۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

دین های جدید!

وقتی در نمازجمعه چند وقت قبل برخی از سبزهای معلوم الحال، برای اولین بار فرصت حضور در نمازجمعه و یا اصلا نماز جماعت را پیدا کرده بودند، سوژه برادران و خواهرانی شدند که عمری در این نمازها آمده بودند و با دیدن افرادی که از ساده ترین آداب انجام نماز بی اطلاع هستند ذوق زده شده بودند و بنا به اقوال یکی از دوستان، خود آنها هم نماز را کنار گذاشته بودند و با هر چه که داشتند اعم از دوربین و موبایل از این صحنه های به ظاهر خنده دار عکس می گرفتند....


جماعتی که سر در برف دارند فکر می کردند این اتفاقات برای اولین بار است که رخ می دهد. اما اگر سری بالا داشتند و به جای چشم بستن روی حقایق جامعه، کمی تغییرات آن را از قبل دیده بودند اینگونه ذوق زده نمی شدند و عکس نمی گرفتند. در حقیقت تغییر در دین ما ایرانی ها به نظر من دیگر تمام شده و آن تصاویر که آنها شکار می کردند آخر شاهنامه ِ تغییرات ِ وسیعی بوده که در اعتقادات سنتی و دینی جامعه رخ داده است. در همین ماه رمضان هم در این چند ساله بعضی دیگر از این موارد مشابه که با دین عامه نسل قبل و نیز دستورات صریح دینی همخوانی ندارد و سوژه عکس هستند قابل مشاهده است که ذیلا به آنها اشاره می شود:

1- روزه می گیرد ولی نماز نمی خواند و برعکس.
2- روزه نمی گیرد اما چیزی هم نمی خورد.
3- روزه نمی گیرد اما در شب احیا قرآن به سر می گیرد.
4- روزه می گیرد ولی به حجاب اعتقادی ندارد. همین در مورد نماز بیشتر دیده می شود که نماز می خواند اما به حجاب اعتقادی ندارد.
5- نه نماز می خواند نه روزه می گیرد ولی دوست پسر یا دختر (پ/د) داشتن را کار غیرشرعی و نادرست می داند و یا برعکس نماز می خواند و روزه می گیرد و داشتن دوست پ/د را هم لازم می داند.
6- با دوست پ/د خود فقط بعد از افطار قرار می گذارد!
7- روزه می گیرد اما زبان روزه با دوست پ/د خود هر کاری که قبلا می کرده، باز هم می کند.
8- با دوست پ/د چندمش می رود احیا و کنار او قرآن به سر می گیرد! ( این یک مورد واقعا سوژه عکس است)
9- شراب می خورد اما نماز می خواند. حالا روزه هم بنا به تصمیم خودش.
10- شراب را بدلایل دینی نمی خورد اما نماز نمی خواند و روزه هم نمی گیرد یا یکی در میان این اعمال را انجام می دهد.

آری به هر حال این صحنه ها هم به نظرم جالب هستند نه از آن جهت که تازه اند. نه! سال هاست تغییر شروع و الآن آخرین امواجش دارد رد می شود فقط الآن این چیزها به جای مخفی بودن، در جامعه آنقدر زیاد و عادی شده است که دیگر نمی توانند مخفی باشند و کم کم فرصت ظهور یافته اند و در آینده هم خواهند یافت....

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

آخرین روز کاری .....

پانزدهم شهریور.... امروز روز آخر کار در آگاهان بود... شرکتی که دو سال پیش یک دانشجوی صفر MBA به آن پا گذاشت. کسی که فکر می کرد شریف فقط به خاطر نامش، شریف و مقدس است و بچه های شریف بی آنکه بخواهد تلاشی کنند به واسطه آی کیوی بالای خود همه چیز را ذاتی بلدند (!)، فقط دو هفته یا نهایت یک ماه بعد همه چیز برایشان روی غلطک افتاده است و MBA احتمالا بهترین رشته است بطوریکه بی آنکه بخواهد حتی سر سوزنی فسفر بسوزانی پول های دسته کرده را در سینی گذاشته و تقدیمت می کنند چون تو و رشته ات خوب هستید!!!! (البته انقدر هم اوضاعم بی ریخت نبود و کمی اغراق کردم :) )


قصدم این نیست که در رابطه با مضرات یا فواید MBA بخصوص برای بچه های بدون سابقه کار بنویسم ولی در این دو سال یک چیز را به خوبی فهمیدم (قبلا از تمامی دوستان آکادمیک خود عذرخواهی می کنم، واقعا شرمنده): آدم های آکادمیک، آدم هایی ضعیف و بی اثر و بی اراده هستند که وقت خود را گاه برای اثبات واضحات تلف می کنند و در نهایت کارنامه زندگی آنها چند حرکت مورچه وار و چند مقاله خوب اما برای یک مجموعه آدم شبیه خودشان و نه عموم مردم است ولی در عوض آدم های اجرایی شاید نامشان در بالای مقاله ها نباشد یا اسم دکتر و پروفسور را یدک نکشند اما مبارزه آنها برای به زانو درآوردن روندها و قوانین طبیعت و نیز مدیریت روابط پیچیده میان آدم ها آنقدر لذت بخش بوده است که اصلا نمی توانم شیرینی طعم آن را فراموش کنم.


من نه در دانشگاه بلکه موقعی درس های مدیریت را آموختم که پشت میزهایی نشستم که آدم هایی بودند که مدیریت نخوانده بودند و با اینکه سال ها در همین سازمان های ایرانی یا ایران وقت خود را به اصطلاح ما نازک نارنجی ها تلف کرده بودند، بهترین درس های مدیریت و اصلا زندگی را برای من به همراه داشتند. آن آقای ایازی، مهندسی حدودا پنجاه ساله با لهجه کردی در فولاد نطنز که همیشه صحبت های حاشیه جلساتش در باب مدیریت و اقتصاد و سیاست ایران برای من درس بوده است. آدم های دنیا دیده و دنیاشناس چه دید عمیقی دارند. چه فهم بالایی دارند....


