۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

مزد آدم فروشی

دردسری است وقتی به هیچ جبهه ای تعلق نداشته باشی در کشوری که همه انتظار دارند که بالاخره بگویی که موافقی یا مخالف و هیچ راه سومی انگار وجود ندارد. سعی من همیشه در همرنگ جماعت بودن است تا درگیر حرف های بی پایان بر سر مسایل پوچ نشوم. اگر جمع بسیجی است دعا به جان آقا می کنم و اگر جمع مخملی است در رسای این جنبش تاریخی و رهبران شجاعش سخن می گویم. اما دیگر گاهی اوقات نمی توانم ساکت باشم! یعنی امثال برادر ابطحی نمی گذارند!

در حقیقت سیاسی ها بخصوص از نوع سیاسی بازش معمولا انسان های بی اراده ای هستند. آنها یاد گرفته اند که قدرت دارند اما فراموش می کنند در بسیاری از موارد منبع این قدرت صندلی آنها و اطرافیان و قدرت لابی آنهاست و نه اراده و خصوصیات منحصر به فرد شخصی آنها. ایران هم که نمونه بارز همینگونه آدم هاست. بی لیاقت هایی که در موج ها سوار اتوبوس شده اند و به یک باره سر از ریاست و سیاست درآورده اند.... اما تا دیروز کجا بودند خدا داند....

این آدم ها مدام می بینند برای هر حرف بی ارزششان ده ها دوربین و بلندگو و خبرنگار بی صبرانه منتظرند و بالا و پایین می شوند و اینگونه توهم برشان می دارد که کسی هستند. البته جامعه هم توهم برش می دارد که آنها واقعا کسی هستند. اما وقت عمل باید آنها را شناخت... روزی که آنها باید روی پای خودشان، اراده خودشان و مقاومت خودشان حساب کنند نه رفیق و دوست و آشنا و لابی و قس علی هذا.... آدم فروشی یکی از رفتارها در این مواقع است!

به هر حال مزد آدم فروشی آزادی است! تو آدم ها را بفروش و ما هم تو را آزاد می کنیم. تو بگو که نفهمیدی و غلط کردی و به نیابت از دیگران هم بگو که آنها هم غلط کردند تا با این پرونده قطور از اعتراف به خیانت و ارتکاب به این سنگین ترین جرم ها چون براندازی و شورش و تهدید امنیت ملی و دست داشتن در هرج و مرج ها و قربانی کردن آدم ها آزاد شوی! باور کن! آزادی مزد آدم فروشی است!

ولی عده دیگری که فقط حرف امثال تو را گوش کردند رفتند به کهریزک و بعضی هایشان هم جنازه اشان باز گشت.... راستی اینترنت زندانت ADSL بود؟ می دانی کهریزک حتی Dial-up هم نداشت! می دانی تو وقتی به خاطر چند ماه زندانی شدن دلت برای خانواده تنگ شده بود و آسمان و زمین را به خاطر تو و مظلوم نمایی برای تو به هم می بافتند، عده ای در این کشور به خاطر تو و افکار تو و حرف های تو که البته اعتراف کردی همه اراجیف بوده آن هم در کمتر از دو ماه زندانی شدن، باید برای همیشه دلشان برای فرزندشان تنگ باقی بماند و حتی نتوانستند مراسمی شایسته برای عزیزشان بگیرند؟ راستی چگونه یک آدم با این همه فضاحت و رسوایی رویش می شود هنوز سرش را بالا بگیرد و از آزادی خودش استفاده کند و لبخند به لب بیاورد وقتی پیروی از افکار او و امثال او، آزادی دیگران را گرفته و خانواده هایشان را گریان کرده است؟

کاش می شد که موسوی و خاتمی را هم به زندان می برند تا عیارشان سنجیده شود که آنها هم بعد یک ماه دچار انقلاب فکری شده و عاقل می شوند و به دل و قلوه دادن با رییس زندان و بازجو مشغول می شوند یا واقعا مردی و مردانگی بر سر عقیده وجود دارد... البته اگر عقیده ای وجود داشته باشد!!!!

