۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

...


ما بزرگ شده ایم یا یخ بسته ایم؟

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

پسرانه


دخترها برای ازدواج سر از دوستی با پسرها در می آورند و پسرها هم برای دوستی با دخترها، سر از ازدواج.

راه حل درک این موضوع اینه که بدونیم دخترها برخلاف پسرها می دونند که دارند چی کار می کنند...

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

تگلس - سوم

توی این دو سه روزه یه آلمانی اومده بود توی شرکت که یکی دو تا presentation داشت. اسمش خانم An بود. من هم که با خردک سواد انگلیسی شده بودم مترجم و همراه خانم (طرف 45 ساله بود پس از افکار پلید خودداری کنید :) ). از همون اول از گفتن این کلمه An اکراه داشتم و هی بهش می گفتم خانم " آن "... طرف هم هر دفعه به من تذکر می داد که "ان" (با فتح الف) و من هم هر بار پشت گوش مینداختم تا خودش بی خیال شد که به من خنگ یاد بده که اسمش چیه. آخر جلسه اول بهش یه جوری فهموندم که این کلمه در فارسی خیلی زشته و جالب اینکه خودش هم از اون به بعد خودش رو به دیگران خانم " آن " معرفی می کرد.

روز آخر محض اینکه همیشه خارجی ها رو می برند شهر رو نشونشون می دند و می برند رستوران و از این جور حرف ها که اونها هم ببینند ما هم آدمیم و ملخ نمی خوریم و شترسواری نمی کنیم و دخترها و پسرها هم اینجا همدیگر رو دوست دارند، رفتیم یه رستورانی. سر میز بحث به کشور آلمان کشیده شد که من بهش گفتم که آلمانی ها انگاری در اروپا به نسبت بقیه باهوش ترند. اول از همه قیافش طوری شد که نشون داد کلی تعجب کرده و گفت چرا اینجوری فکر می کنی؟ گفتم خوب کلی دانشمند مهم دارید که دنیا رو متحول کردند. مثلا انیشتین و پلانک.... یک خنده ریزی کرد و گفت: " اینا که تو علوم پایه هستند و قدیمیند! " بعد شروع کرد دو سه تا اسم گفت که من نفهمیدم و تا حالا هم نشنیده بودم و گفت که دو تاشون دارن دنیای موسیقی رو می ترکونن و اون یکی هم داره فلسفه رو متحول می کنه. جالب تر اینکه آخر سر هم گفت به نظرش اونها آدم های پرتلاش و خوش فکریند اما باهوش؟ ...

به قول یه بنده خدایی نمی دونست ما یه کوروش داریم مال 2500 سال قبل، یه حافظ و ابوعلی سینا داریم مال 700 سال قبل که هنوز داریم با اینها به عالم و آدم پز می دیم و از همه مهتر مگه میشه فلسفه دان و موسیقی دان افتخار یک کشور باشند؟ توی مرز پرگهر اینطوری جا افتاده که هر کی نمی تونه درس های سخت مثل ریاضی بخونه میره این رشته ها و از همه بدتر ما رو بگو که 100 سال هم بود با خود انیشتین آلمانی ها داشتیم به خدا هم پز می دادیم!!!

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

شعرخوانی و کپی رایت چهارم - قاصدک اخوان با صدای شجریان

قاصدک هان! چه خبر آوردی؟
از کجا
وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما ..... اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری
نه ز دیار و دیاری
باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که فریبی تو فریب
که دروغی تو دروغ
قاصدک هان!
ولی
راستی آیا رفتی با باد؟
با تو ام آی کجا رفتی آی!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک! قاصدک! قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند...

دانلود قاصدک با صدای شجریان

پینوشت: من به هیچ شاعر یا خواننده خاصی تعصب ندارم و بیشتر از چیزی که خوشم بیاد، خوشم اومده. حالا اون می خواد اخوان و شاملو باشند یا یک شاعر گمنام یا موسیقی برای شجریان باشه یا یکی از این رپرهای مو سیخ سیخی!! ولی این شعر اخوان واقعا دیوانه کننده است و بینهایت استادانه با صدای شجریان جفت و جور شده. از اوناست که هر چی بشنوم دوباره سیر نمیشم... مثل اینکه کم کم باید متعصب بشم...

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

کپی رایت سوم : ترانه ای برای الی...

از اینجا دانلود کنید.... (0.7 مگابایت)

پینوشت: بعضی آهنگ ها خاطره اند.... بارها هم گوش کنم سیر نمی شوم. این را هم البته در نظر بگیرید که من حتی در ماشینم هم ضبط درست و حسابی ندارم چون سکوت را معمولا به صداهای دیریم دامبول -چه سنتی و چه انواع دیگر- ترجیح می دهم ....