در آخرین جلسه که با حضور شرکت ما، نمایندگان بنیاد و بخش مدیریت ریسک بانک توسعه صادرات بود، فهمیدم کشور خود من هم عوض شده است. تازه فهمیدم اگرچه نام بنیاد همیشه با رانت برای من همراه بوده است، اما آن آقای تقریبا جوان نماینده بنیاد آخر تجارت و بیزینس بود و آن طرز صحبت کردنش، کلمه به کلمه بار حقوقی و معنایی خاص و بجایی داشت و او چگونه با مهارت جلسه را می گرداند و آن تحلیل های مدیریت ریسک در بانک که خود درس های عملی جالبی از فاینانس روز دنیا بود. از آن جلسه آنقدر مطلب نوشتم که انگار خبرنگار به جلسه آورده بودند.


آه.... دقایق آخر واقعا دقایق سختی بود همه خداحافظی کردند و رفتند ولی برای من دل کندن از شرکت واقعا سخت بود. فکر نمی کردم اینقدر دلبسته شده باشم... روزهای اول آمدنم یعنی حدود دو سال پیش واقعا روزهای سختی بود. رییس واقعا بداخلاق و روی اعصاب بود (قابل توجه دیوار مفت!)... دو سه بار تا مرز استعفا رفتم اما نمی دانم چرا گاه اینقدر از ایستادن و مبارزه لذت می برم.... ایستادم، مبارزه کردم و در نهایت خودم را به رییس ایرادی و بداخلاق اثبات کردم... برای همین رییس مهربان شد و شاید گاهی رابطه رییس و مرئوسی بخصوص در این اواخر در تجارت و بیزینس پدر و پسری شد. رییس خدای فکر بیزینس و اقتصادی نیست اما به هر حال شریف برق خوانده، باهوش است، تجربه بیست سی ساله کار دارد و شدیدا پرانرژی است و واقعا می فهمد و یاد می گیرد. چیزی که من نیز آموختم. یعنی یاد بگیرم. بشنوم، ببینم، تحلیل کنم و تحلیل دیگران را بشنوم و بعدا قضاوت کنم که چه کسی در آن زمان حق داشت و بعد آن دانش و تجربه را بنویسم و چقدر همین نوشته ها به کارم آمد. با همین نوشته ها و درس ها می شود فهمید قضا و قدر همین دانش من است، اراده من است وقتی می بینی که نامطمئن ترین حوادث را می توانی ببینی و پیش بینی کنی....


شاید همین ها بود که رییس مرا در جلسات کارفرما که می برد، بر خلاف سال اول، خود از من می خواست تا نظراتم را بگویم و من فهمیدم این چه جایگاه بزرگی است که تو بتوانی در جایی که کلمه به کلمه ات زیر ذره بین است و خطا و لغزش به معنای میلیون ها پول و البته مهمتر از همه آبروریزی از گاف دادن و کم تجربگی است، تو نظرات خود را بیان و اثبات کنی و چه شیرین است لحظه ای که پیروز می شوی.....


تمام اینها یعنی اینکه من آدم دوسال پیش نیستم. من دیگر دوشنبه ها با باز شدن بازارها روز کاریم آغاز می شود و چک کردن بعضا ساعتی شاخص بورس ها، قیمت نفت، طلا، نرخ ارزها، نرخ بهره ها، قیمت فولاد، مس، روزنامه های اقتصادی، و ده ها واژه جدید در پایان این دو سال در ذهنم وجود دارد .... من اصلا آدم دو سال پیش نیستم....


آهی دوباره! به راستی فردا وقتی از خواب بیدار شوم، نباید سر کار بروم؟

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

عینک های حسابی!


بچه که بودیم در مدرسه به بچه هایی که عینکی بودند می گفتند پروفسور و درجه پروفسورای افتخاری اعطا شده به آن فرد با میزان استکانی بودن عینک وی نیز رابطه مستقیم داشت! دلیلش هم احتمالا اینه که پروفسورها زیاد درس می خوندند و به همین دلیل چشماشون ضعیف می شد و از عینک استفاده می کردند و کلا دیگه این باور عمومی جا افتاده که همه پروفسورها عینکی هستند و احتمالا همه عینکی ها هم پروفسور، بخصوص اگر اون عینک از نوع ته استکانی باشه!

اما خداییش دیگه این دکتر حسابی دیگه خیلی پروفسوره! توی عکس لااقل 14 تا عینک درست و حسابی ته استکانی به ظاهر متعلق به ایشان وجود داره که من نمی دونم دکتر با این همه عینک چی کار می کرده! کسی می دونه؟ راستی تعداد ساعت ها هم جالبه... (لینک مرجع عکس)