پینوشت 1: هر وقت خواستید توجیهی برای رفتار آقای ابطحی پیدا کنید دوستان دیگر ایشان را به یاد بیاورید که مثل ایشان آدم فروشی و اعتراف نکردند و به قولی نگفتند که عاقل شده اند(!) و هنوز در زندانند.... در ضمن هنوز ایشان با اینکه آزاد شده اند نگفته اند که تحت فشار آن کارها را کرده اند. فعلا آزادی و خانواده مزه کرده....

پینوشت 2: من از آقای ابطحی بی اراده ترم و همان روز اول به همه چیز اعتراف می کنم ! :) اما من یک فرق دارم و آن اینکه اگر عرضه ندارم کاری را انجام دهم، دست به آن کار نمی زنم. اگر طاقت ندارم زندان بروم از دیگران نمی خواهم جانشان را بگیرند کف دستشان و برای حرف ها و عقاید من بیایند در خیابان...

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

انسانه ها - پنجم


وقتی به هر دلیلی فهمیدی که در جامعه نمی گنجی و باید با قوانین خنده دارش مبارزه کنی، یا جامعه نابودت می کنه یا از درون، خودت نابود می شی....

شاید یک راه حل اینه که اون جامعه رو ترک کنی و بری جامعه ایده آل خودت رو پیدا کنی و یا شاید خوبه که آدم گاهی اوقات گوسفند باشه! کاملا جواب میده....

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

شکرانه - یکم


وزیری مرفه برای وزارت رفاه! چه دری با تخته جور کرد این رییس جمهور!

خدایا یعنی بعد از 2500 سال دوران تاریک فامیل بازی و رفیق بازی و پارتی بازی در مرز پرگهر، ما به شایسته سالاری رسیده ایم و کسی در راس امری قرار گرفته که شایسته ترین برای آن امر است؟ یعنی آیا ما کسی را در ریاست رفاه خود می بینیم که می فهمد رفاه یعنی چه؟ و آیا بعد از چهار سال همه مردم ما چون آن وزیر محترم در رفاه به سر خواهند برد؟

خدایا بواسطه این نعمت هیچ زبان نتواند که شکر تو به جای آورد...


۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه

شعرخوانی - دوم

عشق،
چشمی است که گاه خود را به کوری می زند،
تا از خیابان عبورش دهی،
بی آنکه بدانی عبورت داد

* بهمنی

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

تگلس - دوم

خبر وحشتناکی است آن هم در کشوری که خیلی در بعضی مسایل ادعایش می شود! نه اینکه منظورم این باشد که این اتفاقات اصلا نباید در جامعه ما بیفتد. نه! به هر حال در هر جامعه ای آدم هایی اینچنینی هستند. اما منظور از نوشتنم چیز دیگری است.

ببینید اگر همچین اتفاقی در آمریکا یا آلمان افتاده بود، اولین خبر از اخبار آن روز در تلویزیون و کیهان به این اقدام وحشیانه در آن کشورهای به ظاهر متمدن اختصاص پیدا می کرد تا هرچه بیشتر آن کشورها بی آبرو شوند. بعد هم آقای خامنه ای کلی در سخنرانی خود با اشاره به این اتفاق به تباهی فرهنگ غرب اشاره می کرد و احمدی نژاد هم در اولین کنفرانس خود پایان سرمایه داری و غرب را به واسطه این اتفاق نزدیک می دید و اعلام می کرد که برای به دست گیری مدیریت جهان آماده است. دید این آدم ها همیشه رو به بیرون است. می خواهند جهان را بسازند و متحول کنند اگرچه از مدیریت چند خیابان در روز 13 ابان و تحول فکر چند جوان هم ناتوانند! همیشه اتفاقت بد بیرون را می بینند و تبلیغ روی آن می کنند اما اتفاقات مشابه داخل را کاملا به فراموشی می سپارند و حتی طبیعی می دانند! به همین دلیل کارشان هم بستن چشمشان به حقایق و واقعیت هاست. احتمالا تا جایی که وقتی به خوشان بیایند و ببینند که کاملا در باتلاق گیر افتاده اند.

