۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه
Gangnam Style!!!
خیلی وقته که گفتن بعضی از حرف ها از لوس بودن هم گذشته. دیگه همه می دونند. مثلا حرف زدن از این که چه کشورهایی پنجاه شصت سال قبل وضعشون به مراتب بدتر از ما بود و آرزشون این بود که روزی ایران بشند اما حالا به جایی رسیدند که ما از دیدن پیشرفت های اونها انگشت به دهن موندیم و البته بیشتر از اون هم حیرت زده و تفسیرکننده وضعیت درجا زده و عقب افتاده خودمون. اما واقعا فکر می کنم کره هنوز برای گفتن ازش جا داره. کره ای که محصولات چند غول تولیدیش، خونه اکثر ایرانی ها رو فتح کرده اند. لوازم خانگی غالب ایرانی ها از یخچال فریزر بگیر تا تلویزیون و آبمیوه گیری و ماشین لباسشویی و ظرفشویی و ده ها رقم دیگه همه آرام آرام در طی چند سال قبل کره ای شده اند. حتی خودروهای دووی ده ساله کره ای تا قبل از تحریم و حتی بعد از آن در بازار ایران به خوبی معامله میشند و از بهترین نوع مدل های ماشین بوده و هستند. حتی کلان تر از این الآن یک مساله عمده تحریم های ایران اینه که کره نفت از ایران بخره یا نخره. واقعا حسرت هم داره این جایگاه برای ایران و ایرانی.
اما کره فقط در فتح جایگاه تولیدی موفق نبوده و فراتر از این رفته و حتی محصولات فرهنگیش هم مخاطبان ایرانی رو فتح کردند. چند وقته پیش ایران بودم و متوجه شدم سریال های کره ای که شاید با "افسانه جومونگ" و "جواهری در قصر" شروع شده بودند هنوز بین مردم محبوبند. اما این بار "افسانه دونگ یی" بود که اعضای خانواده خود من رو هم پای تلویزیون می نشوند. نظر من زیاد نسبت این سریال ها مثبت نیست. در حقیقت بیشتر از ادا و اصولهای گاه خنده دار این کره ای ها خوشم نمیاد. مثلا نوع گریه کردن یا تعجب کردنشون که به نظرم خیلی مصنوعی و غیرواقعیه اما صد البته داستان سرایی و نکات آموزندشون به مراتب از سریال های اعصاب خوردکن داخلی بهتره. به هر حال فارغ از نظر من، نظر عمومی این بود که واقعا سریال محبوبیه تا این حد که حتی برادر ارزشی و انقلابی آقای ضرغامی هم در دیدار از کره، در شهرک سینمایی اینگونه فیلم ها حضور به هم رسوند. این آقا اگر عقلی داشت از اون جماعت کره ای می پرسید که چه شده که شما کره ای ها که روزی ایران واستون آرزو بود، به این حد از پیشرفت رسیدید که حالا حتی سریال هاتون هم آرزوی ماست. اما در عوض به جای این سوال مهم، از مهمترین خاطرات این برادرمون این بوده که خانمی سانتی مانتال برای او از عزت و افتخار ایران صحبت کرده و ضمن تاسف از نوکر آمریکا بودن سیاستمداران کره ای از ایستادگی ایران در برابر آمریکا حمایت کرده. نمی دانم باید به حال آن خانم سانتی مانتال تاسف بخورم که این همه نمک نشناس کمک های آمریکا به پیشرفت کشورشه و مطمئنم وقت عمل بخصوص اگر هزینه مالی داشته باشه خودش از همه بیشتر نوکر آمریکاست یا نمی دونم تاسف برادر انقلابی خودمون رو بخورم که هنوز در توهمات یا داستان سرایی سیر می کنه. خود ضرغامی باید به اون خانوم سانتی مانتال می گفت که آخه کشوری که برای انجام واردات 27 تویوتای دو کابینه مدل 2002 مصوبه هیات دولتش رو گرفته، دیگه عزت و افتخارش چیه؟
به هر حال این کره دامنه کارهای فرهنگیش به ایران ختم نشده. آهنگی درست کردند به نام "Gangnam Style" یا مدل گانگنام که در عرض 4 ماه به شهرتی جهانی رسیده. مهم این نیست که از این ویدئو خوشتون بیاد یا نه یا بگید این که مدل غربیه و چه ربطی به کره داره. مهم اینه که این ویدئوی ساخت کره در عرض حدود 4 ماه 750 میلیون بار در یوتیوب دیده شده و با پشت سر گذاشتن LMFAO و جنیفرلوپز و شکیرا دیگر کافران مشهور، دومین ویدئوی پر بیننده در یوتیوب شده. (لینک) تا جایی که شبکه صدای آمریکای کافر به گروه هایی اشاره می کنه که در آمریکا دارند رقص های اون آقای خواننده رو گروهی تمرین می کنند و این ویدئو به صنعت گردشگری کره در آمریکا هم کمک زیادی کرده(لینک)
دور نیست که با توهمات عزیزان داخلی و اون خانم سانتی مانتال راجع به پیشرفت و عزت ایران، کره ای ها یا برادران چینی اونها، مدل شجریان در موسیقی سنتی و یا حتی مدل آخوند رو در مسایل دینی به بازار ایران عرضه کنند...