پینوشت طولانی تر از متن: آدم ها بنا به ظرفیت و توانایی خود مفید و کارا هستند و همین آدم ها وقتی با هم جمع می شوند حرکت های علمی، اجتماعی و فرهنگی را می سازند. حرکت آنها به نسبت حرکت قهرمان ها چند مزیت دارد و از آن جمله اینکه اگر یکی از آن افراد گروه و حرکت جمعی نباشد حرکت کاملا متوقف نمی شود و ثانیا یک نفر تلاش نمی کند تا ده نفر دیگر از تلاش او و افتخار کردن به تلاش او ارتزاق کنند. به همین دلیل معمولا حرکت قهرمان ها حرکتی پایدار نیست نهایت تا عمر تلاش خود قهرمان. ناپایدارتر از قهرمان ها هم خوشی ناشی از تنبلی قهرمان سازها و قهرمان بازها و قهرمان پرست هاست.
دکتر حسابی هر چقدر هم که بزرگ بوده باشه، متاسفانه روش تبلیغی برای بزرگ کردن او برای الگوسازی، همان تشدید روحیه قهرمان سازی و قهرمان پرستی است. این الگوسازی، روحیه حرکت جمعی را خراب می کند و یک نتیجه اش این است که همیشه باید قهرمان کامل بود تا ارزش و احترام داشت و یک عضو گروه بودن و دیده نشدن سبب سرخوردگی است. نتیجه دیگرش هم آن است که انسان هایی که نمی توانند به تمام و کمال قهرمان باشند اصلا حتی خودشان هم نمی شوند و بی اراده و تنبل منتظر ظهور قهرمان ها می مانند تا بار حرکت های جمعی آنها را به دوش کشند. همانطور که ما منتظر ظهور مولاناها، حافظ ها، ابوعلی سیناها و دیگر افتخارات گذشته این سرزمین هستیم تا با افتخارات و حاصل تلاش آنها عکس یادگاری بگیریم.... اما به قول شاعر با کمی دستکاری: گیرم پدر ما بود فاضل---- از فضل پدر ما را چه حاصل!

لینک ها:
یک لیوان چای داغ: افسانه حسابی
بارباماما: دکتر حسابی

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

چهار قاشق از سیاست

قاشق اول
حتی اگر ابطحی و حجاریان باشی تو را سه سوت می گیرند و به تو فرصت می دهند تا در انفرادی فکر کنی و بعد در دادگاه، در مقابل دوربین طی سخنرانی محکم و دندان شکنی، خود و دوستان خود را لجن مال کنی. باید مهدی هاشمی باشی که در تلویزیون و همه جا متهمت کنند اما نمی توانند حتی برای توضیح به دادگاه فرابخوانندت. نهایت زحمت تو به عنوان مهدی هاشمی یک نوشته است که برای رسانه ها آن را کپی- پیست می کنی: تکذیب می کنم. و به همین سادگی همه چیز تمام می شود.
نتیجه: پدر قدرتمند، بهتر از سیاهی لشکر دوستان قدرتمند است.

قاشق دوم
آدم هایی که به این سادگی در مقابل دوربین با سخنرانی های استدلالی و محکم، خود و دوستان خود را تکفیر می کنید، یک سوال: خون آدم هایی که به خاطر افکار و برنامه های شما ریخته شده است را چه کسی می دهد؟ لااقل کمی بیشتر تحمل می کردید. بعضی از شماها حتی یک ماه هم در زندان نیستید که اینگونه متنبه و متحول شده اید. هر بلایی سرتان آمده باشد به اندازه داغ مادری نیست که فرزندش را به خاطر آرمان های سبز شما از دست داده است. راستی چه جوابی دارید که به آن مادر بدهید؟ احتمالا "تشکیلات راه سبز امید"!

قاشق سوم
اگر چه این سبزها در انتخاب رنگ "سبز" آخر هوشمندی بودند، اما از نظر نامگذاری "تشکیلات راه سبز امید"، بدترین نامی بود که می توانستند برای حرکت خودشان انتخاب کنند. مثل اسم بعضی از شرکت ها! " شمال گاوپرور گوشت گوساله ساز مشارکت برادران فلان"! اول از همه انقدر طولانیه که اصلا نگفتنش بهتره. ثانیا این واژه "تشکیلات" یعنی چی؟ آدم یاد گروه های مواد مخدر و مافیا و اینها میفته. اسم باید ساده و پرمعنا باشه. مثلا آقای مهاجرانی اسم "جنبش راه سبز" و به صورت مخفف "جرس" رو به کار می بره که به نظر مناسبه. ساده و پر معنا و انتقال و گفتنش هم ساده است.
اما کلا تشکیلات یا جنبش یا هر چیز دیگه ای که نه دادگاه و قاضی باهاشند، نه رسانه قدرتمند داره، نه بسیج و سپاه و نیروهای نظامی پشتشند و البته روی یک عده آدم سواره که دو ماهه به همه چیز اعتراف می کنند، بهتره که اصلا نباشه که اسم نیاز داشته باشه. آقایون بهتره برید اول آدم درست و حسابی پیدا کنید، بعد روی اسم و مسایل دیگه اون فکر کنید.
تذکر: مواجهه با واقعیت تلخ، بهتر از فرار از آن است.

قاشق چهارم
حالم بد شد. دیگه جا ندارم!

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

...

چهار شهریور... یک بعدازظهر سوزان در ماه رمضان و هر دو بی رمق از روزه های این روزها.... نگاه به ساعتت کردی و باز انگار زود دیر شده بود. روزه رمقی نگذاشته بود تا مثل همیشه هنگام خداحافظی، رفتن را چند ثانیه فراموش کنیم... دستانمان جدا شدند. نگاه هایمان جدا شدند....
می دانی که دیگر حتی این روزها هم زود می گذرند و بی آنکه بخواهیم لحظه عزیمت ما مسافران ناگزیر می شود... داستانی است داستان این مسافران. همیشه آنچه دارند را نمی بینند و وقتی می بینند و می یابندش، دیرزمانی نمی گذرد که باید آنچه یافته را ترک کنند! زیرا لحظه عزیمت آنها ناگزیر شده است ...