در جبهه مقابل این افراد هم خبر خوبی نداریم. همه چیز ما با سیاست ما گره خورده است. ده ها مورد اینگونه تجاوزات به راحتی فراموش می شوند ولی اگر فقط ربط سیاسی داشته باشند تا عرش اعلا صدایشان بالا می رود. به راستی آقای کروبی کجاست تا بیاید نامه بنویسد که چرا این اتفاق و اتفاقات مشابه در جامعه ما به راحتی می افتد و ما نمی توانیم کاری کنیم؟ چرا نامه ای نمی نویسد تا بگوید مسئولیت این همه حادثه مشابه به عهده کیست؟ چرا نامه ای نمی نویسد و نمی گوید که چرا سیستم قضایی، پلیسی و قانونی ما اینقدر ناتوان است که افرادی اینگونه بدون ترس دست به این اقدامات می زنند؟ آیا اگر این زن ها ربطی سیاسی داشتند هم باز اینگونه معصومانه مورد بی توجهی آقایون قرار می گرفتند؟

لینک­ها:


تجاوز 6 نفر به يك زن در حوالی قيامدشت

زن سرايدار قرباني 3شيطان صفت

تجاوز به عنف دارد رویه می‌شود و ما در تعطیلاتیم

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

13 آبان سنه هشتاد و هشت

13 آبان سنه 88- هشت صبح بود و من و عزم کار و یک لقمه نان حلال و خدمت در سنگر... هنوز آنقدر بیدار نشده بودم که برای موهای درهمم به شانه نیاز داشته باشم. البته برای پیوستن به ازدحام و ترافیک این جهنم هم نیاز به موهای شانه کرده نیست! به راستی اگر فقط یک مامور در سر این چهارراه خانه ما می گذاشتند ما این جوری سر کار نمی رفتیم که سه بار چراغ س.ب.ز شود ولی بدلیل گره خوردن ماشین ها در سر چهارراه همه با هم معطل شویم. لعنت خدا بر بی بی سی که این گره را در چهارراه محله ما درست کرده است! بالاخره آن گره با دشنام به بانیان مستکبر و بی شعورش و نیز سلام و صلوات و نذر باز شد.

تا به ولیعصر رسیدم معلوم بود که ناگهان رنگ و بوی خیابان ها عوض شده است. از سر ولیعصر انگار حکومت نظامی اعلام کرده بودند. خیابان پر بود از سربازان گمنام با لباس های س.ب.ز و باتوم های در دست. حالا فهمیدم چرا مامور کم دارند که نمی توانند سر چهارراه محله ما بگذارند. چون وظیفه مامورها حفاظت از نظام است. حفظ نظام و دولتی که شصت و خورده ای درصد رای آورده اوجب واجبات است و گرنه حفظ اعصاب ما به واسطه کاهش ترافیک حتی از آن مستحب های الکی و زیر سیبیلی که راویش سنی است هم به حساب نمی آید. کیف در دست از کنار محل کار آن باتوم در دست ها گذشتم. من عازم کار و آنها در محل کار....

"آیا امروز مخالفان سوء مدیریت کشور و بلاتکلیفی امور و فریب خوردگان بی بی سی و جاسوسان خارجی و وطن فروشان و س.ب.ز و قرمز و آبی و تماشاچیان همه با این باتوم ها پذیرایی خواهند شد؟ یا آنها را هم به دهک هایی تقسیم می کنند و متناسب با میزان افکار مخملین و میزان تاثیر پذیری از بی بی سی به حساب آنها خواهند رسید؟" در همین فکرها بودم که متوجه شدم آن جوانکی که هنوز زیر لبانش به ندرت چند علف هرز سبز پیدا می شد کمی چپ تر از دیگر باتوم به دستان به من نگاه می کند. گویا بدش نمی آمد برای اولین دشت امروز، مشتریش من باشم تا لااقل سر صبحی ثوابی هم کرده و جوانکی (منظور من فلک زده!) را از خواب نیمه اش به تمام بیدار کند و سر و حال به محل خدمت به خلق خدا در سنگری مقدس در یک شرکت خصوصی عازم کند. انگار فکرم را خوانده بود!