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

بیزینس - سوم

یک بیزینس من/وومن بزرگ یک پرروی بزرگه! رو در حد سنگ پای قزوین!
طرف سه ماهه حقوق کارمنداش رو نداده چون احمدی نژاد اقتصاد رو خراب کرده و شرکت پول نداره، بعد این هفته تویوتا کمری رو فروخته رفته بی ام و خریده.... خداوکیلی رو که نیست!

پینوشت غیربیزینسی: نمی دونم چرا خرابکاری های احمدی نژاد در اقتصاد فقط حقوق این چند دهک پایین رو مورد عنایت قرار میده ولی مدل ماشین دهک های بالا رو شامل نمیشه!

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

اعوجاج شعری - چهارم

هوا بس ناجوانمردانه گرم است!
نه برفی و نه بارانی
نه سرمای استخوان سوزی
خدایا این چه دیماه است؟!
مثلا زمستان است!

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

سیاست ما عین رانندگی ما - سوم

سیاست ما عین رانندگی ماست! بین خطوط نمی توانیم حرکت کنیم.

البته گاهی خیابان خط کشی نشده ولی اگر هم شده بود باز فرقی نمی کرد! چون نمی توانیم و نمی خواهیم که بین خطوط حرکت کنیم. ویراژ دادن بین خطوط عادت ما شده....

پینوشتی بی ربط: گوشه سمت چپ در آرشیو داره برای اولین بار عدد 2010 رو نشون می ده...

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

پسرانه


دخترهای ایرانی حتی اونهاییشون هم که خیلی مستقلند و به عبارتی رفتارهاشون پسرانه به نظر میاد، همیشه یک نفر از جنس مونث رو دارند که سفره دلشون پیش اون یک نفر بازه و از سیر تا پیاز همه چیز رو براش تعریف می کنند. اون یک نفر یا مادرشونه یا یک دوست نزدیکشون .... پس طوری برخورد کن که می دونی علاوه بر تاج سر گرامیت، یک جنس مونث دیگه هم دقیقا می دونه تو داری چی کار می کنی!!!
آره پسرم! مواظب کارها و رفتارهات باش!
پ.ن.: البته می گند بخصوص بعد از ازدواج و بالاتر رفتن سن، دخترها دیگه همه چیز رو تعریف نمی کنند اما باز هم همون ها می گند که حتی در این حالت دخترها هنوز هم خیلی چیزها رو برای محرم رازشون تعریف می کنند...

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

مرز پرگهر - دوم

شاید به دلیل اینکه محل کار قبلیم دقیقا در میدان فاطمی و چند کوچه آن طرف تر از وزارت کشور بود، تمامی اتفاقات رخ داده بعد از انتخابات را از نزدیک دیدم. البته قبل تر هم دیده بودم. سال هایی که در دانشگاه تهران بودم و روزهای 16 آذر ... البته درگیری و کتک زدن مردم در انتخابات اصلا با آن روزها قابل مقایسه نبود. به هر حال خاطره ای شد آن روزها، روز شنبه اول بعد از انتخابات، راه پیمایی سکوت روز دوشنبه، روز شنبه بعد از نماز جمعه خامنه ای و من تقریبا تا یک هفته بعدتر هم پایه ثابت حضور در تمامی تظاهرات ها بودم که البته نه برای شعار دادن که برای دیدن و عکاسی... دیدن مردم و نقاط تاریخ کشورم.... و این دیدن ادامه داشت تا موقعی که واقعا ایمان داشتم که اعتراضات به حق و قابل دفاع است...

اما دقیقا از یک جایی به بعد فهمیدم که ادامه این مسیر اصلا درست نیست و همه چیز را رها کردم. دیگر دیدن این همه سطحی نگری و این همه اشتباه برایم سخت شد. شاید مهمترینش قرار گرفتن مردم پشت سر رفسنجانی بود! اویی که خودشان هر روز برای ثروت خودش و خانواده اش هر روز داستان می بافتند. اویی که هر روز می گفتند نصف کیش مال اوست، یک جاده در کانادا برای دخترش است و نصف سایپا و کرمان خودرو برای پسرش است و هرجا می روی فک و فامیلش آنجا هستند... و وقتی گنجی به مدد دوم خرداد و افول قدرت او کتاب عالیجناب سرخپوش را نوشت همه برای گنجی کف زدند که چگونه این دیکتاتور را ضایع کرده است.... اما یکباره همه چیز عوض شد! هم اویی که تا دیروز تخریب می شد از طرف همان ها شد آیت الله! شد سیاستمدار روشنفکر! شد آزادی خواه! شد مظلوم واقع شده! و شاید اگر بمیرد بشود "پدر"! از اینهمه تغییر فهمیدم که این مردم دوباره دچار سردی گرمی هر باره اشان در تاریخ شده اند. امروز به او فحش می دهند و به یکباره فردا دستش را می بوسند. امروز او را کافر می خوانند و به یکباره فردا پشت سرش نماز می خوانند... امروز می گویند درود بر مصدق و فردا می گویند مرگ بر مصدق! امروز پشت سر میرحسین هستند و فردا احتمالا تنهایش می گذارند... تا تاریخ و آینده چه بگوید و نشان دهد....