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

دو قاشق از سیاست

قاشق اول:
باور کنید هلو نه اشاره به یک میوه دارد و نه اشاره به کنایه عامه به جگری تو دل برو بخصوص از نوع دخترش! هلو صفتی است که یک رییس جمهور مرحمت نموده و به وزیرش اعطا نموده است و در ضمن باز هم لطف و مرحمت خود را بیشتر کرده و گفته او را می خواهد بخورد! پناه بر خدا!
لینک: اگر هلو بود، چرا برکنار شد؟

قاشق دوم:
حلقه حامیان معلوم الحال آن رییس جمهور که ادبیات ویژه ای را به عرصه سیاست وارد کرده، کم کم کامل می شود. حامیانی سینه چاک که به هر وسیله ای که باشد بخصوص وسایل دینی، موتور حمایتی و تبلیغاتی او و بازی با افکار عمومی غیرپخته و ناآگاه را به عهده دارند. همان افکار عمومی که به آنها می گویند "عامی" و آنقدر زیادند که می توان تا مدتها روی سادگی آنها حساب کرد و قدرت داشت... فکر می کنید خطبه های آقای صدیقی در نماز جمعه چگونه خواهد بود؟
لینک خبر: حجت‌الاسلام شيخ كاظم صديقي امام جمعه تهران شد
لینک خبری قبل از انتخابات: صدیقی :راي به احمدي‌نژاد همانند جهاد در راه خداست

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

دل من!

ساکتی اما نه صبور دل ِ من! سراب ها را پشت سر گذاشته ای و به دریا رسیده ای. اما هنوز دریا نشده ای...
چرا معطل می کنی؟! به دریا بپیوند. کمی دریا باش، بزرگ باش، صبور باش....

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

چرا از مرز پرگهر می گریزیم؟ (بخش پایانی)

رشد و رسیدن به جایگاه های بالا جزء خنده دارترین، بی حساب کتاب ترین و در عین حال واقعی ترین اتفاقی است که در مرز پرگهر رخ داده است و رخ می دهد. به بعضی از مسئولین ایران نگاه کنید. واقعا در کجای دنیا جوان بیست و اندی ساله مدیرعامل یکی از بزرگترین خودروسازان کشورش که اتفاقا یکی از بزرگترین شرکت های کشورش هم هست، می شود در حالیکه سن و رزومه او اصلا نمی تواند نشان دهد که او بتواند سابقه ای را ارائه دهد که بیانگر شایستگی او باشد؟ باور کنید در مرزپرگهر رخ داده است! فردی بی آنکه سابقه ای در مدیریت و کار به شکل مشخص داشته باشد -مگر با کمک و در کنار فردی که از ابتدا به او نظر خاص دارد- در عنفوان جوانی خداوند به او عنایت می کند و می شود مدیر عامل پارس خودرو و بعد سایپا و حتی زمزمه رفتنش به شستا هم بود (ارتباط حوزه های مدیریت هم جالب است!) و علاوه بر مدیریت کامل و موفق در این مجموعه ها آنقدر وقت اضافه دارد که می تواند روزنامه هم منتشر می کند.... او با این همه توانایی احتمالا باید یکی از معجزات خدا روی زمین باشد :)

اما شاید این نوشته من بوی حسادت بدهد به برادر بذرپاش که مسلما هم حسادت هم هست! چرا نباشد؟! آخر مگر او چه داشته که دیگر جوان های همسن او در شریف نداشته اند که آنها الآن در اکثر موارد یا کارمند هستند و برای حقوق معوقه خود دارند بال بال می زنند یا کشورشان را ترک می کنند تا در سیستم مدیریتی دشمن های مرزپرگهر رشد کنند و به جایی برسند. اما جناب بذرپاش در همین کشور و از همین دانشگاه و در سن جوانی توفیق دارد که بشود مدیر عامل سایپا! مشخصا این پرش بزرگ و بی حساب و کتاب اما واقعی در زندگی ایشان اگر به خاطر لیاقتش هم بوده باشد، مسلما به خاطر برنده شدن در رقابت با شایستگان دیگر نبوده است... بلکه او دارای خصوصیات ویژه دیگری علاوه بر توانایی و استعداد است! مهمترین ویژگی آن است که او در "باند" است... باند احمدی نژادی ها، بسیجی ها و سپاهی ها. دقیقا مانند نمونه های مشابه خود در دولت های قبل که در "باند" اصلاحطلبان، دوم خردادی ها، مشارکتی ها بودند یا موارد موخرتر آنها که در "باند" هاشمی ها، کارگزاران، و جبهه سازندگی بودند... آری این داستان ِ رشد بی حساب افراد در مرزپرگهر تکراری و اصلا امری عادی و پذیرفته شده است. اگر باور ندارید تصور کنید در صورت پیروزی آقای موسوی چه بلایی سر آقای بذرپاش و مناصب مدیریت عاملیش می آمد؟! البته همین "باند" سبزها خود بذرپاش های دیگری را معرفی می کند و این داستان ادامه دارد...

افسوس مرزپرگهر! چه جوان های تو که فقط نیاز دارند به آنها مسئولیت هایی هرچند کوچک بدهند تا زندگیشان معنا پیدا کند، تا نشان بدهند که چقدر توانایی دارند و چقدر می توانند رشد کنند، و چقدر با این شرایط به مرزپرگهر پایبند و علاقه مندند، اما در تمامی این دوران به دلیل اینکه هیچ فرصتی برای حتی جهش های کوچک برای آنها فراهم نمی شود تمام زندگیشان در تحقیر و تخریب اعتماد به نفس می گذرد. چه استعدادهایی که هرز می روند چون در محیط نامناسبند و شرایط نامناسب مانع رشد آنها شده است.