" آقا نگفته بودی که به یارانت قدرتی داده ای که فکر ما زمینیان را هم بخوانند؟!" سعی کردم فکرم را سریع عوض کنم و به جای فکر کردن به هدفمند کردن سهم باتوم افراد، فقط به سلامتی و طول عمر آقا فکر کنم و چند بار هم صلوات فرستادم نذر سلامتی آقا و این را هم در دلم گفتم که آن جوانک هم بشنود.... موثر بود! نگاهش از چپ راست شد! راست به آن پسر پرادو سواری که سعی داشت یه جوری فتح باب آشنایی کند با آن دختر BMW سوار و اینکه آخر ماجرای این دو نوگل آفتاب مهتاب ندیده و دو مرغ عشق مرفه بی درد و دو کفتر پولدار چه خواهد شد...

خدا را شکر! جردن آرام بود. نه ماموران گمنام و بانام! نه انقلابگر مخملی! در جردن فقط سیل دخترکان پیاده قابل مشاهده بود که برای خدمت مقدس در سنگر شرکت ها در خیابان خرامان و مست در پیاده رو راه می رفتند با آن آخرین مدل موهای فشن و عینک دودی های خشن و حاج آقاکش ترین آرایش ها و ارشادشده ترین لباس های چسبانشان! و حتی برای رفتنشان به سنگر خدمت در دو کوچه بالاتر هم کلی ماشین مدل بالا داوطلبانه می خواستند که ثواب کنند و آنها را تا دم در سنگر برسانند. نیکی آن هم در ابتدای صبح ساعت حدود 8؟! خدایا این جماعت چقدر نیکوکارند! خدایا دولت به دولت سازندگی و توسعه سیاسی و مهرورزی این نظام مقدس آبیاری شده با خون شهدا، ماشین هایشان را گران قیمت تر و خفن تر کن و بوقشان را رساتر و دختران پیاده را نیز بیشتر و خرامان تر، تا ثوابشان افزون تر شود! آمین!

موبایل کار می کرد. یعنی خدا بیامرز "کار می کرد"! در حقیقت تا وقتی که مدرسه دخترانه نزدیک محل کار ما تعطیل شد و این دختران فریب خورده که به مدد مدیریت اسلامی همه اشان از صبح تا شب پشت ماهواره و بی بی سی هستند، شروع به شعار دادن کردند! چهل پنجاه نفری بودند. صبح سر صف اجباری به استکبار فحش دادند و اما بعد از مدرسه می گفتند: "نصر من الله و فتح قریب- ننگ بر این دولت مردم فریب"،" نترسین! نترسین! ما همه با هم هستیم". وقتی صدای این دختر بچه ها بلند شد، به دقیقه نکشید که موبایل ها و سیستم ارسال پیامک (اس ام اس سابق) مشمول نقص فنی شد و تا شب هم علیرغم کوشش جان بر کفان شرکت معظم مخابرات این نقص فنی واقعا خفن و بی سابقه برطرف نشد! بیچاره سهامداران این شرکت خیلی خصوصی شده!

شب بود. ساعت 9. از شرکت بیرون زدم. چقدر جردن را در این ساعت شب دوست دارم. آرام و خلوت و رویایی! یادآور خاطرات روزهای خوبی که وقتی کمی جوان تر بودم در این خیابان سپری کرده بودم و الان هم به نوعی سپری می کنم...... باز هم دخترکانی طبق معمول، این بار بر خلاف صبح به جای پیاده رو در کنار خیابان ایستاده بودند تا بوق و چراغ و در ماشین های مدل بالا را تست کنند. همه اهل نیکی و خوبی! خدایا پس مشکل این مملکت چیست؟ مشکل این س.ب.زها با نظام و این منتخب مردم چیست؟

و بعد مسیر ونک تا ولیعصر.... خبری نبود. همه چیز امن و امان. نه ماموری و نه انقلابگر مخملی فریب خورده بی بی سی. دیگر این جنبش س.ب.ز آن حرارت هفته های اول بعد از انتخابات را ندارد و ساعت کاریشان با ساعت کاری اداره جات دولتی و بانک ها یکی شده و ملاقات آنها با سربازان گمنام بیشتر شبیه مانور آمادگی نیروهای تازه کار انتظامی شده است. ولی ای کاش یکی از آن مامورها را بعد از این همه آموزش بالاخره به این چهارراه محله ما می دادند....

