سری، پر رویا
دلی، پر سودا
و پایی، در خاک اسیر....
اما بی آنکه اسارتم کم شود، رویا و سودایی جدید دارم.......
گاه این مرض حاد، عود می کند....
*
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دلست! بند بر پام چه سود؟
سیاست ما عین رانندگی ماست! در حالی که معجونی از بی نظمی و بی قانونی و بی هدفی است اما این باعث نشده که ما نتوانیم رانندگی کنیم. بالاخره میشه در این مملکت یه جوری رانندگی کرد و از خانه به محل کار رسید یا به مسافرت رفت. اما به هر حال این رانندگی افتضاح یک نتیجه داره و اون هم تلفات بالاست....
پینوشت: روزگاری بود در این مملکت که عده ای خدایی می کردند و دیگران را به دلیل عقاید وابسته و مخالفت با ولایت فقیه حذف می کردند... دست روزگار را ببین که خودشان هم امروز متهم به محارب و ضدیت با ولایت فقیه در حال حذف شدن هستند... به هر حال در این مملکت هم می شود با سیاستی رییس جمهور و کاره ای شد اما سیاست ولبشو و دیمی نتیجه ای جز ریزش های مکرر و تلفات تکراری نداره...
در سفر چند وقت پیش به آستارا و تالش، دوربین محترم مورد عنایت حق تعالی قرار گرفته و محکم به زمین خورد و دچار مرگ مغزی شد. بعد از مراجعه به تهران مشخص شد که باید لنزش عوض بشه و خرج لنز و مخلفاتش یه چیزی نزدیک به قیمت خود دوربین درمیاد....
آخر سر به این نتیجه رسیدم که اگر یه دوربین جدید بخرم سنگین تر تشریف خواهم داشت تا اینکه این دوربین را با این وضعیت بدهم تعمیر کنند. سری به جمهوری و حافظ زدم و برای این دوربین که چشمم رو گرفته، قیمت گرفتم. قیمت بین 390 تا 450 تومن بود. یکی از اینها که می گفت 450 تومن گفت چند قیمت داری؟ و من هم بهش گفتم 390! و بعد شروع کرد گفت که چرا خودش داره 450 تومن میده و اون یکی داره 390 تومن.
"ببین این آخه مگه دیوونست که داره اینقدر ارزون میده؟!! قیمت جنس تو بازار مشخصه! اون که داره ارزون میده در حقیقت داره از یه وره دیگه کم میذاره. مثلا قطعات فابریک داخل جعبه رو با قطعات تقلبی عوض می کنند و بعد اون قطعات فابریک رو جدا می فروشند.... تو آخه نمی دونی! اینها برچسب روی جعبه رو با سشوار داغ می کنند بعد راحت بدون اینکه جایی بذاره کنده میشه و بعد که قطعات اصل رو با تقلبی عوض کردند، در جعبه رو عین روز اول می بندند. تو هم فکر می کنی اصله و تا حالا هم باز نشده... حالا فهمیدی چرا اینقدر ارزون میده! گول نخوری ازشون بخری! پول درست بده جنس رو درست ببر! سر خودت که نمی خوای کلاه بذاری...."
بدبخت حواسش نبود که وقتی داره این داستان رو برای من تعریف می کنه، سشوار خودش رو از جلوی چشم من تو ویترین پشت سرش برداره ....
و باز خداحافظ...
خنده های از ته دل آخری و رقصیدن های (ورجه ورجه های! ) دیوانه وار فقط بهانه ای بودند برای فرار از گریه های ناگزیر پایانی و موقع خداحافظی همه می دانند که شاید این آخرین باری بود که ما با هم می خندیدیم ... او نیز خود می داند.... از آن همه دوست جز چند تایی باقی نمانده ایم و هر وقتی نیز به تماشای جدایی های جدید می نشینیم، می خندیم، می رقصیم (ورجه ورجه می کنیم! :) )، خاطره می گوییم و بعد بغض می کنیم، گریه می کنیم و دل می کنیم و خداحافظ و بی آنکه بدانیم سرنوشت ما مسافران را بعد از این چگونه نوشته اند.....
ما در جوانی رسم دل کندن را آنقدر تجربه کرده ایم که دیگر نیاز به پیری نیست .....