حال تو اگر واقعا نتوانی رشد کنی و نتوانی به انچه در زندگی دوست داری برسی، اگر آرزوهایت در مسیرهایی برآورده می شوند که هیچ به تو و توانایی و حتی آرزوهایت (!) بستگی ندارد، دو راه داری:
راه اول- به این مسیر بی فایده ادامه بدهی و مدام خود را تحقیر کنی و بر خود سرکوفت بزنی که به خاطر خانواده ات نتوانسته ای رشد کنی و احتمالا اگر پدرت پولدار بود یا دوستت رییس جمهور و شهردار باعث می شد رشد کنی و این موجود سرافکنده و کارمند جزء فعلی نباشی
راه دوم- مرزپرگهر را به مقصد جاهایی ترک کنی که نمونه های زیادی از آدم هایی دارد که با اتکا به تلاش خود به جایی رسیده اند، شرکتی دارند، زندگی دارند و ... اگر چه به دلیل شهروندی خارجی بودن رشد برای تو سخت است و حد و حدود دارد، اما شیرین تر است.

اگر قصد دارید در مرزپرگهر بمانید و هیچ جایگاه درستی در آن ندارید باور کنید که رشد و رسیدن به بالاها زیاد به توانایی و سواد شما ربطی ندارد. حرف مرا باور کنید! فقط اعتماد به نفس داشته باشید و به "باند"ها بپیوندید. ممکن است حتی با دکترای جعلی سال ها استاد دانشگاه باشید، تازه به وزارت هم برسید و بعد از رسوایی دروغگوییتان هنوز هم تصویر حضورتان را در مجالس دولت و مجلس پخش کنند! باور کنید که از بذرپاش یا دکتر کردان یا حتی خود احمدی نژاد هیچ کم ندارید! فقط حرکتی هوشمندانه در تعیین شبکه و افراد کنار خود داشته باشید و البته ادبیات و حرکات خود را از همین الآن با آنها هماهنگ کنید. نوعی سرمایه گذاری است! خدا را چه دیدید شاید شما شدید رییس جمهور! اما اگر رییس جمهور شدید نمی خواهد هوای ما را داشته باشید! خواهشا کاری کنید که این نوشته های بالای من دیگر درباره مرزپرگهر درست نباشد یا لااقل کاهش یافته باشد. تا مرزپرگهر جای بهتری برای زیستن باشد....

پینوشت 1: البته قانون شبکه و ارتباطات آدم ها مسلما در رشد آنها موثر است اما اینکه تمام بار رشد بر دوش شبکه باشد و آدمی با فوق دیپلم بتواند با ارائه مدرک جعلی دکترا استاد دانشگاه و وزیر بشود، فکر می کنم فقط مخصوص مرزپرگهر است.

پینوشت 2: البته در مرز پرگهر عده ای هستند که واقعا زحمت کشیده اند و با تلاش و پیگیری خود به جایی رسیده اند و این بی انصافی است اگر رشد همه را به دیگران نسبت دهیم. اما واقعا این افراد پدرشان درآمده است! باور کنید! با نصف این تلاش و عوضیت در "باند"ها می توانستند جهش های ده برابری را تجربه کنند.

پینوشت 3: هر صعود بی حساب، سقوط بی حسابی هم دارد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

این رسانه های نفرت انگیز!


حدود سه چهار هفته قبل به شدت تحت فشار درونی بودم. مسایل انتخابات حتی من رو هم که معمولا جبهه گیری خاصی ندارم و بیشتر ترجیح می دهم تماشاچی باشم و تحلیلگر تا طرفدار شخص و رنگ خاص، درگیر کرده بود. انتخابات حقایقی را برایم عریان کرده بود که هضم آن شاید مدت ها برایم طول بکشد. حقایقی که شاید قبلا فقط در کتاب ها و حرف های غیررسمی اطرافیان شنیده بودم ولی الآن آنها را لمس کردم. گاهی فکر می کنم این روزها و این حوادث را در خواب دیده ام! از دیدن فریب آشکار و دروغ علنی، قدرت طلبی و جنگ قدرت یک مشت آدم فاسد تحت نام مردم یا امام زمان و انقلاب، سرکوب و قربانی کردن و قربانی شدن مردم برای بازی قدرت آنها، سوء استفاده از دین و سادگی مردم برای قدرت طلبی، و عیان شدن عقب افتادگی ذهنی و فرهنگی جامعه خودم، از این همه مشاهده در بهت بودم و هستم. هضم این همه حقیقت های عریان نیاز به آموختن خونسردی داشت که من نداشتم و البته در شرایطی هم نبودم که بخوام تمرین خونسردی و بی خیالی بکنم. پس یک کار خوب کردم: مراکز پمپاژ دروغ و التهاب رو مانند رادیو تلویزیون ملی در کنار دیگر سایت های خبری غیراقتصادی تحریم کردم....

تجربه بسیار خوبی بود! ندیدن اخبارهای تلویزیون و در راس همه 20:30 و البته نخواندن بی بی سی و دیگر سایت ها باعث شده بود که واقعا آرامش پیدا کنم اگرچه کاملا التهاب جامعه قابل درک است و نمی توان التهابات تحمیلی از دیگران را نادیده گرفت.

تا دیشب که بعد از یک مدت تصمیم گرفتم دوباره کمی التهاب وارد زندگیم بکنم که زندگی دیگر لدتبخش نیست و تلویزیون نگاه کردم. اولیش شبکه یک و وزیر محترم راه بود. کلا منکر داستان راه آهن شیراز-تهران شد و ادعا کرد که عکس ها از جای دیگه گرفته شده و الآن خط انقدر خوبه که داره روش خطش هواپیمای توپولوف میشینه و بلند میشه. در ضمن بعد از دو ماه همه خبرنگاران رو دعوت کرد که به بازدید خط بروند که الآن خط عین باقلواست. البته معلوم نیست که عکس های قبلی مگه توسط کی گرفته شده بود! خوب همین خبرنگارها بودند دیگه! البته اومشخص نکرد چگونه اگر دوباره خبرنگارها عکس گرفتند و دیدند که خط مشکل دارد چه باید کرد. احتمالا خبرنگاران باید به دوربین و چشم هایشان شک کنند و اینکه دچار توهم هستند! همونطور که کلا ما همه در مورد همه چیز دچار توهم هستیم....