ساعت 10 در خانه. شام، مسواک، گلاب به روتون، لالا!

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

تهران این روزها....

انگار گرد غم و غصه، ناامیدی و یاس بر شهر ریخته اند. کسی نمی خندد و شاد نیست. صورت آدم ها دیواری از بی حسی و بی تفاوتی شده که ناامیدی از آن می بارد... نه لبخندی، نه امیدی، نه سیگنال امیدبخشی ....

چقدر سخت است در این شهر تو بخواهی بخندی و شاد باشی و دم از امیدواری بزنی و با انرژی سرریز شده جوانیت، به آینده ها فکر کنی....

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

من و کشف ابتهاج...

وقتی که قطعی شد باید امسال ایران بمونم خیلی کلافه بودم... انقدر که دیگه حتی اتاق خودم رو هم نمی تونستم تحمل کنم. شب ها دیروقت میومدم خونه و در اتاقم نمی خوابیدم... بعد دیدم حتی نمی تونم خونمون رو تحمل کنم! انگار وقتی به در خونمون می رسیدم هوار غصه رو سرم خراب می شد.....

هفته پیش سفری به تبریز و اردبیل و در نهایت رشت داشتم... در بازگشت که ماشین از کرج رد شد و به تهران داشت می رسید ناگهان احساس همان هوار غصه دوباره تازه شد... تازه فهمیدم مشکل خونه و اتاقم نیستند. من اصلا از تهران متنفر شده ام... تهران دیگه شهر من نیست، تهران زندان منه... تهران شهر اضطراب، استرس، تنهایی، اتلاف عمر و پر از دویدن برای هیچ.... شهری که از دیوارش برای من تنفر و تباهی می باره... آشی از میلیون ها آدم که انگار کرم وار در هم می لولیم و از هم ارتزاق می کنیم و البته انگار هم از این قفس و این زندگی حیوانی گریزی نیست.....

در این یک هفته این حس گریز به آغوش آنچه تنفر از آن داری و دیگر احساس های سر باز کرده دوباره هواییم کردند که شعری بخوانم که این تهی بودنم را پر کند... پارسال در همین حوالی بود و یا شاید در همین حال ها و هواها که "حمید مصدق" را کشف کردم و اگر چه آدم های زنده هیچ برای ارائه به تشنگی احساسم نداشتند و تنهایم گذاشتند ، او با شعرهایش مرا آرام کرد. آره تهران شهریه که گاه سخن گفتن با مرده ها و احساس نزدیکی با آنها در آن راحت تراست از ارتباط برقرار کردن با زنده ها...

حالا دوباره انگار تاریخ تکرار شد و در این حال و هواها، این بار سرگشته، "هوشنگ ابتهاج" را کشف کردم و البته تاسف خورم برای خودم که چرا اینقدر بی عرضه ام! و در یافتن این آدم ها و یافتن این همه نزدیکی با یک هم احساس، اینقدر دیر دست به کار می شوم....

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود،

دردا که جان تشنه خود را گداختیم!

بس دردناک بود جدایی میان ما،

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.

دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت،

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت.

و آن عشق نازنین که میان من و تو بود،

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت!

با آن همه نیاز که من داشتم به تو،

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود.

من بارها به سوی تو باز آمدم، ولی

هر بار دیر بود!

اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب،

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش!

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

انسانه ها - چهارم

می خواهم سینما بروم و دنبال یک پایه می گردم که با من همراه شود اما دریغ از حتی یک نفر.... بعد که نگاهم به تعداد دوستان فیس بوکم می افتد که دویست و خرده ای هستند انگار بیشتر احساس تنهایی می کنم....