و البته برایم واضح شد که پشت تمامی این اتفاقات نه یک سری خردورزی و مطالبات به حق که یک سری فتنه گری و تسویه حساب های بالاتری ها در جریان است. مبارزه قدرت عده ای به قیمت جان مردم و رو در رو قرار گرفتن مردم. بسیجی مردم را بزند و مردم هم بسیجی را بزنند اما بازیگران مهره های این شطرنج خود در خانه نشسته اند... آنقدر پوچی این حرکات برایم محرز شد که منی که پایه ثابت عکاسی و حضور در تمامی اتفاقات بودم به یکباره همه چیز را رها کردم. حتی 18 تیر هم نرفتم و حتی آن نماز جمعه کذایی را. البته الآن حسرت آن نمازجمعه را می خورم چون واقعا سوژه های خوبی داشت... حیف!

این همه را گفتم که بماند... بماند که داماد ما را به هوای ریشش در روز عاشورا از ماشین پیاده کرده اند که به نام بسیجی بودن بزنندش، بماند که به ماشین یکی از فامیلهایمان به خاطر چادر سر بودن زنش حمله کرده اند و آجر زده اند و بچه دو ساله اش از وحشت حتی شب نخوابیده... بماند که انگار این وسط همه اینها هم بسیجی هستند و به خاطر تخریب قدیسه های سبز دست به این اعمال می زنند... خودمانیم من که بوده ام و دیده ام که کم از این کارها در میان برادران و خواهران سبز نمی شود! آخر مگر می شود ملتی که همه چیزش پیکان است یکهو جنبش سبزش تویوتا و بنز باشد!

گفتم که بگویم باور کنیم ما با تمدن و انسانیت فاصله داریم... چه سبزمان و چه آنتی سبزمان....چه رهبر سبزمان، چه رهبر مخالفانش... چه بسیجی باتوم بدستمان و چه آدم باتوم خورده امان... ما واقعا با مرزهای عقلانیت و انسان بودن فاصله داریم.... ما در مرز پرگهریم. در جهان سوم!

خدایا کی مرز پر گهر از مرزهای بربریت خارج خواهد شد؟ آیا به عمر من کفاف می دهد؟

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

ایرانه ها - یکم

هر چقدر هم که بخوام ادای روشنفکری دربیارم که این همه طبل و سنج و نذری یک مشت ادا و اصول پوچ مردمیه که اصلا امام حسین رو نمی شناسند و این به سر و سینه زدن هاشون که بدعت صفویه است، مثل کارهای دیگشون ناشی از سطحی نگری و عوام زدگیه و همین فردا که عزاداری تموم شد یک قدم که عوض نشدند هیچ! بدتر از قبل کارهای اشتباه گذشتشون رو انجام می دند، سر مردم کلاه می ذارند، غیبت می کنند، دو به هم زنی می کنند، چشم رو هم چشمی می کنند... اما به هر حال در خیابان ها می چرخم و لذت می برم !

از دیدن اینکه بالاخره یک چیزی وجود داره که این جمع پراکنده همه بهش یه جوری اعتقاد دارند و میتونند دورش جمع بشند لذت می برم. از اینکه می بینم مردمی که به صف کردن پنج نفرشون از جهاد اکبر سخت تره، چه جوری چند صد نفری در صف دسته ها می ایستند لذت می برم. از شنیدن بعضی تم هایی که یادآور کودکی هامه موقعی که بابابزرگم دستم رو می گرفت و به هیات می برد موهای تنم سیخ می شه "سقای حسین سید و سالار نیامد علمدار نیامد، علمدار نیامد" .....

و اما از پرده آخر که عطر و طعم قرمه سبزی و قیمه های نذریه که نمی دونید اونها رو با چه ولعی می خورم... راستی کسی می دونه چرا این قیمه و قرمه های نذری امام حسین یه مزه دیگه داره؟

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

شکرانه - سوم


خدا را شکر که وقتی او رفت کسی نگفت که "اونو کشتنش" و این خود آغازی نشد بر کشت و کشتاری بزرگتر.... خدا را شکر که همه توافق دارند به دلیل کهولت بوده و در خواب و بی هیچ داستانی .... خدایا شکرت...