نکته جالب دیگر ادعای ایشان در مورد بار زیاد و کم برای خط بود. گفت که همیشه برای راه اندازی، بار خط را به صورت مرحله ای افزایش می دهند اما در این مورد در اقدامی با شکوه و با افتخار در دولت نهم، برای اولین بار در دنیا، و بدون توجه به جنبه تبلیغاتی برای انتخابات، خط با بار زیاد بهره برداری شد!!!! من که گوش می دادم و نظر نمی دادم، ولی مادرم (که اتفاقا احمدی نژادی است) گفت "خوب اگر این قطار با این همه مسافر از خط خارج می شد چی؟". من هم گفتم "هیچی قبل از زیارت امام رضا به خاطر آنکه آقا می خواد احمدی نژاد رای بیاره، همه به زیارت عزراییل می رفتند!" . مشکل این آقایون اینه که مردم رو از گاو و دیگر چهارپایان محترم دیگه (دور از جون همه!) هم کمتر فرض کردند. آقای وزیر مادر من هم که سوادش اصلا در علوم انسانی است فهمید این کار اشتباه است، تو چه جوری با دکترای عمران و استادی دانشگاه نفهمیدی که بار کم برای تست خط لازمه و اگر از این تست های مرحله ای موفق بیرون آمد باید بار اصلی روی خط برود؟ خوب این از شوک و التهاب اول که جناب وزیر مستطاب با دروغ علنی و وارونه جلوه دادن همه چیز زحمتش رو کشید.

بعد رفتیم به سراغ سرور و سالار همه برنامه های اغتشاشگرکش یعنی 20:30! فیلمی نشان داد که با مهارت هرچه تمام تر آماده شده بود. عین بنگاه های دروغ پراکنی و فرافکنی دشمنانش یعنی بی بی سی و فاکس نیوز. خانمی را شایعه کردند که به وضع بدی کشته اند. دروغ یا راست من نمی دانم ولی ده ها بار شنیده بودم که یک همچین چیزی رخ داده. بعد مادر و دختری را نشان داد که ادعا کردند عکسی که از تلوزیون مشخص نبود دختر آن خانواده است و البته آن دختر الآن در کاناداست. بعد هم گفتند که این شایعه را برای اولین بار جلوی دوربین شنیده اند.

خوب می رویم سر تحلیل! آخه شایعه ای که انقدر بزرگ شده که صداسیما دنبال پیگیریش رفته و ایمیل های ملت یک مدت پرشده بود از ارسال چندبارش چه جوری به گوش خانوادش نرسیده؟! یعنی تو این همه مدت و با ای همه حرف و حدیث و شایعه، دوستی آشنایی کسی نبوده که از روی تشابه عکس اون خانم با دختر آنها و یا حتی تشابه اسمی، ماجرا رو از خانوادش پیگیری کنه؟! اصلا همه اینها درست! این همه آدم که کشته شدند فیلم درست کردن و ملاقات با خانواده نمی خواند؟! مثلا کسی مثل روح الامینی که واقعا مرده رو نباید برند خونش و از مادرش بپرسن چه حالی داره و این رو برای همه نشون بدهند؟!

دیگه دیشب بعد از این ماجراها فکر کنم از التهاب و تنفر Overdose شدم! فهمیدم این کاره نیستم! دوباره تصمیم گرفتم به روزه صداسیمای ملی خودم ادامه بدم... دوستان رو هم به این عمل خیر دعوت میکنم...

پینوشت: کسی فرق صاسیمای ما با فاکس نیوز یا دیگر به اصطلاح بوق های استکباری را می داند؟!

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

چرا از مرز پرگهر می گریزیم؟ (3)


بی انصافی است که در مقابل موج فیلتر و سانسور جاری در ایران لب به انتقاد باز کنیم و این کار را توهین به شخصیت خود بپنداریم، وقتی این رفتار در تمامی جامعه ما حتی در کوچکترین اجزای آن یعنی خانواده و مدرسه هم وجود دارد و ما از کودکی تا آخر عمر با این رفتار دیگران بزرگ می شویم. یعنی همیشه آدم هایی وجود دارند که نامشان مادر، پدر، مدیر مدرسه، ناظم، معلم، شاه، رییس جمهور و رهبر و ... است و آنها خوب و بد را می فهمند، آنها دو سه پیرهن بیشتر پاره کرده اند و البته زیردستانی که هیچ نمی فهمند و نمی خواهند هم که بفهمند و مدام باید به آنها گفت که چه کاری بکنند و چه کاری نکنند.

این داستان رفتار عادی و جاری در خانواده های ما و مدارس است. یعنی سیستمی تنبیهی برای اعمال راه درست و صحیح و به راه درست آوردن آدمی! کدام ایرانی هست که در خانواده، پدر و مادری نداشته باشد که مدام به او نگویند: کجا بودی؟ چی کار می کنی؟ این کارو نکن! اون کارو بکن! تو نمی فهمی! ما یک عمر این راه رو رفتیم و بهتر می دونیم! و یا در مدرسه هم به نوع دیگری: چرا بازی می کنی؟! چرا ریاضی دوست نداری؟ چرا نماز جماعت دیر اومدی؟ و هزار تا دستور به همراه تنبیهات دیگه. همه زندگی ما در کودکی و نوجوانی و جوانی و حتی در برخی آدم ها تا میانسالی و آخر عمر، هیچ چیز جز نظرات و تمایلات دیگران و اطرافیان نیست و اگر نتوانی با رفتار خود، استاندارد خواسته شده دیگران را برآورده کنی محکوم به تنبیه هستی حتی اگر این تنبیه این باشد که بگویند "خیلی یک دنده ای!".