عصر سیمان و آهن یعنی یک کیلومتر دوست داری اما با عمق یک سانت، کاملا سطحی. یک فیس بوک پر دوست داری اما در عمل گاه حتی یک نفر هم نیست که همراهت شود و تنها می مانی.... البته گله ای نیست شاید من هم همینگونه ام، در لحظات تنهایی دیگران همراه آنها نمی شوم و آنها را تنها می گذارم در حالیکه می دانم به من نیاز دارند....

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

آه از جهان سوم!

دیشب پارتی بچه های فاینانس دانشگاه در یکی از کلاب های لوزان بود. البته شرعی و غیرشرعیش هم پای برگزارکنندگان اینگونه مجالس لهو و لعب! برای من هم در فیس بوک پیغام گذاشته بودند که حضور به هم برسانم که این برنامه سوشالیزیشن اول بر و بچ است. اما چه سود! در جواب نوشتم که ممنون اما اسلام و مسلمین دست و پای مرا بسته اند و ول هم نمی کنند! یا به عبارتی هنوز ویزام نیومده و به همین دلیل اصلا امسال نمیام و تا سال بعد هم خدا بزرگه! کلی اظهار ناراحتی کردند که چرا اینجوریه و از این جور همدردی های داغ دل تازه کن! به این داغ دل تازه کن ها کلی آدم دیگه رو هم اضافه کنید که ازشون خداحافظی هم کرده بودم و حالا دوباره منو می بینن و می گن: " تو که هنوز اینجایی؟!!!" و من هم دوباره داستان رو تعریف می کنم که اینجوریه و اونجوری. دارم به این نتیجه می رسم که یک نوار ضبط کنم و شرح ماوقع رو برای هر کی که پرسید پخش کنم و به این ترتیب نوآورانه و خلاقانه به اصلاح الگوی مصرف فک محترم کمک کرده باشم.

علیرغم اینکه امسال ایران می مونم ولی نمی دونم چرا به طرز کاملا ابلهانه یا کاملا عاقلانه ای اصلا احساس بدی ندارم! برای این هفته احتمالا یک سفر می رم شیراز یا تبریز. کلاس خطاطی هم ثبت نام کردم تا این خط به هم ریخته نستعلیقم رو دوباره بعد از مدت ها بازیابی کنم. برای دو سه تا کار جدید هم دوباره درخواست دادم. بعضی شب ها هم آشپزی می کنم تا این چیزایی که این مدت یاد گرفتم برای سال بعد یادم نره... کلا به زندگی عادی برگشتم و برنامه هام مشخص شدند.... به قول پسردایی، خیره ان شاء الله!

پینوشتی از بالای منبر: دم سفارت که برای پیگیری ویزام و اینکه چرا تاخیر داره رفته بودم عده ای دانشجوی دیگه هم بودند که همین مشکل منو داشتند و می گفتند که می خواند به دانشگاهاشون نامه ای بنویسند که مثلا در مملکت ما انقلاب مخملیه و کشت و کشتار و احمدی نژاده، پس بیایید به ما کمک کنید که زودتر ویزای ما رو بدن و از این مملکت بریم.... هر جوری بخوام با خودم یکی دو تا کنم اصلا نمی تونم یه همچین کاری بکنم. در مملکتم آدم ناجور زیاد هست و عامل نارضایتی و تنفر هم بیشتر از آدم ناجور که همه اینها تحمل مرز پرگهر رو برام سخت می کنه. ولی نمی تونم برای رفتن از ایران دست به همچین کاری بزنم. این رو یه جور نامردی می دونم به کشور خودم که انصافا یک سری خوبی و یک عده آدم دلسوز و زحمتکش هم داره و حالا من برای فرار کردن بیام و اینجوری همه رو ضایع بکنم؟ نمی تونم! یا لااقل هنوز به مرز انفجار و دست زدن به هر کاری نرسیدم و امیدوارم که نرسم...

آه از این جهان سوم! جبر جغرافیایی جهان سوم اینه که محکومه! محکوم به هر چیزی که می خواد و بهش نمی دند و محکوم به هر چیزی که داره و نمی خواد....