.
.
.
.
من خودم از این ویدئو خوشم نیومد اما نظر جمع نظر دیگه ایه علی الظاهر. ببینید این ویدئوی 4 دقیقه ای رو که در 4 ماه 750 میلیون بار دیده شده و به زودی ویدئوی اول یوتیوب خواهد شد...
اما کره فقط در فتح جایگاه تولیدی موفق نبوده و فراتر از این رفته و حتی محصولات فرهنگیش هم مخاطبان ایرانی رو فتح کردند. چند وقته پیش ایران بودم و متوجه شدم سریال های کره ای که شاید با "افسانه جومونگ" و "جواهری در قصر" شروع شده بودند هنوز بین مردم محبوبند. اما این بار "افسانه دونگ یی" بود که اعضای خانواده خود من رو هم پای تلویزیون می نشوند. نظر من زیاد نسبت این سریال ها مثبت نیست. در حقیقت بیشتر از ادا و اصولهای گاه خنده دار این کره ای ها خوشم نمیاد. مثلا نوع گریه کردن یا تعجب کردنشون که به نظرم خیلی مصنوعی و غیرواقعیه اما صد البته داستان سرایی و نکات آموزندشون به مراتب از سریال های اعصاب خوردکن داخلی بهتره. به هر حال فارغ از نظر من، نظر عمومی این بود که واقعا سریال محبوبیه تا این حد که حتی برادر ارزشی و انقلابی آقای ضرغامی هم در دیدار از کره، در شهرک سینمایی اینگونه فیلم ها حضور به هم رسوند. این آقا اگر عقلی داشت از اون جماعت کره ای می پرسید که چه شده که شما کره ای ها که روزی ایران واستون آرزو بود، به این حد از پیشرفت رسیدید که حالا حتی سریال هاتون هم آرزوی ماست. اما در عوض به جای این سوال مهم، از مهمترین خاطرات این برادرمون این بوده که خانمی سانتی مانتال برای او از عزت و افتخار ایران صحبت کرده و ضمن تاسف از نوکر آمریکا بودن سیاستمداران کره ای از ایستادگی ایران در برابر آمریکا حمایت کرده. نمی دانم باید به حال آن خانم سانتی مانتال تاسف بخورم که این همه نمک نشناس کمک های آمریکا به پیشرفت کشورشه و مطمئنم وقت عمل بخصوص اگر هزینه مالی داشته باشه خودش از همه بیشتر نوکر آمریکاست یا نمی دونم تاسف برادر انقلابی خودمون رو بخورم که هنوز در توهمات یا داستان سرایی سیر می کنه. خود ضرغامی باید به اون خانوم سانتی مانتال می گفت که آخه کشوری که برای انجام واردات 27 تویوتای دو کابینه مدل 2002 مصوبه هیات دولتش رو گرفته، دیگه عزت و افتخارش چیه؟
به هر حال این کره دامنه کارهای فرهنگیش به ایران ختم نشده. آهنگی درست کردند به نام "Gangnam Style" یا مدل گانگنام که در عرض 4 ماه به شهرتی جهانی رسیده. مهم این نیست که از این ویدئو خوشتون بیاد یا نه یا بگید این که مدل غربیه و چه ربطی به کره داره. مهم اینه که این ویدئوی ساخت کره در عرض حدود 4 ماه 750 میلیون بار در یوتیوب دیده شده و با پشت سر گذاشتن LMFAO و جنیفرلوپز و شکیرا دیگر کافران مشهور، دومین ویدئوی پر بیننده در یوتیوب شده. (لینک) تا جایی که شبکه صدای آمریکای کافر به گروه هایی اشاره می کنه که در آمریکا دارند رقص های اون آقای خواننده رو گروهی تمرین می کنند و این ویدئو به صنعت گردشگری کره در آمریکا هم کمک زیادی کرده(لینک)
دور نیست که با توهمات عزیزان داخلی و اون خانم سانتی مانتال راجع به پیشرفت و عزت ایران، کره ای ها یا برادران چینی اونها، مدل شجریان در موسیقی سنتی و یا حتی مدل آخوند رو در مسایل دینی به بازار ایران عرضه کنند...