مقاومت فرسایشی در برابر سیل خواسته های دیگران در خانواده و جامعه هم شنا در خلاف مسیر رود است. این همه مقاومت برای اعمال تصمیم شخصی در زندگی و فرار از تصمیم گیری دیگران برای زندگی خود و زندگی کردن با استاندارد تعریف شده خود، کل انرژی آدمی را می گیرد و در نهایت آدمی را به ورطه لجبازی و اشتباه عمدی برای اثبات اختیار خود بر زندگی می کشاند. آدم هایی هم که رام می شوند و گردن می نهند به خواست و استاندارد دیگران، کم کم زندگیشان می شود اراده و تصمیم دیگران و دیگر نمی توانند تصمیم بگیرند و در برابر تصمیم های ساده زندگی ترس دارند، چون هیچ وقت با اراده خود تصمیم نگرفته اند و همیشه کسانی بوده اند که بار این کار را برای آنها کشیده اند و حالا اگر آنها خود بخواهند تصمیم بگیرند به قولی "پدرشان در می آید" چون هیچوقت یاد نگرفته اند برای زندگی خود تصمیم های مهم بگیرند و البته یاد هم نگرفته اند که چگونه این کار را کنند. این را باید جامعه، خانواده و مدرسه از کودکی به آدم یاد بدهد تا وقتی آدمی بزرگ شد بتواند ناخدای کشتی زندگی خود باشد نه مسافر قاچاقی کشتی دیگران.

حال مشخص می شود این داستان فیلتر کردن سایت ها و موارد دیگر ریشه در کجا دارد. در حقیقت با این وضعیت خانواده و مدرسه و کلا پرورش جامعه، در سطح بالاتر جامعه یعنی در میان روسای مملکت -چه در زمان رژیم گذشته و چه در رژیم فعلی- هم دقیقا همین دید وجود دارد که آنها بهتر می فهمند یا به عبارتی اصلا آنها می فهمند و کلیت جامعه نمی فهمند و باید به زور به آنها فهماند که چه کاری خوب است و چه کاری بد. مردم نمی فهمند بی بی سی یک عامل بیگانه و کودتاچی است. پس یا باید برای آنها استدلال کرد که اشتباه می کنند یا باید بزنند توی سرشان تا آن کاری که حکومت می خواهد بکنند. مردم ایران هم که با آن وضعیت تربیتی در جامعه متاسفانه قدرت درکشان بالا نیست و واقعا اینگونه پرورش یافته اند که خوب و بد را نمی توانند تشخیص بدهند. پس راه دوم باید اعمال شود: سانسور، فیلتر و سرکوب ....

حال اگر تو جور دیگری تربیت شده باشی، تو بفهمی، تو باشعور باشی، تو درکت بالاتر از جامعه باشد و بعد بخواهی متناسب با درک و شعورت با تو برخورد شود، می بینی که آزادی لازم رو نداری و مدام داری تحقیر می شوی.... تحمل فیلتر سخت است، تحمل سیستم آموزشی سخت است، تحمل خانواده سخت است، تحمل جامعه سخت است. کلا تحمل مرز پرگهر سخت است.....
پینوشت: منظور این نوشته این نبود که واقعا هیچ محدودیتی هم نباید باشد. محدودیت باید باشد اما اندازه دارد و اندازه آن متناسب با درک و موقعیت فرد است.

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

چرا از مرز پرگهر می گریزیم؟ (2)


مرز پرگهر کشوری است که در آن برطرف کردن ابتدایی ترین و ساده ترین نیازهای هر انسانی مانند خوراک، مسکن، امنیت و نیز مسایل عاطفی تا سر حد بحران دچار مشکل و اولین مشغله های ذهنی هستند. مدام باید اخبار را دنبال کنیم که مبادا خانه، گوشت، چایی و دیگر مایحتاج اولیه گران یا کمیاب نشود و در عین حال نگران کارمان نیز باید باشیم که مبادا به دلیل تصمیمات کاتوره ای کلان از این رو به آن رو نشود. مدام باید در کوچه سرمان همه طرف بچرخد تا مبادا زیر ماشین یک هموطن مسلمان جان ندهیم و به نوعی حتی جلوی در خانه امان هم امنیت جانی نداریم. مدام باید مراقب باشیم تا چگونه نیازهای عاطفیمان را با جنس مخالف برطرف کنیم. باید همیشه نگران باشیم چون اگر ارتباطی به خوبی و خوشی بین دو نفر شروع شود و آنها بتوانند بیماری های روحی معمول در جامعه را پشت سر بگذارند و مثل دو انسان همدیگر را دوست داشته باشند، بدلیل فضولی خانواده ها، دوست ها، دولت، پلیس، بسیج و حرف مردم سرانجامش معلوم نیست. به راستی بنشینید در جمع های دوستانه و دقت کنید که سررشته حرف های مردم کجاست: اکثر حرف ها مختوم و معطوف به ساده ترین نیازهای شکم و زیرشکم شده. ذهن ها درگیرند! درگیر مسایل پیش پاافتاده و انرژی ها تلف می شوند و عمرها به بطالت می گذرند ...

به راستی تمدن و جامعه ای که در ارضای ساده ترین نیازهایش دچار مشکل است و همیشه ذهنش درگیر است و انرژیش هرز می رود، می تواند به مسایل بزرگتر بیاندیشد؟ آیا می تواند رشد کند؟ آیا می تواند به اعضایش فرصت رشد بده؟ من زیاد طرفدار سلسله مراتب مازلو نیستم ولی فکر می کنم لااقل از نظر احتمالی نظر او درست است. یعنی ممکن است که شخص و یا جامعه ای علیرغم اینکه کلی مشکل در برآورده کردن ابتدایی ترین نیازهایش داشته باشد، بتواند پیشرفت کند و به سطوح بالاتر برود، ولی احتمالش خیلی کم است و در مورد ایران که چه عرض کنم....

