در دبی، هوای تو در لوزان چیز دیگریست....
.
.
.
.
یک سال گذشت!

۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه

قطعه خوانی سی و هشتم

در مشرق زمین مساله جدایی مطرح است و در مغرب زمین مساله تنهایی. در باور شرقی ها انسان از عالم لایتناهی جدا گردیده است یعنی از اصل خود دور مانده است و کوشش او در این جهان روزگار وصل خویش بازجستن است... در غرب بویژه در دوران معاصر  اعتقاد غالب بر این است که انسان زاده همین کره خاکی است و آنگاه فن آوری و تسلط بر طبیعت و تولید و مصرف زیاد به تنهایی هنرمند غربی انجامیده است.

* سیمین دانشور
.
.
.
.
کاش کسی درد پیچیده امروز ما را می گفت. آمیخته ای از درد جدایی و درد تنهایی. درد جدایی اما نه از عالم لایتناهی و درد تنهایی نه از باور تسلط به طبیعت و مصرف زیاد....
.
.
.
.
و خداوند شرق و مردمانش را پیچیده آفرید....

۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

سفرنامه 92: و حالا بازگشت

بازگشتم به آغوش آرامش لوزان...
وقتی که هنوز ریشه در خاکم
من عاشق آن خاک، آلوده یا پاکم

.
.
.
.
نمی دونم اسم این رفتن ها بازگشت از وطنه یا رفتن از وطن!!

۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

سفرنامه 91: از لوزان تا مشهد

از ایستگاه قطار لوزان....



تا ایستگاه راه آهن تهران...

تا ایستگاه قطار مشهد...
.
.
.
.
فاصله ها گاه به کوتاهی دیدن همین عکس هاست.... 

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

سفرنامه 90: کرسی علیه الرحمه

یعنی همه لذات دنیا به کنار، خوابیدن زیر این کرسی گرم توی هوای سرد بهمن ماه به کنار. خدایی آخر ذوق مرگی بود که تونستم بعد از حدود 20 سال، یه شب زیر کرسی بخوابم.... حالا قرار گذاشتیم که سال بعد این سنت حسنه رو هم در بلاد سوویس به راه بیاندازیم باشد که مقبول افتد...


سفرنامه 89: دروغ و امان از دروغ در مرزپرگهر

این بار خیلی درگیر خرید بودم و اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد تقلا و تلاش کاسبین محترم (حبیبان سابق خداوند متعال)  برای دروغگویی آشکار و علنی و یا همون کلاهبرداری به زبان ساده بود. البته قبلا هم که ایران بودم مسلما همینجوری بوده ولی چون انگاری به این وضعیت عادت داشتم برام عجیب و زننده نبود ولی وقتی مدتی یه جور دیگه زندگی کردم حالا برام خیلی عجیب بود و تو چشم میومد. بعضی از اینا حتی از این پروا نداشتند که پاتو از مغازه نذاشته بیرون بفهمی سرت کلاه گذاشته و جنسی رو که با منت با تخفیف بهت داده رو بتونی به طور عادی و بدون تخفیف دو سه مغازه اون طرفتر خیلی ارزون تر بخری. اما چقدر قسم دروغ و چقدر بی چشم و رویی....
.
.
.
.
با دیدن این آدم ها، تصور اختلاس های هزار میلیاردی و حتی بالاتر هم عجیب نیست. وقتی این همه آدم سر چند هزار تومن ناقابل اینقدر دروغ و دغلبازی دارند، وقتی دستشون به مخزن اصلی برسه معلومه که چی کار می کنند...