.
.
.
.
من خودم از این ویدئو خوشم نیومد اما نظر جمع نظر دیگه ایه علی الظاهر. ببینید این ویدئوی 4 دقیقه ای رو که در 4 ماه 750 میلیون بار دیده شده و به زودی ویدئوی اول یوتیوب خواهد شد...
۱۳۹۱ آبان ۲۱, یکشنبه
شعرخوانی چهاردهم
*بهمنی
.
.
.
.
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه
بلاد کفر پانزدهم
همخونه آلمانیم پر از استرس بود. داشت میرفت برای گرفتن یک کار صحبت کنه و همه اش نگران بود که فصل اسکی نزدیکه و به این کار برای تامین پول اسکی بازیش نیاز داره. تعجب کردم وقتی شنیدم کارش چیه: ظرفشوری در یکی از بارهای نه چندان معروف لوزان!!! واو!!! خدایا اینجا کجاست؟!!! یک آلمانی با اون همه کلاس ملیتش که بعضیا با پاسپورتش عکس یادگاری می گیرند، برای تامین پول اسکی بازیش سر از ظرفشوری درمیاره و تازه خدا خدا می کنه که این کارو بهش بدند.
جالبه که در بلادکفر خیلی ها حتی بچه های خانواده های پولدار یکبار تجربه کار بخصوص در رستوران هاو کافه هاو بارها و هتل ها رو دارند و این تلاش برای درآمد عادیه و خانواده ها هم بی اون که فکر کنند باعث سرافکندگی و افت کلاس خانوادگیشونه، بچه هاشون رو به این کارها تشویق می کنند یعنی خوب البته کار دیگه ای هم برای آدم های سن اونها بخصوص در دانشجویی وجود نداره. و در عوض برای اونها کمی ما عجیبیم که تا سی چهل سالگی و گاه بیشتر هنوز چشممون به دست بابا و مامانه. تازه اگر نتونند که پول اسکی بازی مون رو تامین کنند به جای تن دادن به کاری حتی ده برابر بهتر از ظرفشوری اول ترجیح می دیم به اجدادمون فحش بدیدم که چرا عاقل نبودند که پولدار بشند و ارثی واسه پدر مادر ما بذارند تا اونها هم به ما کمک کنند، بعد هم به پدر مادرمون فحش میدیم که حالا پدربزرگ و مادربزرگمون آس و پاس بودند چرا اونها مثل پدر مادرهای دیگه پولدار نشدند که ما راحت باشیم، بعد هم به احمدی نژاد و خامنه ای دو سه تا لیچار میگیم که با اینهمه پول نفت، ما و عموم ایرانی ها رو تو این شرایط سخت گذاشتند، بعد هم به خودمون فحش می دیم که چقدر بدشانسیم که اصلا ایرانی شدیم! چون که لیاقت ما بیشتر از این چیزهاست.
.
.
.
.
تفاوت از زمین تا آسمان است.