یک راه حل برای فرار از اینهمه بلاتکلیفی تحمیلی که بخش اعظم آن ناشی از جامعه است، ترک آن جامعه ای است که این زنجیرها را به پای ذهن آدم هایی انداخته است که قصد دارند پرواز کنند، رشد کنند و این چند سال عمرشان را انسان وار زندگی کنند . نه اینکه بعد از سال ها به این نتیجه برسند که عمرشان فقط تلف شده است و هیچ بدست نیاورده اند. نه آخرتی و نه دنیایی. هر دو طرف جهنم بوده است....
پینوشت: من رابطه مشخصی بین ثروت و تمایل به خارج از کشور ندیده ام و بین همه گروه های درآمدی، تمایل به رفتن را دیده ام. اما در میان کسانی که نیازهای عاطفی ارضا شده دارند-بخصوص از طریق ازدواج موفق- معمولا تمایلات کمتر بوده است یا حاد نیستند. البته بعد از مدتی که آن نیازهای عاطفی ارضا شدند و دیگر در اولویت خواسته های فرد نیستند و به همین دلیل نیازهای سطح بالا مطرح می شوند، به یکباره می بینم آن دوستان از اینکه ازدواج کرده اند و از فرصت رفتن به خارج استفاده نکرده اند پشیمان می شوند یا لااقل حسرتش را می خورند. البته باز این موضوع در مورد همه صادق نیست.

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

چرا از مرز پرگهر می گریزیم؟ (1)

عکس بالا طی یک ایمیل -مانند صدها ایمیل روزانه مشابه بعد از انتخابات- به عنوان صحنه ای از زندان کهریزک ارسال شده است. بعد می بینی جنایت در عکس خیلی فجیع است و باورکردنی نیست. این آدم ها -تحت عنوان ولایی و یا حتی فریب خورده- هر چه باشند انقدر نباید جانی بوده باشند. مگر نه انکه آنها خود نظام طاغوتی شاه را به دلیل اعمال مشابه ساواک مدام تکفیر می کنند و مدام با بیان خاطرات شکنجه های خود و کشتارهای رژیم قبل سعی در توجیه انقلاب و درستی آن دارند، مگر می شود خود بر همان جایگاه تکیه زده باشند؟

بعد برای توجیه این فکر خودت، نظرت جلب می شود به خیسی زمین... عکس باید در زمانی مثلا زمستان گرفته شده باشد پس آن ایمیل نمی تواند واقعیت داشته باشد... تا به این یافته خود را دلخوش می کنی می بینی در پایین عکس یک برگ سبزرنگ افتاده! عکس پس می تواند متعلق به زمانی مانند الآن باشد و احتمالا زمین را باید شسته باشند... کاملا متاثر از صحنه جنایت و سخیف بودن انسان هایی هستی که این صحنه را آفریده اند و ذهن و کنجکاویت راه دیگری برای تایید اینکه این زندانی در ایران است نمی یابد و هنوز امیدواری که اینگونه نباشد...

اما به هر حال نگران می شوی... آنها کسانی هستند که رویشان شده است که جنازه فرزند 25 ساله ای را بعد از یک ماه بازداشت با قباحت هرچه تمام تر به پدر و مادرش تحویل دهند و بعد بدون آنکه معلوم شود واقعا چه بر سر آن جوان گذشته، هنوز از امام زمان دم می زنند و این همه قدرت برای انجام این کارهای سخیف بدون بازخواست شدن و جوابگو بودن را، به عنایات آن حضرت برای تداوم انقلاب و راه امام و شهدا نسبت می دهند.... به راستی آیا اگر کسی با سوء استفاده ازاعتقادات مردم به جنایت دست زد، جانی شدن برای او کار سختی است؟

پینوشت : امنیت روانی و جانی ساده ترین حق هر انسانی است که متاسفانه به دلایل زیاد ما سال هاست که آن را نداریم و این روزها که دیگر صحبت از امنیت روانی و جانی بیشتر شبیه طنز است. دعوای قدرت عده ای سبز و قرمز و سیاه (!) به قیمت آرامش من و جان دیگرانی که کشته شده اند. حتی در مجالس عروسی این روزها هم همه حرفها از اتفاقات و حوادث این روزهاست. به راستی آرامش و امنیت این روزها کجاست؟ چقدر دور ....
به پدرم گفتم که الآن اوضاع خیلی خراب است... خنده ای کرد و گفت: در این 30 سال روزگار بدتر از این هم بوده است فقط تو ندیده ای. روزگاری که صبح این یکی را منافقین می کشتند، شب دیگری را مسلمانان خود خوانده و مسلمان تر از پیغمبر. تازه در همان زمان دیگرانی هم در جنگ شهید می شدند و دیدن جنازه عادی شده بود. ولی همین را هم من از پدرم در اواخر رژیم شاه پرسیدم. او نیز می گفت 50 سال است که ایران همین گونه است. هر روز یک ماجرا برای این که عده ای کشته شوند ... حالا می فهمم این بی ثباتی و عدم آرامش و ارزانی جان آدم ها در امروز ایران، تکراری است از تاریخ نخوانده امان و مردم و جامعه ای که تاریخ خود را نمی داند محکوم به تکرار آن هستند. راستی چهل سال بعد، من به فرزندم چه خواهم گفت؟ آیا آن روزها هم سر اتفاقات بی خود، دعوا و کشتار به راه است؟

لینک: نوشته آقای مطهری در مورد ظلم در جمهوری اسلامی