۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه
سیاست ما عین رانندگی ما - دوم
پ.ن.: خیلی ها به این دولت انتقاد دارند که درست هم هست ولی ای کاش اون موقع که خودشون هم پشت فرمون بودند لااقل درست رانندگی کرده بودند یا به حرف دیگران گوش می دادند... دیکتاتورهای دیروز، روشنفکران و دموکراسی خواهان امروز... افسوس بر دست های آلوده که می خواهند کارهای پاکیزه انجام بدند البته اگر کارشون پاکیزه باشه و دوباره توش خودخواهی و سهم خواهی نباشه......
۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه
سیاست ما عین رانندگی ما - یکم
سیاست ما عین رانندگی ماست. در حالیکه خود در صف اول قانون شکنی های مرسوم و عرف شده مانند رد کردن چراغ قرمز و عبور از ورود ممنوع هستیم، در برابر قانون شکنی مشابه دیگران سر خود را به نشانه تاسف تکان می دهیم که چرا آن قانون شکن اینقدر غیرمتمدن و بی شعور است و جان دیگران را به خاطر چند ثانیه زودتر رسیدن به خطر می اندازد...
پ.ن.: هیچ توجه کرده اید که رفتار میرحسین در عدم تمکین به قانون بعد از انتخابات -به قول آقایان البته- چقدر شبیه رفتار همان آقایان در عدم تمکین به قطعنامه های شورای امنیت است؟
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
شکرانه - دوم
امروز در ماشین رادیو روشن بود و عزیزی که این روزها عکس پاره شده اش کلی ماجرا درست کرده، در رادیو داشت می گفت : "هدف انقلاب اسلامی تعالی انسان هاست". خدایا شکرت که حتی در شرایطی که احساس انزجار از خودت - و نه مدیریت شهری - داره منفجرت می کنه، باز می تونیم حرف های قشنگ بشنویم. اما نمی دانم چرا این حرف های قشنگ دیگر حس های قشنگ ایجاد نمی کنند....
باز هم خدایا شکرت!
۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه
انسانه ها - ششم
اگر می خواهی در زندگی رشد کنی و به جایی برسی، سعی کن آدم های ضعیف، ترسو، بلاتکلیف، تنگ نظر و بی فکر رو از شبکه آدم های اطرافت حذف کنی حتی اگر نمی تونی آدم های بهتری رو جایگزین آنها کنی.... اخراج این نوع آدم ها خود نوعی رشد و پیشرفت در زندگی به حساب میاد !
پ.ن.: جالبه که در چند سال گذشته بخصوص بعد از شروع مدیریت و اقتصاد خوندن، آدم هایی رو از زندگیم اخراج کردم که برچسب خیلی هاشون نخبه است. خیلی هاشون هم الآن در بهترین دانشگاه های دنیا مثل MIT دارند وقت خودشون رو تلف می کنند تا هرچه تحصیلات و مدرک خودشون رو بیشتر و شعور و درک زندگیشون رو پایین تر بیارند. آدم های سمپادی و شریفی و تهرانی با مغزهایی پر از خزعبلات بچگانه....
البته الان هم دوست های سمپادی و شریفی و تهرانی خیلی خوب و نزدیک دارم اما نه این برچسب ها، که آدم بودنمان و انسان بودنمان ما را به هم پیوند داده. اینکه وقتی با آنهایی یا حتی اگر از دوردست ها تلفنی با آنها صحبت می کنی، احساس بودن و بزرگ بودن و امیدواری می کنی و تو نیز در این سیکل مثبت به آنها امید و انرژی می دهی....
۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه
بیزینس - دوم
وقتی تیپت داره داد می زنه که منو بدوشین، خوب دیگران هم می دوشنت! حالا مهم نیست که تو ذهن خودت چی داری در مورد تیپ باکلاست فکر می کنی!
این داستان مردی بود که امروز با کت و شلوار و کراوات اومده بود تا لنت ماشینشو عوض کنه. یعنی دقیقا همون کاری که من هم در اون تعمیرگاه داشتم.... مال من شد 35هزار تومن، برای اون شد 54 هزار تومن! البته جفت ماشینهامون هم 405 بودند....
پ.ن.: دوشیدن = پیاده کردن = در پاچه کردن = پول زیاد از حد معمول گرفتن برای کالا یا خدمتی!
۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه
بیزینس - یکم
۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه
این روزها - سوم
روزی صدبار ایمیلم را چک می کنم....
روزی صدبار موبایلم را می بینم که پیغامی یا میس کالی دارم یا نه...
روزی صدبار اطرافم را به یکباره نگاه می کنم تا فرد بخصوصی یا اتفاق بخصوصی را ببینم....
روزی صدبار در بیداری خواب چیزهایی مبهم را می بینم...
و روزی چهارصدبار ناامید می شوم....
خودم هم نمی دانم منتظر چه یا که هستم!
۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه
شعرخوانی - سوم
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان، می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
-خانه کوچک ما
سیب نداشت.
*حمید مصدق
۱۳۸۸ آذر ۱۰, سهشنبه
اعوجاج شعری - سوم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
فقط خود را ضایع کرده ایم!
چون بر نمی خیزد کس دیگری!
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
تازه شدیم مثل بقیه!
۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه
پسرانه
۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه
اعوجاج شعری - دوم
لحظه دیدار نزدیک بود.....
اما نه دیوانه! نه مست!
نه میلرزید دلم، نه دست...
گویی در این جهان بودم!
نخراشید به غفلت صورتم را ، تیغ
نپریشید صفای زلفکم را دست
اما نه!
انگار اشتباه می کردم!
من مست بودم! مست!
آبرویم را ریخت دل!
گل را فراموش کردم!!