۱۳۹۱ آبان ۱۰, چهارشنبه
قطعه خوانی - چهل و یکم
این همه از تاریکی بد نگویید
شما که فروش چراغتان
به لطف همین تاریکی است...
* شمس لنگرودی
شما که فروش چراغتان
به لطف همین تاریکی است...
* شمس لنگرودی
۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه
این روزها...
می گویند که در زمان نازی ها برای اینکه یهودی ها را مشخص کنند به آنها می گفتند که باید یک ستاره داوود روی سینه داشته باشند تا به این طریق در جامعه شناخته شده باشند و جامعه بتواند برای معامله و داد و ستد آنها را بشناسد و احتمالا به این طریق از جامعه طرد شوند و یا در لحظه برخورد راحت تر شناسایی شوند. حالا برای ایرانی امروز هم یک همچین اتفاقی افتاده است. نگفته اند به خودتان چیزی آویزان کنید که شناخته شوید ولی همین که وقتی پاسپورت ایرانی خود را در برابر مسئول بانک می گذاری لبخندش محو می شه و به راحتی عذر شما رو می خواد فقط به این دلیل که ایرانی هستی می فهمی برخورد با ایران و ایرانی از دولت ها و مرز ایران فراتر رفته و حتی خبرش به کارمند ساده بانکی در دهات کوره های سوییس هم رسیده. کارمندی که شاید اصلا ندونه ایران کجا هست. یا حتی اگر فقط ایران به دنیا آمده ای و تابعیت دیگری داری، باز از بانکی که توش حساب داری نامه ای میاد که باید ظرف چند هفته حسابت رو ببندی وگرنه پول اون مصادره می شه و یا اون دخترک ایرانی-آمریکایی که حتی به او گوشی iPhone نفروختند چون فارسی بلد بوده یعنی ایرانی به حساب اومده، حتی اگرچه هیچ وقت ایران نیومده باشه و زبان فارسی دردسرساز رو هم به خاطر تعصب ایرانی خانوادش بلد شده باشه. بعد می فهمی هیچکس از ترکش های این برخورد در امان نمونده...
همه و همه این داستان ها که دیگه افسانه نیست، من رو یاد آن دخترک جوگیری میندازه که می گفت در خارج همه باهات خوبند و لبخند می زنند و و در کل خیلی Nice اند!!!! آن دخترک که عازم یکی از همان کشور Nice ها بود، شاید تا همین حالا فهمیده باشه که آن دنیا با همه Nice بودنش و با همه لبخندش، اگر قرار باشه باهات دشمن بشه و اون روی دیگه خودش رو نشون بده، خشک و تر نمی شناسه و بعد می فهمی که پشت بعضی از اون لبخندها و لباس های شیک و حرف های قشنگ چه هیولاهایی پنهان شدند! هیولاهایی که در ترفندهای آدمکشی استاد نوچه های دیکتاتورند. بهترین توصیف اونها رو علی حاتمی در حاجی واشنگتن و در ماجرای آن سرخپوست پناه آورده به سفارت ایران نشون میده (دقیقه 75 به بعد فیلم)...
.
.
.
.
اما با این وجود نظر خود من اینه که زیاده خواهی قدرت های بزرگ در همیشه تاریخ درهمه جا هست. اما وضعیت ایران امروز رو فقط مملکت هایی پیدا می کنند که حماقت و فساد و بی فکری حاکمانش از زیاده خواهی خارجی بیشتر باشه.... داد از حاکم فاسد و بی خرد و داد از دست عوام!
همه و همه این داستان ها که دیگه افسانه نیست، من رو یاد آن دخترک جوگیری میندازه که می گفت در خارج همه باهات خوبند و لبخند می زنند و و در کل خیلی Nice اند!!!! آن دخترک که عازم یکی از همان کشور Nice ها بود، شاید تا همین حالا فهمیده باشه که آن دنیا با همه Nice بودنش و با همه لبخندش، اگر قرار باشه باهات دشمن بشه و اون روی دیگه خودش رو نشون بده، خشک و تر نمی شناسه و بعد می فهمی که پشت بعضی از اون لبخندها و لباس های شیک و حرف های قشنگ چه هیولاهایی پنهان شدند! هیولاهایی که در ترفندهای آدمکشی استاد نوچه های دیکتاتورند. بهترین توصیف اونها رو علی حاتمی در حاجی واشنگتن و در ماجرای آن سرخپوست پناه آورده به سفارت ایران نشون میده (دقیقه 75 به بعد فیلم)...
.
.
.
.
اما با این وجود نظر خود من اینه که زیاده خواهی قدرت های بزرگ در همیشه تاریخ درهمه جا هست. اما وضعیت ایران امروز رو فقط مملکت هایی پیدا می کنند که حماقت و فساد و بی فکری حاکمانش از زیاده خواهی خارجی بیشتر باشه.... داد از حاکم فاسد و بی خرد و داد از دست عوام!
۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه
دنیای کوچیک...
دکتر مشایخی و همسرش - زوریخ
.
.
.
.
خدای من دنیا چقدر کوچیکه!!!! اینقدر کوچیک که برای گردش میری زوریخ و داری قدم می زنی یهو در مقابل خودت استاد دوران فوق لیسانست رو می بینی. اون هم تازه نازنین ترین و بهترینش رو. انقدر شوکه می شی که اصلا باورت نمیشه... دکتر مشایخی رو نه تو تهران یا کوچه پس کوچه های دانشگاه شریف یا توی یک کنفرانس، بلکه تو یکی از خیابان های زوریخ دیدم!!! یعنی در حالتی که احتمالش صفر که چه عرض کنم در حد منفیه!!! هنوز باورم نمیشه...سفرنامه لیختنشتاین - چهارم
قلعه محل زندگی پادشاه لیختنشتاین- Vaduz
..
.
.
خیلی جالبه!!! منظورم پادشاه ممکلتی بودن که 36000 نفر جمعیت بیشتر نداره و کل کشور هم یک خیابون بلنده که یک ساعت بیشتر طی کردنش طول نمی کشه، پادشاهی بودن که مثل همه پادشاه ها میلیارده اما بر خلاف همه پادشاه ها کت و شلوار می پوشه و مثل بیزینس من ها می چرخه و شغلش بانکداریه. ولی با این همه هنوز در قلعه ای قدیمی در بالای کوه زندگی می کنه... فکرش رو بکن!!!
سفرنامه لیختن اشتاین - بهشت مالیاتی
۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه
سفرنامه اروپا 102: لیختنشتاین
مرز سوییس و کشور لیختن اشتاین یا لیختنشتاین -دومین کشور کوچک دنیا- رو این تابلو روی پلی روی رود Rhine نشون میده. در زیر این تابلو تابلوی دیگه ای هست که مرز را دقیق تر نشون میده:
همین که از این تابلو با ماشین یا پیاده رد شی وارد کشور دیگه ای میشی. واقعا حس عجیبی داره...
.
.
.
.
از سال 1926 در مرز بین سوییس و لیختنشتاین، پست چک پاسپورت و روادید وجود نداره.
۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه
ماه رمضون...
تو ترافیک دم اذون مغرب یکی از روزهای ماه رمضون تو تاکسی نشستی و راننده همونطور که دست چپش از شیشه ماشین بیرونه و فقط با دست راستش فرمون و دنده رو عوض می کنه، با پیچ رادیو هم بازی می کنه تا شاید جایی زودتر از بقیه جاها اذون بگه!
.
.
.
.
چند لحظه بعد، همین که کلی برنامه های استقبال اذون تموم میشه و بالاخره صدای اذون میاد، سیگاری بی درنگ روشن میشه....
.
.
.
.
چند لحظه بعد، همین که کلی برنامه های استقبال اذون تموم میشه و بالاخره صدای اذون میاد، سیگاری بی درنگ روشن میشه....
۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه
نگرانی...
این روزها خاورمیانه مثل انبار باروت شده و هر روز خبرهای بدی به گوش میرسه که نگرانی که نکنه شاید اون اتفاق جرقه اولیه انفجار اون باشه. تفرقه ها و درگیری های ملت ها به نام شیعه و سنی و کرد و عرب و فارس و ایرانی و اسراییلی و عربستانی، دخالت های زیاده طلبانه کشورها در امور هم، و زیاده خواهی های قدرت هایی که حتی اگر در شدیدترین بحران های مالی هم غرق باشند، باز دست از دخالت در کشورهای دیگه و به جون هم انداختن اونها و لشکرکشی و قدرت نمایی بر نمی دارند.
نگرانیم اینه که می دونم حکومت های این منطقه یکی از یکی دیگه کله شق تر و در باب رسالت های الهی و غیرالهی به خودشون متوهم ترند و حاضرند هر کاری بکنند تا در قدرت بمونند و از این حکومت ها بدتر قدرت هایی هستند که با لباس های شیک و پشت حرف های قشنگی مثل آزادی و دموکراسی حاضرند هر تعداد آدم کوچیک و بزرگ و تر و خشک رو به کشتن بدند تا بتونند به اهدافشون برسند. یکی از اونها احمقانه سربازاش رو میاره وسط میدون و یکی دیگه در پی سیاست تغییر، مزورانه اسلحه میریزه تو کشورها تا حکومت ها و مردم خودشون همدیگه رو قصابی بکنند... و عجب که مردمان و حکومت های این منطقه در خون ریزی مهارتی عجیب دارند و سیری ناپذیرند. فقط کافیه به آنها اسلحه بدهی و بعد آنها خود می دانند که به چه بهانه الکی شروع به قتل عام هم کنند....
.
.
.
.
داستان خیلی از اختلافات و جنگ ها، زیاده خواهی و دخالت در امور دیگران است. اما واقعا خیلی کم هستند کشورها و ملت هایی که می تونند این جوری نباشند. زیاده خواه و مداخله گر نباشند. و عجیبه که داستان این همه خون و این همه زندگی و این همه ثروت که با اختلافات و جنگ از بین میره کاملا مضحک و احمقانه است. داستانیه شبیه این کارتون: کی دهنش بیشتر باز میشه!!! واقعا عالیه. دیدنشو از دست ندید. با تشکر از سروش رضایی و سوری لندش
نگرانیم اینه که می دونم حکومت های این منطقه یکی از یکی دیگه کله شق تر و در باب رسالت های الهی و غیرالهی به خودشون متوهم ترند و حاضرند هر کاری بکنند تا در قدرت بمونند و از این حکومت ها بدتر قدرت هایی هستند که با لباس های شیک و پشت حرف های قشنگی مثل آزادی و دموکراسی حاضرند هر تعداد آدم کوچیک و بزرگ و تر و خشک رو به کشتن بدند تا بتونند به اهدافشون برسند. یکی از اونها احمقانه سربازاش رو میاره وسط میدون و یکی دیگه در پی سیاست تغییر، مزورانه اسلحه میریزه تو کشورها تا حکومت ها و مردم خودشون همدیگه رو قصابی بکنند... و عجب که مردمان و حکومت های این منطقه در خون ریزی مهارتی عجیب دارند و سیری ناپذیرند. فقط کافیه به آنها اسلحه بدهی و بعد آنها خود می دانند که به چه بهانه الکی شروع به قتل عام هم کنند....
.
.
.
.
داستان خیلی از اختلافات و جنگ ها، زیاده خواهی و دخالت در امور دیگران است. اما واقعا خیلی کم هستند کشورها و ملت هایی که می تونند این جوری نباشند. زیاده خواه و مداخله گر نباشند. و عجیبه که داستان این همه خون و این همه زندگی و این همه ثروت که با اختلافات و جنگ از بین میره کاملا مضحک و احمقانه است. داستانیه شبیه این کارتون: کی دهنش بیشتر باز میشه!!! واقعا عالیه. دیدنشو از دست ندید. با تشکر از سروش رضایی و سوری لندش
۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۳, جمعه
سفرنامه سوییس: نستله
وقتی به سوییس می آیی می بینی که این کشور خیلی از نظر جغرافیایی و جمعیتی کوچکتر از آن چیزیه که مثل کشورهای بزرگ دیگه مثل آمریکا و فرانسه و آلمان و چین بخواد برای دنیا چیزی داشته باشه. یا اگر داشته باشه هم نمی تونه مثل کوکاکولا در تمام دنیا رسوخ کرده باشه. وقتی هم به شهری مثل Vevey سر می زنی این شهر رو در نهایت در حد یک روستای بزرگ می بینی. اما داخل سوییس در همین نیمچه شهر مقر اصلی شرکت نستله است. ساختمانی سه پر در کنار دریاچه ژنو و در خیابانی به نام خودش Nestlé.
شرکتی که فقط غذاهای کودکش بخصوص شیرخشکش رو شاید میلیاردها کودک تا به الآن خورده باشند. جالب اینه که شرکت نستله از ترکیب دو شرکت دیگه درست شده که هر دو در 1867 تاسیس شده بودند و محصول اولیشون هم غذایی مبتنی بر شیر برای کودکان بوده. حالا میشه دلیل لوگوی این شرکت رو بیشتر فهمید:
.
.
.
.
تقریبا دو سه نسل ایرانی دارند با نستله بزرگ می شند یا لااقل مهمترین دوران کودکی خودشون رو با شیر خشک های اون دارند سپری می کنند. من شیر خشک های این شرکت رو خوردم و خواهرزاده های من هم 25 سال بعد شیرخشک های اون رو خوردند و شاید 30 بعد هم نوه های من هنوز دارند شیر خشک های نستله رو می خورند. و جالب این که نه سوییسی ها و نه نستله هیچ ادعایی برای مدیریت دنیا و ایدئولوژی پردازی برای دیگران ندارند. ما اگه بودیم الآن طاق آسمون رو ادعاهامون سوراخ کرده بود...
برچسبها:
سفرنامه,
سفرنامه اروپا,
سفرنامه سوییس,
سوییسیات,
مرز پرگهر,
یلدا,
Vevey
۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه
دریاچه ژنو - هجدهم
دریاچه ژنو واقعا نقاشی خداست. حتی برای من هم بعد از اینهمه مدت زیبایی های این دریاچه عادی نیست!!!
اون کوه های روبرو جنوب دریاچه ژنو و فرانسه است و حالا به راحتی میشه از این طرف بارون شدید تو فرانسه رو حدس زد:
و حالا عکس زیر نشون میده که اون بارون در فرانسه در حال حرکت به سمت ماست. از اون بارون ها که حتی چند ثانیه زیرش باشی مثل موش آب کشیده میشی و به جای عکاسی بهتره که دنبال سرپناه باشی!!!!
دریاچه ژنو - هفدهم
برچسبها:
دریاچه ژنو,
سفرنامه,
سفرنامه اروپا,
سفرنامه سوییس,
یلدا,
Vevey
۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه
سفرنامه 136: Thonon
هرچه کنار دریاچه ژنو در سوییس شهرهای مهمی چون ژنو قرار داره، در آن سوی دریاچه ژنو آخرین شهرها یا روستاهای فرانسه به دور از دغدغه و شلوغی های مرکز فرانسه قرار داره. Thonon یکی از آن شهرهاست که در آخرای فرانسه است. آنجا که کمی اگر با قایق از آن فاصله بگیری در سوییسی!! آنجا که آرامشش از نوع شهرهای تفریحی و گذران تعطیلاته. ویلاهای مشرف به دریاچه و تن های برهنه در مقابل آفتاب در کنار صدای آرام باد. به دور از هر گونه دغدغه و رقابت...
با کوچه هایی باریک و تنگ:
و با درختانی که کنار ساحل شاخه هایشان افتاده در آب..
و مردمی که بر خلاف مردم آن طرف تر در سوییس ماهیگیری را با تور انجام می دهند:
و در بازگشت ما بودیم و غروب آفتاب در دریاچه ژنو. غروبی زیبا که اگر این تابستان تمام شود تا سال دیگر از دیدن آن محرومیم...
برچسبها:
دریاچه ژنو,
سفرنامه,
سفرنامه اروپا,
سوییسیات,
فرانسه,
یلدا,
Thonon
اشتراک در:
نظرات (Atom)
